تبلیغات اینترنتیclose
پیچک ( علیرضا قزوه )
پیچک ( علیرضا قزوه )
شعر و ادب پارسی

علیرضا قزوه

        دلم را چون انارى کاش یک شب دانه مى کردم        

                                 به دریا مى زدم در باد و آتش خانه مى کردم

 



نوشته شده در تاريخ يکشنبه 3 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

تلقین

 

دنیا حکایت تلخی ست از درد و غصّه و ماتم

دنیا حکایت تلخی است افهم علی رضا افهم!

این مرگ نیست ، این هستی ست، افهم که وصله ی کفشی

دل بسته ای به این دنیا؟  دل داده ای به این عالم؟

تلقین مکن به خویش این را  کاین شکّر است و شیرینی ست

این شوکران شکر دارد امّا لبالب است از سم

دنیا به این نمی ارزد تا دشمن کسی باشیم

هم شکوه می کنیم از خویش، هم شکوه می کنیم از هم

از مکر نابرادرها هر سو که می روی چاه است

تنهاتریم از یوسف، تنهاتریم از رستم

مردی رهاتر از حلاج، مردی رهاتر از شبلی

آمد به خواب من امشب با ابر گیسویش درهم

فرمود لاابالی شو، آیینه شو، جلالی شو

فرمود از چه می ترسی؟ گفتم ز مرگ می ترسم

افهم که زنده باید شد، در عاشقی  و رسوایی

عاشق تریم از حوّا، رسواتریم از آدم

 

مهرماه 1389  

علیرضا قزوه

http://ghazveh.blogfa.com/8907.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر قزوه ، سلام یازدهم, | بازديد : 132

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 3 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

ساعت اشک

 

ترس دارم به زیادت بکشد کم شدن من

بار حسرت بدهد خوشه ی آدم شدن من

سر به معراج زدی پیش تو پیشانی عجزم

رکعتی بوی خدا داشت اگر خم شدن من

جسم من روح شد و کاش به هنگام جدایی

گم کند جسم مرا روح مجسّم شدن من

من و او من شده و او شده و ما شده باشیم

هم اگر او بشود بی هم و با هم شدن من

همره سست عناصر نتواند که ببیند

قصّه ی شیر خدا بودن و رستم شدن من

کثرت درد مرا برده  سوی چشمه ی کوثر

بی شک از زلف تو راهی ست به زمزم شدن من

باز ذی القعده و ذی الحجّه و احرام شهادت

ساعت اشک شد و ظهرمحرّم شدن من

 

   مهرماه 1389

علیرضا قزوه

http://ghazveh.blogfa.com/8907.aspx

 

برچسب ها : ,

موضوع : شعر قزوه ، سلام یازدهم, | بازديد : 218

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 3 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 


 زیارت  

 

 


 ای نسیم پر از عطر هندوها، هیچ از روح معبد خبر داری؟

هیچ از آغاز و مبدأ نمی پرسی، هیچ از انجام و مقصد خبر داری؟

هیچ می پرسی آن سوی دریاها، مردمانی غریب اند، تنهایند

از غم بی شماران نمی پرسی؟ هیچ از درد بی حد خبر داری؟

ای نسیمی که در کوچه های هند، شاهد رام رامی و آرامی

از مدینه که می آمدی این سو از مقام محمّد خبر داری؟

بوی ذی القعده پیچیده بود آنجا اول ماه ذی قعده قم بودی

زائران حرم از چه می گفتند؟ لابد از دور مرقد خبر داری!

لابد از آسمان دیده ای آنجا نورباران فوج کبوترهاست

هیچ پرسیدی آنجا چه جایی بود؟ هیچ از آن رفت و آمد خبر داری؟

ای نسیمی که در کوچه ی دهلی بوی عود و حنا می دهد جانت

از نشابور آیا گذر کردی؟ از سناباد و مشهد خبر داری؟

شوق پابوس صحن تو را دارم،  بانگ نقاره پیچیده در جانم

پشت سر آن همه غم نمی دانم، پیش رو  این همه سد خبر داری؟

طوطی هند بودن نمی خواهم من کبوتر… نه، آهوی دلتنگم

تو دلت سوز دارد خبر دارم، من دلم درد دارد خبر داری!

 

 

   مهرماه 1389- دهلی نو
 

علیرضا قزوه

http://ghazveh.blogfa.com/8907.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر قزوه ، سلام یازدهم, | بازديد : 110

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 3 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |


 شب قدر است٬ لبخندی بزن ٬ مولای درویشان! 

