تبلیغات اینترنتیclose
همیشه می خواهم که پیرهن دریا را ( علیرضا قزوه )
پیچک ( علیرضا قزوه )
شعر و ادب پارسی

علیرضا قزوه

        دلم را چون انارى کاش یک شب دانه مى کردم        

                                 به دریا مى زدم در باد و آتش خانه مى کردم

 



نوشته شده در تاريخ جمعه 1 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

این که تو می گویی عشق نیست

 **

1

همیشه می خواهم که پیرهن دریا را 

روی طنابی خشک کنم

همیشه می خواهم که ساعت زمان را بدزدم

و عقربه هایش را بردارم

همان طور که گاه به شیطنت

کلاه  از سر بادها برمی دارم

همیشه خواسته ام که  شعرهای

 نانوشته فرشته ها را بسرایم

اما همیشه یکی

بالاتر از من و دریا

بالاتر از من و زمان

حتّی بالاتر از فرشته های خدا

با شعرهای تازه تری

از راه می رسد

 و به ما می خندد...

 2

 این باران که بیاید

این درخت ها که جوان شوند

این گل ها که به سن حرف زدن برسند

این ستاره ها که داماد شوند و

این ماه که به خانه بخت برود

این چشمه ها که کودک گم شده رود را پیدا کنند

این ابرها که سر بر بالش شان بگذارند و بخوابند

این بهار که بیاید

من گریه ام را در شعری خواهم بست

و رهسپار خدا خواهم شد

 3

از پلکان این همه باران

بالا خواهم رفت

از پلکان آن همه روزهای آمده و نیامده

از پلکان آن همه آنات

از پلکان این همه تردید

از پلکان این همه تنهایی

تا خورشید

4

هنوز هم مبهوت آن نصایحم

که مادر بزرگ ساده من می گفت

وقتی که اولین شعرم را

برایش می خواندم

  زیاد هم که شاعر شوی پسرم!

  خیابان را در جیبت می ریزی

 و مثل تخمه می شکنی!

  صبح ها دنبال لنگه جورابت در ماه می گردی

   ابرها را می آوری می نشانی روی صندلی اتاقت

  و چای می ریزی برای باران ها

  اما همه چیز که شعر نیست پسرم!

کمی هم به فکر خودت باش!

 5

 خونم فریاد احسنت احسنت است

نگاهم نقدی نو

دست هایم سبکی نوین

با پاهایم می نویسم

در استخوانم باران ها رنگین کمان می شوند و

در مغزم دیوان ها خلاصه می شوند در بیتی

قلبم هنوز شعر می خواند

در پشت تریبون سینه ام

و خواب هایم همه شعر است و

بیداری ام همه شعر

 6

 نماز واجب من شعر است

و قصه هزار و یک شب من شعر

برای سلطانی

به نام مرگ

و این که گریه کنم روزی سه بار

بر کشته خودم...

 7

 شبها آتش روشن کردیم و

با خاطرات هم گرم شدیم

گاهی نقل مجلس ما شعری بود

که راهزنی کردیم

از خودمان

کمی گناه و کمی لبخند

 کمی دروغ و

کمی ریا و کمی شعر

و راستی

شعر بی ریاترین از این می خواهید؟

 8

 گنجشک می رود و

مار می رود و

میوه ها می روند

و من نمی فهمم

چرا تمام نمی شود

دعای دست درخت؟

 9

 نه ، این که تو می گویی عشق نیست

عشقی که آمد و

عشقی که رفت عشق نیست

که عشق اگر بیاید

تنها تو می روی...

10

 پژواک این نگاه

پژواک این سکوت حتی

باید جایی

شاید

در سیاره ای به نام خود ما

طنین بیندازد

پژواک این صدا که جای خود دارد...

 11

 این چترها

برای هق هق باران ها

شانه نمی شوند

به خاک که می رسند

انگار بر جنازه مادر می گریند

این قطره

قطره

 قطره های عزادار...

 12

 تنها شاعرانند

که از واژه

باران می سازند

از واژه چتر

از واژه گریه می سازند و

از واژه دستمال

گاهی هم

بر واژه تکیه می کنند و بلند می شوند

و واژه واژه خدا را

تسبیح می کنند

تنها شاعرانند

که شیطان را

در واژه خود شیطان

به بند می کشند و

گاهی

به جای خود شیطان

به واژه ها می خندند...

 

علیرضا قزوه

http://ghazveh.blogfa.com/8704.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر قزوه ، سلام چهارم, | بازديد : 98