تبلیغات اینترنتیclose
قاضی یی هست شهرة آفاق ( علیرضا قزوه )
پیچک ( علیرضا قزوه )
شعر و ادب پارسی

علیرضا قزوه

        دلم را چون انارى کاش یک شب دانه مى کردم        

                                 به دریا مى زدم در باد و آتش خانه مى کردم

 



نوشته شده در تاريخ يکشنبه 3 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 حکایت قاضی و خبرنگار  

**
 حدود بیست سال پیش مدرک قضاوت

 گرفتم اما حتی یک روز هم قضاوت نکردم.

 حدود ده سال هم کارم روزنامه نگاری و 

 نوشتن در تحریریه روزنامه ها و مجلات بود.

 این طنز را حدود چند سال قبل گفتم و

به گمانم تا به حال جایی منتشرش نکردم. شما هم بخوانید:

**

حکایت قاضی و خبرنگار  

**

قاضی یی هست شهرة آفاق

کار او روزنامه درمانی ست

خواست روزی خبرنگار شود

دید این کارهای بهتانی ست

سرکتابی گشود و قاضی شد

از قضا سود در مسلمانی ست

از قضا قاضی حکایت ما

صاحب رأی های عرفانی ست

لابلای مجلّه ای شعری

خواند و گفت این چه طرفه دورانی ست

گفت این شعر چند منظوره ست

گفت این شاعر آدمی جانی ست

سردبیر مجلّه هم خود اوست

فکر کرده مجلّه سلمانی ست

صبح باید بیاید او اینجا

دستبندش زنید! زندانی ست!

**

کلّة صبح یک نفر آمد

گفت: این خانة چه ارگانی ست؟

اخم و تَخمش خبر از آن می داد

که هوای مجلّه طوفانی ست

گفت: بیچاره سردبیر شما

دست کم بیست سال زندانی ست

گرچه او می رود به بند، غذاش

آب یخ با کباب سلطانی ست،

گفتمش چیست ماجرا؟ شاید

متّهم از مجلة ما نیست

گفت: حکمش شب گذشته رسید

از قضا محرمانه و آنی ست

حکم را باز کرد و فهمیدم

حکم جلب عبید زاکانی ست!

 

علیرضا قزوه

http://ghazveh.blogfa.com/8810.aspx


 

برچسب ها : ,

موضوع : شعر قزوه ، سلام هشتم, | بازديد : 109