**


 دلم تنگ است و دلتنگ اند دلتنگان و دل ریشان
شب قدر است  لبخندی بزن ٬ مولای درویشان!

اگر همسو نمی گردند با فریادهای تو
نمی گریند دل ریشان٬ نمی چرخند درویشان

هنوز آن سوی دنیا قدر خوبی را نمی فهمند
فراوانند بدخواهان و بسیارند بدکیشان

رها از خود شدم آن قدر این شب ها که پنداری
نه با بیگانگانم نسبتی باشد نه با خویشان

به مرگ زندگی!...  من مرگ را هم زندگی کردم
جدا از زندگانی کردن این مرگ اندیشان

شب قدر است لبخندی بزن تا عید فطر من
تبسم عیدی من باد ٬ بادا عیدی ایشان
 

 

 علیرضا قزوه

http://ghazveh.blogfa.com/8906.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر قزوه ، سلام یازدهم, | بازديد : 109

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 3 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |


 این شب ها  

 ز فرط گريه باران مي چکد از دستم اين شب ها
يکي دستم بگيرد ، مست مست مستم اين شب ها

غزل مي خوانم و سجاده ام پر مي کشد با من
نمي خوابند يک شب عرشيان از دستم اين شب ها

خدا را شکر سوزي هست ، آهي هست ، اشکي هست
همين که قطره اشکي هست يعني هستم اين شب ها

به جاي خون به رگ هايم کبوتر مي پرد تا صبح
تشهد نامه مي بندد به بال دستم اين شب ها

دلي برداشتم با تکه ابري از نگاه خود
به پابوس قيامت بار خود را بستم اين شب ها
  
 

 

علیرضا قزوه

http://ghazveh.blogfa.com/8906.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر قزوه ، سلام یازدهم, | بازديد : 112

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 3 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |


 وداع با رمضان  

 


 آمدیم از سفر دور و دراز رمضان
پی نبردیم به زیبایی راز رمضان
 
هر چه جان بود سپردیم به آواز خدا
هر چه دل بود شكستیم به ساز رمضان

سر به آیینه «الغوث» زدم در شب قدر
آب شد زمزمه راز و نیاز رمضان

دیدم این «قدر» همان آینه «خلّصنا»ست
دیدم آیینه‌ام از سوز و گداز رمضان

بیش از این ناز نخواهیم كشید از دنیا
بعد از این دست من و دامن ناز رمضان

نكند چشم ببندم به سحرهای سلوك
نكند بسته شود دیده باز رمضان

 صبح با باده شعبان و رجب آمده بود
آن كه دیروز مرا داد جواز رمضان

 شام آخر شد و با گریه نشستم به وداع
خواب دیدم نرسیدم به نماز رمضان

 

 علیرضا قزوه

http://ghazveh.blogfa.com/8906.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر قزوه ، سلام دهم, | بازديد : 112

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 3 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |


 الهی عشق  

 

 


 چه شب هایی که پرپر شد چه روزانی که شب کردم

نه عبرت را فراخواندم نه غفلت را ادب کردم

برات من  شبی آمد  که در آیینه لرزیدم

شب قدرم همان شب شد که در زلف تو تب کردم

شب تنهایی دل بود، چرخیدم، غزل گفتم

شب افتادن جان بود رقصیدم، طرب کردم

تمام من همین دل بود دل را خون دل دادم

تمام من همین جان بود جان را جان به لب کردم

دعایی بود و تحسینی، درودی  بود و آمینی

اگر دستی بر آوردم، اگر چیزی طلب کردم

تو بودی هر چه اوتادم اگر از پیر دل کندم

تو بودی هر چه اسبابم اگر ترک سبب کردم

نظر برداشتن از خویش بود و خویش او بودن

اگر چیزی به چشم از علم انساب و نسب کردم

الهی عشق در من چلچراغی تازه روشن کن

ببخشا گر خطا رفتم، ببخشا گر غضب کردم

 

   مرداد ماه ۱۳۸۸- دهلی نو

علیرضا قزوه

http://ghazveh.blogfa.com/8905.aspx
 

برچسب ها : ,

موضوع : شعر قزوه ، سلام دهم, | بازديد : 104

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 3 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 


 اندر حکایت امحای سبیل ابوالفضل زرویی به اشتباه

 از سوی خود و آرزوی بازگشت ادبی آن سبیل مبارک   

 

**
 
در خبر خواندم بوفضل زرویی زده است

آن سبیلی که نشانیش فراوانی بود

 کاش آن تیغ به جای دگرش می خوردی

که تراشیدن آن از سر نادانی بود

آن سبیل تو ابوالفضل سبیل تو نبود

غیرت دولت ساسانی و سامانی بود

نه عراقی و نه هندی نه رباعی نه غزل

شیوه سبلت تو سبک خراسانی بود

ناصرالدین شاه از سبلت تو می ترسید

این سبیلی ست که شایسته سلطانی بود...

