تبلیغات اینترنتیclose
پیچک ( علیرضا قزوه )
پیچک ( علیرضا قزوه )
شعر و ادب پارسی

علیرضا قزوه

        دلم را چون انارى کاش یک شب دانه مى کردم        

                                 به دریا مى زدم در باد و آتش خانه مى کردم

 



نوشته شده در تاريخ يکشنبه 3 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 


 در غوغای من ربک  

 

 


 رسیدم تا اجل، امّا رسیدن شد فراموشم

دمیدم در نی  دنیا، دمیدن شد فراموشم
 

سرم با خندۀ گل گرم شد در فصل گلچینی

دلم چون سیب سرخ افتاد، چیدن شد فراموشم
 

ندای ارجعی گل کرد، برگشتم دمی تا خود

همین که پر در آوردم پریدن شد فراموشم
 

مرید غیرتم، از خود گذشتن رفت از یادم

شهید حیرتم در خون تپیدن شد فراموشم
 

صدای سرمۀ چشمت گلوی دیده ام را سوخت

که  از شرم تماشایت شنیدن شد فراموشم

 
چنان از آخرت گفتم که دنیا گشت عقبایم

چنان گرم تماشایم که  دیدن شد فراموشم
 

به تعقیب نمازی بی اذان درخود فرو رفتم

رکوعم، سجده ام  کج شد، خمیدن شد فراموشم

 
شب جان کندن آمد باز دل بستم به دل دادن

تب دل بردن آمد، دل بریدن شد فراموشم

 
دگر زیر سر من بالشی از گریه بگذارید

چهل سال است راحت آرمیدن شد فراموشم

 
اگر گفتند نامت چیست در غوغای من ربک

بگو من هم ملک بودم،  پریدن شد فراموشم

 

 

  18 بهمن 1388- دهلی نو

علیرضا قزوه

http://ghazveh.blogfa.com/8811.aspx

 

برچسب ها : ,

موضوع : شعر قزوه ، سلام نهم, | بازديد : 214

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 3 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 


 بث الشکوی  

 

 


 رفيق جان منا دوره ي رفاقت نيست
سر گلايه ندارم که جاي صحبت نيست

يکي به مفتي شهر از زبان ما گويد
اطاعتي که تو را مي کنند طاعت نيست

چگونه نقشه ي آسايش جهان بکشيم
به خانه اي که در آن جاي استراحت نيست

همه به سايه ي هم تير مي زنند اينجا
ميان سايه و ديوار هيچ الفت نيست

چقدر بي تو در اين شام ها دلم خون شد
چقدر بي تو در اين روزها صداقت نيست

مجو عدالت از اين تاجران بازاري
که در ترازويشان نيم جو مروّت نيست

حراميان همه دولت شدند و دولتمند
گناه دولتيان و گناه دولت نيست

دل شهيد به ابريشم هوس داديد
به چشم مخمل تان هيچ خواب راحت نيست

به دام زلزله افتاده ايد در شب مرگ
نماز خواندن تان جز نماز وحشت نيست

ميان اين همه  شب تاب واين همه بي تاب
يکي ز جمع کريمان با کرامت نيست

 به جز سکوت و تبسم چه مي توانم گفت
به واعظي  که گمان مي کند قيامت نيست

هواي کعبه به سر دارد و دلش گرم است
که در طريق هوي سختي و جراحت نيست

"کجا روم چه کنم چاره از کجا يابم"
هزار سينه سخن مانده است و رخصت نيست

طريقت تو همين شاعري ست شعر بگو
که شرع بي غزل و شعر بي شريعت نيست

به قدر خنده و اشکي غزل بخوان با من
به قدر خواندن شعري هميشه فرصت نيست

 

 
 علیرضا قزوه

http://ghazveh.blogfa.com/8811.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر قزوه ، سلام نهم, | بازديد : 153

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 3 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 


 یک قیامت گریه در راه است می دانی چرا؟ 

**

 

 از زمین تا آسمان آه است می دانی چرا؟

یک قیامت گریه در راه است می دانی چرا؟

بر سر هر نیزه خورشیدی ست یک ماه تمام

بر سر هر نیزه یک ماه است می دانی چرا؟

اشهد ان لا...شهادت اشهد ان لا ...شهید

محشر الله الله است می دانی چرا؟

یک بغل باران الله الصمد آورده ام

نوبهار قل هوالله است می دانی چرا؟

راه عقل از آن طرف راه جنون از این طرف

راه اگر راه است این راه است می دانی چرا؟

از رگ گردن بیا بگذر که او نزدیک توست

فرصت دیدار کوتاه است می دانی چرا؟

از کجا معلوم شاید ناگهانت برگزید

انتخاب عشق ناگاه است می دانی چرا؟

از محرم دم به دم هر چند ماتم می چکد

باز اما بهترین ماه است می دانی چرا

 

