تبلیغات اینترنتیclose
برفی که این زمستان ببارد شاعرتر است( علیرضا قزوه )
پیچک ( علیرضا قزوه )
شعر و ادب پارسی

علیرضا قزوه

        دلم را چون انارى کاش یک شب دانه مى کردم        

                                 به دریا مى زدم در باد و آتش خانه مى کردم

 



نوشته شده در تاريخ دوشنبه 4 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

شعرهایی از دفتر پیچ امین الدوله و باران در اینترنت  
  

**

۱

برفی که این زمستان ببارد شاعرتر است

زمستان امسال عاشق تر

من بارانی تر

چرا که یکی از ما

دیگر برف را نمی بیند

 

۲

چقدر استخوان شکسته ی باد ریخته

 در منجیل

چقدر گریه ی زیتون

رفته با سپیدرود...

چقدر خنده ی ما

 شنیده می شود این شبانگاهان

از شانه های همین شیطان کوه.

 

۳

ما همه

سرانجام خم می شویم

بر درگاه امامزاده ای

و می شکنیم

کنار سنگ مزاری

و عکس یادگار می گیریم با کسی

به نام کوچک مرگ.

۴

 

ایمیل ها را باز نمی کنم

ای کاش باز

پاکت هایی

 با دستخط آرش باران پور می رسید

که تمبر آن باران بود

و کاغذش از پاکت سیگار رهگذران

 

۵

 

تو فرشته ی سرگردانی

 در سایت های مجازی

تو

بارانی حقیقی

که سر در آورده ای از اینترنت

اگر برق نرود

این خانه را سیل خواهد برد...

 

۶

 

ما همه غافلگیر شدیم

صبحی زلزله آمد در آسمان

و بعد همه

پرتاب شدیم به گوشه ای

و از یک جا سردر آوردیم

یکی مثل تو از چت روم

یکی مثل من از همین سایت.

 

۷

زمین در مداری خاص می چرخد

و بادها در مداری خاص

انسان روزگار من   نمی چرخد

ایستاده

در بی مداری خیابان ها

و دست تکان می دهد

 برای فاضلاب ها...

 

۸

در روزگار مریضی های سختیم

وقتی درخت دیسک گردن دارد و

رود دیسک کمر

حتی نسیم که می گذرد

فشارخونش افتاده است

و توفان

فشارش مدام بالا می رود

و آسمان

آسم گرفته و سرسام

از دست موج ها...

.....................

۹

او ابتدا اجزای کلام را در هم ریخت

بعد سطرها را حذف کرد

و بعد شعرها را

او حالا سبک تازه ای آورده است

او قادر است با پاک کن بنویسد

 و با مداد پاک کند 

 

۱۰

او اقتدار عجیبی دارد

در جذب واژه ها

و واژه ها همه از او فرمان می برند

به مرگ می گوید گورت را گم کن

به زندگی می گوید بمیر

و هر وقت از تمرد واژه ای عصبانی باشد

زنگ می زند به پلیس صد و ده

 

۱۱

شاعر یک صندلی خواست

یک صفحه سپید کاغذ

بر کاغذ نوشت صندلی

و بر صندلی نوشت کاغذ

و اتفاق تازه ی خود را جشن گرفت.

او امروز می خواهد برعکس

بر صندلی وارونه بنشیند

و عکس بیندازد

بی دوربین...

 

۱۲

امروز شاعر ما اتوبوس را

 در کیف جیبی اش پنهان کرد

 جاده را ایمیل کرد برای دوستش

راننده ی تاکسی

دوباره می گوید :

رسیدیم

پیاده شو پسرم...

خدا به جوانی همه شان رحم کند

انگار شاعرند...
 

 

علیرضا قزوه

http://ghazveh.blogfa.com/9004.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر قزوه ، سلام دوازدهم, | بازديد : 121