 

علیرضا قزوه

http://ghazveh.blogfa.com/8905.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر قزوه ، سلام دهم, | بازديد : 96

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 3 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |


 طرحی نو برای حفظ برخی از آثار فرهنگی

و در اتمام حجت با طنازی که در یک اقدام مشکوک سبیلش را زد... 

 
 ۱

دیدن عکس زرویی بی سبیل

باعث اندوه و دلتنگی شود

عده ای این رنگی و آن رنگی اند

تو مبادا سبلتت رنگی شود

بعد از این کوچک ترین تغییر آن

با همه باید هماهنگی شود

طرح من این است: اول آن سبیل

ثبت در میراث فرهنگی شود!

۲

تو ابوالفضل زود پیر شدی


سن و سال قیافه ات بالاست

ریش ها زود می شوند سپید

ریش ها را بزن تو بی کم و کاست

لیک اندر سبیل کن دقت

تو که مو را کشیده ای از ماست

 

نه در ایران زمین که اندر مصر

سر موی سبیل تو دعواست

شاید این خدعه کار اسرائیل

شاید این حیله کار آمریکاست

گویمت با زبان خوش حرفی

تا بفهمند جمله از چپ و راست

با تو اتمام حجت است این حرف

خیر بیناد آنکه خیر تو خواست

بعد از این بی سبیلت ار بینیم

قتل عمدت اگر کنیم بجاست

ریش خود را خودت بزن، منبعد

اختیار سبیل تو با ماست

۳

او سبیل خود تراشیده ست و ما

همچنان ذکر جمیلش می کنیم

دوستداران ابوالفضلیم ما

می کشیم او را - ذلیلش می کنیم

بارالها گرچه کوتاهی از اوست

با دعا کردن طویلش می کنیم

می بریمش تا مصلای کتاب

رونمایی از سبیلش می کنیم
 

 

علیرضا قزوه

http://ghazveh.blogfa.com/8905.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر قزوه ، سلام دهم, | بازديد : 126

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 3 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |


 یا چراغ رمضان ! در من روشن باش...  

 

**


 چند وقت است چراغ شب من کم سوست

رمضانی بوزان در دل من، یا دوست

 یا چراغ رمضان! در من روشن باش

من کی ام غیر چراغی که شرارش اوست

 دیگران در طلب دیدن ابرویش

بر سر بام شدند و روی من این سوست

دیگران در طلب ابروی ماه او

حجّت شرعی من رؤیت آن گیسوست

هر کجا می گذرم حلقه ی آن زلف است

هر کجا می نگرم گوشه ی آن ابروست

ماه من  زمزمه در زمزمه پیش چشم

ماه من آینه در آینه رو در روست

ماه را دیدم و گفتم که صباح الخیر

 ماه را دیدم و گفتم چه خبر از دوست؟

گفت من نیز به تنگ آمده ام از خویش

گفت من نیز برون آمده ام از پوست

تشنگانیم ولی تشنه ی دریاییم

در پی تشنگی ما همه جا این جوست

رمضان فلسفه ی گم شده ی بودا

رمضان زمزمه صبح و شب هندوست

رمضان هر رمضان بر لب ما حق حق

رمضان هر رمضان در دل ما هوهوست

گفت و آیینه ای از صبح و سلام آورد

گفتمش هر چه که از دوست رسد نیکوست

غنچه ی روزه ما در شب عید فطر

باز خواهد شد اگر این همه تو در توست

رودی از آینه کن جان مرا، یا عشق

رمضانی بوزان در دل من، یا دوست

 

۲۰ مردادماه ۱۳۸۹
 

علیرضا قزوه

http://ghazveh.blogfa.com/8905.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر قزوه ، سلام دهم, | بازديد : 131

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 3 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 


 با یاد مولا علی(ع) و تنهایی اش:


خلیفه نیستی
سلطان هم

فقط امام اول مظلومانی
و جای پنج سال

می‌شد که پنجاه سال حاکم باشی
می‌شد که شامات را

چون دندانی کند و پراکند
که سهم بچه‌های ابوسفیان باشد

و در امارت کوفه
کاری هم به «ابن‌ملجم» و «قطام» داد.