  سال ۱۳۸۶

  علیرضا قزوه 

http://ghazveh.blogfa.com/8810.aspx
 

برچسب ها : ,

موضوع : شعر قزوه ، سلام نهم, | بازديد : 125

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 3 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |


 ساحل آرامش  

 

 


 دیر آمدی به خویش که دریا ز سر گذشت

محکوم سرنوشتی و تسلیم سرگذشت

سهراب را ندیدی و خنجر زدی به خویش

این بار نیز رستم من از پسر گذشت

رحمت بر آن پدر که به داد پسر رسید

نفرین بر آن پسر که ز عهد پدر گذشت

تیری زدم به چشم تو و کارگر نشد

زخمی زدی به جان من و از جگر گذشت

امروز نی سواری تو در گذار کیست؟

دیروز تکسوار من از این گذر گذشت

رقصی مکن که شعبدة این و آن شوی

دل برهوی مبند که از ما دگر گذشت

گفتم مگر به علم و ادب مایه ور شوم

عهد ادب به سر شد و دور هنر گذشت

فردایش از ترانه و باران لبالب است

از باد صبح هر که سبکبارتر گذشت

یارب مقیم ساحل آرامش توام

آن تاب و تب سر آمد و آن شور و شر گذشت

 

 یازدهم دی ماه 1388

علیرضا قزوه

http://ghazveh.blogfa.com/8810.aspx
 

برچسب ها : ,

موضوع : شعر قزوه ، سلام نهم, | بازديد : 122

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 3 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |


 گیر سه پیچ به آنکه به همه گیر می داد  

**
 
این شعر ربطی به جریانات اخیر ندارد.

یک شعر طنز است تقدیم به کسی که

به همه - خودی و غیرخودی - بی خودی گیر

 می دهد.  توضیحات بیشتر را در شعر بخوانید:

**

 گیر سه پیچ به آنکه به همه گیر می داد  

**

 تویی استاد سرخواری، تویی استاد سرپیچی۱

تو ختم فتنه ای بهتر که هم بر فتنه گر پیچی

نوشتی نقد و آن را نسیه دادی هیچ یادت هست؟

قضای حاجتی کردی، مبادا بر قدر پیچی

سر ما را که بردی آمدی تا سر بُری از ما

دل ما را که خوردی آمدی تا بر جگر پیچی

اگر من لب فرو بندم تو بر من عیب می گیری

وگر من بیشتر گویم تو بر من بیشتر پیچی

سیاست کرده ای آیا که هر دم بر ادب خندی؟

سیاست خوانده ای آیا که دایم بر هنر پیچی؟

در این بازار پر زرق و زر از  بوذر چه می گویی

همان بهتر که در بازار زر بر سیم و زر پیچی

اگر یک شام مولانا شوی عیب از خدا گیری

وگر یک روز شمس الحق شوی دور قمر پیچی

تو در پیچاندن گاوان تبحر بیشتر داری

اگر گاوی نیابی اشتری را بر بقر پیچی

اگر عیبی نبینی لاجرم عیبی ز خر گیری

اگر چیزی نباشد لاجرم بر ذکر خر پیچی

خدا خیرت دهد بار دگر مشهور کن ما را

جزاک الله خیرا نسخة ما را اگر پیچی

 

   دی ماه 1388

علیرضا قزوه

۱- به ‌پايت سر نهم چون زلف خود تا چند سرپيچي

(عاقل خان رازی شاعر قرن دوازدهم)
 

http://ghazveh.blogfa.com/8810.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر قزوه ، سلام نهم, | بازديد : 113

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 3 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 حکایت قاضی و خبرنگار  

**
 حدود بیست سال پیش مدرک قضاوت

 گرفتم اما حتی یک روز هم قضاوت نکردم.

 حدود ده سال هم کارم روزنامه نگاری و 

 نوشتن در تحریریه روزنامه ها و مجلات بود.

