تبلیغات اینترنتیclose
نامش حبيبه بود( علیرضا قزوه )
پیچک ( علیرضا قزوه )
شعر و ادب پارسی

علیرضا قزوه

        دلم را چون انارى کاش یک شب دانه مى کردم        

                                 به دریا مى زدم در باد و آتش خانه مى کردم

 



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 31 مرداد 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

با خاطرات چهل تكه

 

 **

نامش حبيبه بود

حبيبه خانوم

با لهجه شمالي

شايد رشتي

و نام شوهرش

كه از فاميل هاي دور عموجان بود

آقاي دانايي

يا به قول حبيبه خانوم

دَنايي

نامش فاطمه بود

صدايش مي كردند فاطي

هنوز الفبا را ياد نگرفته بودم و

 نمي دانستم فاطي

سه حرف دارد يا چهار بخش

نامش فريدون بود

پيش از آن كه اسطوره را

مرگ به من تفهيم كند

همكلاسي من شد

روزي كه از مغازه

پنجاه شيرمال خريد

دانستم كه شيرين عقل است

هنوز ديكته مي نوشتيم

كه ماشين

مرگ را دو بخش كرد

نامش داوود بود

چقدر شيطان بوديم

حالا گمان كنم

 شبيه يك ساعت بي عقربه

 تعطيل است

نامش آقاخان بود

معلم پيرشدة ما

شايد بيست سال پيش از زلزله رودباررفت.

نامش مرتضي بود

 از كوه افتاد و مادرش دق كرد

نامش زنجير بود

نامش دسته بود

نامش ابوالفضل بود

ودسته اي كه هميشه در آخر صف بودم

آن روزهاي جاليز و خرمن و بابا بزرگ

و آن جمله معروف كه

 پيش و پس مي گفتم

كه زارعان پير و بيسواد

گاهي به خنده با هم مي خواندند

بابا بزرگ !خربزه خر را خورد!

شبيه حرف فيلسوفان بود، نبود؟

و حرف شاعران

و تازه وزن هم داشت

 

نامش ستاره بود

بر پشت بام كاهگلي

نامش عبدالحسين بود

 پسر عموي كوچك من

كه حالا دارد پير مي شود در جمله عذاب خدا اليم است

و من نمي دانستم

اليم را با عين نمي نويسند

نامش نيمسوز بود

معلم كلاس پنجم ما مي گفت و بچه ها مي خنديدند

نامش خيام بود

مدرسه اي كه مي رفتم

بدون آن كه شك كنم خيام

معلم خوبي

براي راهنمايي من نيست

بدون آن كه بخواهم تمام كوزه ها را

سر خيام بشكنم

نامش امام بود

مردي كه زير درخت سيب خنديد و نفت نبود

و مرگ بر شاه ارزان شد

نامش پدر بزرگ بود كه رفت

با دست هايي كه مي خراشد هنوز دلم را

نامش پدر بود

كه رفت تا يتيمي من كامل شود

درست روزهاي اول جنگ

نامش جنگ بود كه تركش شد

بر دندان محمّد

مين شد در پاي راست برادر كوچك ترم حميد

و من كه اين وسط

در ميان زخم و شعر ايستاده ام هنوز

نامش سعيد بود كه آمد

آن قدر دير كه نام خود را

بر محله شان ديد

نامش شعر بود بر زبانم

آقاي احمدي

مي خواست كاري كند كه آب ها شيرين شوند و نشد

وكيل شدن بهانه بود كه نشد

و تا هنوز نمي شود 

بعد از اين همه وقت

قاضي شدم كه حق پدر را بگيرم

اما آتش دوباره ام برگرداند

نامش بشنو از ني بود

نامش سلمان بود

نه اين سلمان خان

نامش احمد بود

 سيد حسن نامش بود

 وهر سه حالا

نشسته اند در کنار من

کنار فالگیر پیری

در ميدان كانات پلس*

نامش دوشنبه بود

نامش سليم شاه بود

نامش بغداد بود

حالا نامش دهلي ست

كه مردم اين جا مي گويند دلّي

تا فرق كند با لهجه غريب نيو دلهي

نامش شبيه كودكي من بود

جايي كه فكر مي كنم گم شده بودم

كن يو هلپ مي سير!

ريگشا سوار با لهجه غليظ اردو

تف مي كند به سير

 اينديا گيت سير!

امشب از سه هندو

راه را پرسيديم

يكي با دست پيچيد به چپ

و دومي اشاره كرد به راست

و سومي به مستقيم

اما هر سه راه غلط بود

بايد برمي گشتيم

حالا كنار بساط دختركي ايستاده ام

كه سوزن مي زند

بر چهل تكّه هاي زندگي اش

منجوق مي دوزد بر تيره روزي اش

و هيچ نمي داند كه

دلارها بالا مي روند و پايين

نفت ها و طلاها بالا مي روند و بالا 

اما روپيه ها

همچنان روپيه اند

و زخم ها زخم

چل تكه را مي خرم و

با خاطرات چهل تكه

دوباره راه خانه مان را گم مي كنم

 

 

 غروب 17/7/1386- دهلي

علیرضا قزوه

* نام ميداني ست در دهلي

http://ghazveh.blogfa.com/8607.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر قزوه ، سلام دوم, | بازديد : 190