می‌شد هر سال
به هند و پارس

به چین و ماچین دعوت شد
سلطان روم

به افتخار حضورت برپا کند
چیزی شبیه همین ضیافت‌های شام

در تالارهای آینه و مرمر
و پشت درهای بسته

می‌شد حسین و حسن را با خود همراه کرد
یکی مشاور اعظم

یکی وزیر خزانه‌داری کل
می‌شد کاری کرد

که جعده هم مشاورت امور بانوان را عهده‌دار باشد
یا کاره‌ای که زهر نریزد

یا نه
حکومت ایران هم می‌شد که سهم حسن باشد

حکومت عراق، سهم حسین
حتی عقیل را می‌شد سه چهار سالی

با حقوق ارزی آن روز
به اندلس فرستاد

می‌شد محمد حنفیه
سفیر سازمان ملل باشد

مانند این پسرخاله‌ها
که تا هنوز و تا همیشه سفیرند!

می‌شد کنار رود فرات
کاخی سبز ساخت

برای تابستان‌ها
سری به بغداد زد

بر بالای کوه ابوقبیس
کاخی سپید داشت

چیزی شبیه کاخ سعدآباد
شبیه کاخ ملک فهد

کاخی بلندتر از خانه‌ خدا
می‌شد که بعد خود

به فکر پادشاهی فرزندان بود
مثل همین ملک حسین و ملک حسن

مثل همین حیدر علی‌اف
و اف بر این دنیا...

می‌شد که امام علی بود و
با تمام جهان ارتباط داشت

مثل همین امام علی رحمانف
می‌شد با خانم رایس دست داد

می‌شد انبان خویش را پر کرد
از شیر مرغ و جان آدمیزاد

از وعده و وعید
و افطاری داد از بیت‌المال

و جامه‌های اطلس و ابریشم پوشید
با میمون و سگ بازی کرد

رقاصه‌های روم را دعوت کرد
با چشم‌بندی و آتش‌بازی

شب را به صبح رساند
در برج‌های دوبی سهمی داشت

در بازار بورس دستی...
نشست بالای تختی و

کلاهی از مروارید و زر بر سر گذاشت
یا دست کم

هر روز یک اسب پیش‌کش قبول کرد
یک شمشیر مرصع

که نام تو بر آن حک شده باشد
این تحفه‌ها از هند است

آن جامه‌ها از روم
این فرش‌های ابریشمین از ایران...

جشنی بگیر
بگو که شاعران قصیده بخوانند

شب را زود بخواب
که کاترینا و سونامی در راه است

برای کندن چاه
به بردگان سیاه فرمان بده

به شرکت‌های چند ملیتی
برای بردن نان فرصت نیست

این را به سازمان غله و نان بسپار!

این وقت شب
نشسته‌ای و به من لبخند می‌زنی

می‌دانم
این‌گونه شعرها خوب نیستند

اما مولای من!
آن کفش‌های وصله‌دار هم
مناسب پای حضرت حاکم نیست!

 


 علیرضا قزوه

http://ghazveh.blogfa.com/8904.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر قزوه ، سلام دهم, | بازديد : 93

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 3 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 


 ای اتفاق ممکن ناممکن ای علی (ع)  

 

**


 با آن که آفریده شده ست آدم از خدا
گاهی به اتّفاق ندارد کم از خدا

ای اتفاق ممکن ناممکن ای علی (ع)
ای جوهر تو ، هم ز تو پیدا ، هم از خدا

بین تو و خدا ، الف الفت و ولاست
علم از تو سربلند شد و عالم از خدا

ماهی شدم در آینۀ چشمۀ غدیر
شور تو ریخت در گِل من ، یک نَم از خدا

در جبر و اختیار ، مرا داد اختیار
خاک از ابوتراب گرفتم ، دَم از خدا

من قهر می فروشم و او مهر می خرد
خوفم ز قهر نیست ، که می ترسم از خدا

 

علیرضا قزوه

http://ghazveh.blogfa.com/8904.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر قزوه ، سلام دهم, | بازديد : 112

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 3 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |


 شبانى  

 