 این طنز را حدود چند سال قبل گفتم و

به گمانم تا به حال جایی منتشرش نکردم. شما هم بخوانید:

**

حکایت قاضی و خبرنگار  

**

قاضی یی هست شهرة آفاق

کار او روزنامه درمانی ست

خواست روزی خبرنگار شود

دید این کارهای بهتانی ست

سرکتابی گشود و قاضی شد

از قضا سود در مسلمانی ست

از قضا قاضی حکایت ما

صاحب رأی های عرفانی ست

لابلای مجلّه ای شعری

خواند و گفت این چه طرفه دورانی ست

گفت این شعر چند منظوره ست

گفت این شاعر آدمی جانی ست

سردبیر مجلّه هم خود اوست

فکر کرده مجلّه سلمانی ست

صبح باید بیاید او اینجا

دستبندش زنید! زندانی ست!

**

کلّة صبح یک نفر آمد

گفت: این خانة چه ارگانی ست؟

اخم و تَخمش خبر از آن می داد

که هوای مجلّه طوفانی ست

گفت: بیچاره سردبیر شما

دست کم بیست سال زندانی ست

گرچه او می رود به بند، غذاش

آب یخ با کباب سلطانی ست،

گفتمش چیست ماجرا؟ شاید

متّهم از مجلة ما نیست

گفت: حکمش شب گذشته رسید

از قضا محرمانه و آنی ست

حکم را باز کرد و فهمیدم

حکم جلب عبید زاکانی ست!

 

علیرضا قزوه

http://ghazveh.blogfa.com/8810.aspx


 

برچسب ها : ,

موضوع : شعر قزوه ، سلام هشتم, | بازديد : 108

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 3 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |


 طنز استحاله  
  

این شعر هیچ گونه مخاطب خاص و عامی

  ندارد و همین دیشب در عالم مکاشفات در

 معبد دلفی (البته بلانسبت سقراط) به

 اینجانب الهام شد! لازم به تذکّر است که

 الهام به معنی نفی قریحه و نبوغ ذاتی

 جناب ما ( به قول شاه عباس کبیر) نمی باشد!

 ضمنا همین الان کاشف به عمل آمد که

مخاطب اصلی این شعرها هم جز جناب

 ما احدی از جن و انس نمی تواند باشد.

** 

 طنز استحاله   


**  

پرهیز کن ز دانش و فکر قباله باش

بی اجتهاد، صاحب چندین رساله باش

وقتی شتر به وزن نگنجد درون شعر

در فتنه ها چو اُشترکان دو ساله باش

وقتی که اقتصاد خراب است لاجرم

خود را بزن به حیرت و در فکر هاله باش

در چشم خلق، نقد شراب و پیاله کن

در خلوتت مرید و مراد پیاله باش

فحش آنچه هست منتقدان را حواله کن

نقدی اگر نماند به فکر حواله باش

ترمز بریده ، دنده عقب می روی، مرو

رحمی به حال خلق کن و فکر چاله باش

خواهی که چار سال تو بی نقد بگذرد

خود را غریب خلق کن و غرق ناله باش

غرب از زباله برق گرفته ست و گاز و نفت

در فکر اخذ شعر و غزل از زباله باش

لائیک باش و شرقی و مشائی و مدرن

هر صبح و ظهر و شام پی استحاله باش

از شاعری نمی رسی ای دل به هیچ چیز

سبزی فروش گوشۀ میدان ژاله باش

 
 

علیرضا قزوه

http://ghazveh.blogfa.com/8810.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر قزوه ، سلام هشتم, | بازديد : 117

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 3 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

سیاسی کاری  

**
 گل آقای عزیز!

کجایی که ما هر چی می فرماییم می گویند

 سیاسی ست. می خواستم این شعر را

تقدیم شما کنم ترسیدم سیاسی شود.

لاجرم این شعر را به عزیز دلم ملّانصرالدین تقدیم می کنم.

