تبلیغات اینترنتیclose
به خود برگشته بودم، یک قلم جان بود در دستم( علیرضا قزوه )
پیچک ( علیرضا قزوه )
شعر و ادب پارسی

علیرضا قزوه

        دلم را چون انارى کاش یک شب دانه مى کردم        

                                 به دریا مى زدم در باد و آتش خانه مى کردم

 



نوشته شده در تاريخ شنبه 2 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |


 سفرنامۀ انسان   
  

**

به خود برگشته بودم، یک قلم جان بود در دستم

قلم، آری قلم، شمشیر عریان بود در دستم

به هر جا پر زدم باران آیات خدا می ریخت

به هر جا سر کشیدم برگ قرآن بود در دستم

زبان شاپرک را فهم کردم در سکوت گل

مگر انگشتر و مهر سلیمان بود در دستم

به هم می خورد دستان و صدایی بر نمی آمد

چه بازی بود ؟ آیا سرمه پنهان بود در دستم؟

به من چیزی به نام عاشقی آموختند آن شب

کلید خانۀ خورشید تابان بود در دستم

به شهر کودکی برگشتم و شب های شیرینش

سمرقندی شدم، قند فراوان بود در دستم

دلی آیینه وار آورده بودم از سفر با خود

خط پیشانی ام حتی نمایان بود در دستم

کجا گم کرده ام آیینۀ صبح قیامت را

شفاعت نامۀ اعمال انسان بود در دستم

به دنبال خودم می گشتم و چیزی نمی دیدم

چراغ روشن حال پریشان بود در دستم

هوای دیدن یاران همدل آتشم می زد

برات دیدن کوی خراسان بود در دستم

 

  اردیبهشت ماه 1388- دهلی نو

 


 علیرضا قزوه

http://ghazveh.blogfa.com/8802.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر قزوه ، سلام ششم, | بازديد : 107