 دلم را چون انارى کاش یک شب دانه مى کردم

به دریا مى زدم در باد و آتش خانه مى کردم

چه مى شد آه اى موساى من، من هم شبان بودم

تمام روز و شب زلف خدا را شانه مى کردم

نه از ترس خدا، از ترس این مردم به محرابم

اگر مى شد همه محراب را میخانه مى کردم

اگر مى شد به افسانه شبى رنگ حقیقت زد

حقیقت را اگر مى شد شبى افسانه مى کردم

چه مستى ها که هر شب در سر شوریده مى افتاد

چه بازى ها که هر شب با دل دیوانه مى کردم

یقین دارم سرانجام من از این خوبتر مى شد

اگر از مرگ هم چون زندگى پروا نمى کردم

سرم را مثل سیبى سرخ صبحى چیده بودم کاش

دلم را چون انارى کاش یک شب دانه مى کردم

 

     فروردین 1388
 علیرضا قزوه

http://ghazveh.blogfa.com/8904.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر قزوه ، سلام دهم, | بازديد : 117

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 3 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

در موج خیز فتنه هبا و هدر مشو 

**


 غوغای چشم و راز زبان را نگاه کن

دل را ببین، هر آینه جان را نگاه کن

ما سوختیم و آنچه که اندوختیم سوخت

از سود ما مپرس، زیان را نگاه کن

هر روز زندگان زمین ضجّه می زنند

هر شام مردگان جهان را نگاه کن

از یاد رفته ایم و به تاراج می رویم

کالای حسرتیم ، دکان را نگاه کن

زخم نهان و آه عیان را که دیده ای

آه نهان و زخم عیان را نگاه کن

دنبال ماه زخمی من بیش از این مگرد

شبهای ابری رمضان را نگاه کن

قد قامت نماز ریا خالی از خداست

حی علی الصلاة اذان را نگاه کن

موسای من! سراغ خدا می روی ، مرو

حال مرا بپرس، شبان را نگاه کن

بگذر ز جستجوی غریبانۀ دلم

قبر بدون نام و نشان را نگاه کن

در موج خیز فتنه هبا و هدر مشو

راه امین و خط امان را نگاه کن

دجّاله ها به خانۀ دل رخنه کرده اند

تنهایی امام زمان(عج) را نگاه کن!

 

  اردیبهشت ماه ۱۳۸۹

 علیرضا قزوه 

http://ghazveh.blogfa.com/8903.aspx 

برچسب ها : ,

موضوع : شعر قزوه ، سلام دهم, | بازديد : 125

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 3 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 


 می خواهم از خدا بنویسم  


  

تنها صدا صداست که باقی ست، بگذار از صدا بنویسم

دلبستگی به خلق ندارم، می خواهم از خدا بنویسم

می خواهم این دو روزۀ باقی،  گوشه نشین زلف تو باشم

بر صُفّۀ صفا بنشینم، از بُقعۀ بقا بنویسم

آزاد از خواص و عوامی، از خود رها شوم به تمامی

تا چند با فریب نشینم، تا چند از ریا بنویسم

من کیستم که دل به تو بندم، بادا به سوی دوست برندم

تو کیستی که از تو بگویم،  آخر چرا تو را بنویسم

از بی نشان این همه ماتم، می مانم از چه چیز بگویم

از بی کجای این همه اندوه، می مانم  از کجا بنویسم

حالم خوش است و دوست ندارم، دستی به روی دست گذارم

تنها همین به چلّه نشینم، تنها همین دعا بنویسم

از مهر و قهر او نبریدم، می خواهم آنچنان که شنیدم

از بیم و از امید بگویم،  از خوف و از رجا بنویسم 

می خواهم از همیشه رساتر، از چند و چون راه بپرسم

می خواهم از "چگونه" بگویم، می خواهم از "چرا" بنویسم

از شهر دود و شهوت و آهن  رفتم به عصر آتش و شیون

فرصت نبود تا که بگویم، فرصت نبود تا بنویسم

حالی بر آن سرم که از این پس، سر از درون چاه برآرم

هر شام از مدینه بگویم، از ظهر کربلا بنویسم

من بندۀ علی و رضایم ، بگذار تا به خویش بیایم

از حضرت علی(ع) بسرایم، از حضرت رضا(ع) بنویسم

 

 

  خرداد ماه ۱۳۸۹

 علیرضا قزوه 

http://ghazveh.blogfa.com/8903.aspx
 

برچسب ها : ,

موضوع : شعر قزوه ، سلام دهم, | بازديد : 140