**

سیاسی کاری  

**

 

ملا سوار خر شد گفتند این سیاسی ست

بایرامقلی پدر شد گفتند این سیاسی ست

در داستان گلعنبر نُه بار بچّه زایید

نُه تا همه پسر شد گفتند این سیاسی ست

دل می خورند و قلوه خوبان شهر با هم

تا شام ما جگر شد گفتند این سیاسی ست

هنگام آب خوردن دستم به مانعی خورد

لیوان ما دمر شد گفتند این سیاسی ست

یارو قمر قمر گفت گفتند بی خیالش

تا ماه ما قمر شد گفتند این سیاسی ست

دانشجویی ز کرمان از بخت بد هنر خواند

یک روز باهنر شد گفتند این سیاسی ست

یک چشم عمه چپ بود گفتند اجتماعی ست

بابا بزرگ کر شد گفتند این سیاسی ست

اشتر جملچه زایید گفتند این عجیب است

گاو حسن بقر شد گفتند این سیاسی ست

گفتند اعتراضات کار برنج هندی ست

کوبا پر از شکر شد گفتند این سیاسی ست

روزی کنار دریا موجی عظیم آمد

شلوار شیخ  تر شد گفتند این سیاسی ست

در فوتبال روزی دروازه بان زمین خورد

دردش که بیشتر شد گفتند این سیاسی ست

عطّار نسخه ای بست گفتند شبهه ناک است

خیّام کوزه گر شد گفتند این سیاسی ست

شاعر به فکر افتاد مردن چه چیز خوبی ست

آماده سفر شد گفتند این سیاسی ست

 

علیرضا قزوه  

http://ghazveh.blogfa.com/8810.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر قزوه ، سلام هشتم, | بازديد : 114

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 3 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 


 دکتر  
 

**

مشکلم غیرسیاسی ست تو حل کن دکتر

لوزۀ فکر مرا نیز عمل کن دکتر

خون من پر شده از این همه گلبول سفید

فکر معماری یک تاج محل کن دکتر

ضعف دارم، نکند قند به مغزم نرسد

همۀ قند مرا موم  و عسل کن دکتر

فرق من بود چهل سال فقط جانب راست

بعد از این کلۀ ما را تو کچل کن دکتر

خون من پر شده از مثبت و منفی، شاید

مشکل از بطن چپ ماست، عمل کن دکتر

"به عمل کار برآید به سخندانی نیست"

ترک تریاک نشد، ترک جدل کن دکتر

"از ازل تا به ابد کشتۀ ما افتاده ست"

حکم زندان ابد را تو ازل کن دکتر

"ما بدان مقصد عالی نتوانیم رسید"

"حافظ" دل شده را "شیخ اجل" کن دکتر

در مخم هر شب یک عدّه سوار شترند

فکر خاموشی این جنگ جمل کن دکتر

 

   دی ماه 1388
 علیرضا قزوه

http://ghazveh.blogfa.com/8810.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر قزوه ، سلام هشتم, | بازديد : 182

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 3 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 


 این موسم شبانی ست 
**  

عید اضحی مبارک باد. غزلی تقدیم می کنم :

**


تابی به گیسویش داد دیدم که آن جهانی ست

لبخند زد غزل خواند، دانستم آسمانی ست

فرمود هر سحر عشق... گفتم  سلام بر عشق

جز عشق هر چه هیچ است، جز عشق هر چه فانی ست

باید که بی زبان بود، در درد خود نهان بود

تا بود بی نشان بود، این بهترین نشانی ست

ای دل  اگر بهوشی، رخت هوس مپوشی

با عاشقی جوان باش، کاین اول جوانی ست

در عشق زنده باید... ما زندگی نکردیم!

از بدو زندگانی تا مرگ مان  تبانی ست

از دردمان مگویید، از دین مان مپرسید 

تقوای ما به چشم است، ایمان ما زبانی ست

از دست نابرادر یک روز خوش نداریم

در خانة غریبان هر روز روضه خوانی ست

این زخمه های موزون، درد است و آتش و خون

فریاد خسروان است، سربانگ خسروانی ست

این ناله های محزون شرح دعای عهدی ست

 این شکوة حزین است، این نغمة فغانی ست

این حضرت شعیب است بر دامنش بیاویز

 موسای من! کجایی؟ این موسم شبانی ست

 

   روز عرفه 1388 

علیرضا قزوه


http://ghazveh.blogfa.com/8809.aspx 

برچسب ها : ,

موضوع : شعر قزوه ، سلام هشتم, | بازديد : 118

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 3 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |


 مست تر شو تا غدیر از عید قربان بگذرد   

 

**  

کاروان از هفت شهر عشق و عرفان بگذرد

راه بیت الله اگر از هند و ایران بگذرد

مهربانا یک دو جامی بیشتر از خود برآ

مست تر شو تا غدیر از عید قربان بگذرد

"خون نمی خوابد" چنین گفتند رندان پیش از این 

کیست می خواهد که از خون شهیدان بگذرد؟

نغمه اش در عین کثرت، جوش وحدت می زند

هر که از مجموع آن زلف پریشان بگذرد

پردة عشّاق حاشا بی ترنّم  گل کند

شام دلتنگان مبادا  در غم نان بگذرد

وای روز ما که در اندوه و حرمان سر شود

حیف عمر ما که در دعوا و بهتان بگذرد

خون سهراب و سیاوش سنگفرش کوچه هاست

رستمی باید که از این آخرین خوان بگذرد

کاشکی این روزها بر ما نمی آمد فرود

حسرت این روزها بر ما فراوان بگذرد

کافر از کافر گذشت و گبر یار گبر شد

کاش می شد تا مسلمان از مسلمان بگذرد

حال و روز عاشقان امروز بارانی تر است

نازنینا اندکی بنشین که باران بگذرد

از  شراب مشرق توحید خواهد مست شد

گر نسیم هند از خاک خراسان بگذرد

 

 عید قربان 1388 – دهلی نو

علیرضا قزوه

http://ghazveh.blogfa.com/8809.aspx
 

برچسب ها : ,

موضوع : شعر قزوه ، سلام هشتم, | بازديد : 114

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 3 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

تن شستگان زخم! مرهم ها همین جاست

ای بی همان دریای با هم ها  همین جاست

آن جا که می گریند شب بوها دل ما

جایی که دلتنگ اند مریم ها همین جاست

آیینه ها ! در محفل گل ها برقصید

خورشیدیان! معراج شبنم ها همین جاست

دلتنگی یکریز حوّاها غریب است

تنهایی ناگاه آدم ها همین جاست

طوفانی از غم می وزد همپای شادی

باران شادی می چکد غم ها همین جاست

کاری کن ابراهیم ! این مردم غریب اند

لب ترکن اسماعیل!  زمزم ها همین جاست

شعبان به شعبان شادمانی ها گذشتند

داغ محّرم تا محّرم ها همین جاست

 

    شهریور 1386

  علیرضا قزوه

http://ghazveh.blogfa.com/8809.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر قزوه ، سلام هشتم, | بازديد : 112

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 3 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |


 کاری کن ابراهیم ! این مردم غریب اند  
 

**

به روانشاد سید حسن حسینی

 **

هر چه می خندیم برخی چهره درهم می کشند

خنده را هم با مداد دودی غم می کشند

سرخوشان از بیم غم دنبال شادی می دوند

لولیان از فرط شادی نشئه غم می کشند

 تاجران در بیت شان آروغ شرعی می زنند

شاعران در شعرشان آه دمادم می کشند

پشت این بازار ناموزون ترازودارها

عقل را کم می خرند و عشق را کم می کشند

آخرت جویان خدایا بیشتر دنیایی اند

آخر از چاه زنخدان آب زمزم می کشند

نقش اگر باشد عزاگویان حیدر حیدرند

نقشه ای باشد اگر با ابن ملجم می کشند

گول این نقش آفرینان هیاهو را مخور

بیشتر گرسیوزان را شکل رستم می کشند

ای خوشا آنان که نقاّشان درد مردم اند

عید را عید و محّرم را محّرم می کشند

 

 

     شهریور 1386

 علیرضا قزوه

http://ghazveh.blogfa.com/8809.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر قزوه ، سلام هشتم, | بازديد : 194

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 3 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |


 خون خدا  

 

 


 نمی‌دانم تو را در ابر دیدم یا كجا دیدم

به هر جایی كه رو كردم فقط روی تو را دیدم

تو را در مثنوی، در نی، تو را در‌ های و هو، در هی

تو را در بند بند ناله‌های بی صدا دیدم

تو مانند ترنم، مثل گل، عین غزل بودی

تو را شكل توسل، مثل ندبه، چون دعا دیدم

دوباره لیلة القدر آمد و شوریدگی‌هایم

تب شعر و غزل گل كرد و شور نینوا دیدم

شب موییدن شب آمد و موییدن شاعر

شكستم در خودم از بس كه باران بلا دیدم

صدایت كردم و آیینه‌ها تابید در چشمم

نگاهم را به دالان بهشتی تازه وا دیدم

نگاهم كردی و باران یك ریز غزل آمد

نگاهت كردم و رنگین كمانی از خدا دیدم

تو را در شمع‌ها، قندیل‌ها، در عود، در اسپند

دلم را پَرزنان در حلقه پروانه‌ها دیدم

تو را پیچیده در خون، در حریر ظهر عاشورا

تو را در واژه‌های سبز رنگ ربنا دیدم

تو را در آبشار وحی جبرائیل و میكائیل

تو را یك ظهر زخمی در زمین كربلا دیدم

تو را دیدم كه می‌چرخید گردت خانه كعبه

خدا را در حرم گم كرده بودم، در شما دیدم

شبیه سایه تو كعبه دنبالت به راه افتاد

تو حج بودی، تو را هم مروه دیدم، هم صفا دیدم

شب تنهای عاشورا و اشباحی كه گم گشتند

تو را در آن شب تاریك، «مصباح الهدی» دیدم

در اوج كبر و در اوج ریای شام ـ ‌ای كعبه ـ

تو را هم شانه و هم شان كوی كبریا دیدم

دمی كه اسب‌ها بر پیكر تو تاخت آوردند

تو را‌ ای بی‌كفن، در كسوت آل عبا دیدم

دلیل مرتضی! شبه پیمبر! گریه زهرا(س)

تو را محكمترین تفسیر راز «انّما» دیدم

هجوم نیزه‌ها بود و قنوت مهربان تو

تو را در موج موج ربنا در «آتنا» دیدم

تو را دیدم كه داری دست در دستان ابراهیم

تو را با داغ حیدر، كوچه كوچه، پا به پا دیدم

تو را هر روز با ‌اندوه ابراهیم، همسایه

تو را با حلق اسماعیل، هر شب همصدا دیدم

همان شب كه سرت بر نیزه‌ها قرآن تلاوت كرد

تو را در دامن زهرا(س) و دوش مصطفی(ص) دیدم

تنور خولی و تنهایی خورشید در غربت

تو را در چاه حیدر همنوای مرتضی دیدم

سرت بر نیزه قرآن خواند و جبرائیل حیران ماند

و من از كربلا تا شام را غار حرا دیدم

به یحیی و سیاوش جلوه می‌بخشد گل خونت

تو را ‌ای صبح صادق با امام مجتبی(ع) دیدم

تو را دلتنگ در دلتنگی شامی غریبانه

تو را بی‌تاب در بی‌تابی طشت طلا دیدم

شكستم در قصیده، در غزل، ‌ای جان شور و شعر                         

تو را وقتی كه در فریاد «ادرك یا اخا» دیدم

تمام راه را بر نیزه‌ها با پای سر رفتی

به غیرت پا به پای زینب كبری(س) تو را دیدم

دل و دست از پلیدی‌های این دنیا شبی شستم

كه خونت را حنای دست مشتی بی حیا دیدم

چنان فواره زد خون تو تا منظومه‎ی شمسی

كه از خورشید هم خون رشیدت را فرا دیدم

مصیبت ماند و حیرت ماند و غربت ماند و عشق تو

ولا را در بلا جستم، بلا را در ولا دیدم

تصور از تفكر ماند و خون تو تداوم یافت

تو را خون خدا، خون خدا، خون خدا دیدم

 

  شب عاشورای سال٨ 138
 

علیرضا قزوه

http://ghazveh.blogfa.com/8809.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر قزوه ، سلام هشتم, | بازديد : 99

نوشته شده در تاريخ شنبه 2 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |


 دنيا همه آيينۀ شرمندگي ماست  
 

**

دل خون شد و خنديد، ببينيد كَرَم را

ما گريه نكرديم مگر غربت هم را
 

دنيا همه آيينۀ  شرمندگي ماست

در حشر نبينيم مگر صورت هم را
 

خون شد دلم از غصّۀ مرگِ حسنك‌ها

يك چند بگريانم بگذار قلم را
 

اي عشق، همه كشتۀ شمشير تو هستيم

حكم تو قصاص است ولي صاحب دَم را
 

در حلقۀ چشمت به خدا خطّ طوافي ست

كم مانده كه زلفت شكند حدّ حرم را
 

مانند حبيب عجمي دل عربي كن

در عشق نپرسند عرب را و عجم را
 

عمري كه دويديم هوس بود و عبث بود

با پاي توكّل برويم اين دو قدم را

 

    اردیبهشت ماه 1375

علیرضا قزوه 
 

http://ghazveh.blogfa.com/8808.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر قزوه ، سلام هشتم, | بازديد : 106