تبلیغات اینترنتیclose
پیچک ( علیرضا قزوه )
پیچک ( علیرضا قزوه )
شعر و ادب پارسی

علیرضا قزوه

        دلم را چون انارى کاش یک شب دانه مى کردم        

                                 به دریا مى زدم در باد و آتش خانه مى کردم

 



نوشته شده در تاريخ دوشنبه 4 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |


 کجایی ای فراموشی...  

 

 نه پلکی می زند عقلم، نه راهی می رود هوشم

چراغ خسته ای در انتهای شهر خاموشم

شبیه گنگ حیرانم، همین اندازه می دانم

نه هشیارم، نه سرمستم، نه بیدارم، نه مدهوشم

به دوشم بار شبهایی و روزانی ست پر حسرت

یکی این کوزه های کهنه را بردارد از دوشم

به چشمم نیش و نوش این جهان فرقی ندارد هیچ

نه عسرت می زند نیشم، نه عشرت می دهد نوشم

سکوتستان فریاد است هر سطر غزل هایم

اشارت های پنهانم،  قیامت های خاموشم

نصیحت های واعظ را لبی تر می کنم امشب

به قدر آتش روز قیامت باده می نوشم

به یاران اعتمادی نیست از خاطر اگر رفتم

کجایی ای فراموشی تو هم کردی فراموشم

بیا ای آفتاب مطمئن، خورشید پنهانی

که دست تو گره وا می کند از فکر مغشوشم

 

   فروردین ماه 1391

 علیرضا قزوه 

http://ghazveh.blogfa.com/9101.aspx
 

برچسب ها : ,

موضوع : شعر قزوه ، سلام دوازده +یک, | بازديد : 247

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 4 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |


 
 دو کوچه بالاتر از تماشا   

 

 


 دو کوچه بالاتر از تماشا بهار شد بال و پر تکاندم

نماند از این خانه جز غباری و خانه را آن قدر تکاندم

و چشم ها را دوباره شستم و مثل ماهی از آب رستم

و سقف دل را سپید کردم و فرش جان را سحر تکاندم

نفس تکانی نکرده بودم چه بی هیاهو نفس کشیدم

جگر تکانی شنیده بودی؟ صدف شکستم جگر تکاندم

پر از شکوفه ست شانه هایم میان توفان و باد و باران

به دامنم ریخت یک جهان جان چو شانه را بیشتر تکاندم

لباس چرک نگاه خود را ز مردم دیده دور کردم

چه سخت بود این نظرتکانی به چوب مژگان نظر تکاندم

پرم شکستند پر کشیدم دلم شکستند دل سپردم

سرم بریدند خنده کردم سرم بریدند سر تکاندم

نه چپ نوشتم نه راست خواندم نه شرق گفتم نه غرب رفتم

تهی ست از هرچه جز بهاران دلی که از خشک و تر تکاندم 
 

 

علیرضا قزوه

http://ghazveh.blogfa.com/9012.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر قزوه ، سلام دوازده +یک, | بازديد : 219

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 4 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |


 کشتند تو را به جرم بی جرمی  

**
 
به شهید مصطفی احمدی روشن ، شهید شهریاری ،

شهید علی محمدی و دیگر شهدای علمی

 

 **


شب رفتنی است و راه ما روشن

آیینه ی مهر و ماه ما روشن


تردید مکن که آفتاب این جاست

عباس و شریعه و عطش با ماست

از حرمله ها مترس

                    آب این جاست

ما روشن و راه آبها روشن

 


از سنگ هراس نیست گلها را

از خاردلان  و سنگ اندازان

با این همه شمر و ابن سعد

                               اما

نام تو کنار اربعین گل کرد

نام تو کنار کربلا روشن

 


کشتند تو را به جرم بی جرمی

نام تو چقدر گشت

                   چرخاچرخ

نام تو چو نور در زمان چرخید

چون خورشیدی در آسمان چرخید

تو چرخ زدی

            برون شدی از خویش

بر نیزه سر تو بود 

                     یا خورشید؟

ای مثل تلاوت دعا پر نور

ای مثل تبسّم خدا روشن

 


از حرمله نمازخوان فریاد

از فتنه گر دروغ باف افسوس

یاران جمل سوار کوته بین

طلحه شده اند در مصاف ...

                   افسوس!

در خانه ی عنکبوتی شیطان

مانند کلافه در کلاف

                   افسوس!

بوزینه ی روزگار بازیگر

میرآخور فتنه اند این خواران

بی پرده شدند و بی نسب 

                            هیهات!

افتاده میان چاه شب

                            هیهات!

ناچار مرید شب شدند اینان

یاران ابولهب شدند اینان

اما پسر بهار بودی تو

چون غیرت ذوالفقار بودی تو

راه تو چو راه مرتضی پر نور

نام تو چو نام مصطفی، روشن!

 

 

اول بهمن ماه 1390

علیرضا قزوه

http://ghazveh.blogfa.com/9011.aspx


 

برچسب ها : ,

موضوع : شعر قزوه ، سلام دوازده +یک, | بازديد : 216

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 4 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |


 حکایت  


 نه آدم است اگر آدمی خطا نکند

وفا کنیم  مگر عمر ما  وفا نکند

خدا کند که خدای من آن خدا باشد

مباد دل به خدایان دهم... خدا نکند

فریب شعبده بازان خنده را نخورید

کسی به گریه این قوم اعتنا نکند

بگو به صوفی ملحد که شاهدی بس کن

برو به شیخ بگو بعد از این ریا نکند

به پیشگاه خدا گرچه قرب او کم نیست

بگو برای خدا بیش از این دعا نکند

بگو به خانه ما دزد خانگی زده است

دلی که مخزن اسرار اوست وا نکند

بگو که آخرتش را بر آب خواهم ریخت

اگر قیامت این راز بر ملا نکند

دل شکسته ما بی کفن شکفته تر است

سر بریده ی ما فکر خونبها نکند

 شکوه ما همه در بستن لب و نفس است

دل حریر مرا شکوه بوریا نکند

فرشته بودم و آدم شدم، خطا کردم

یقین بدان که خطاپوش ما خطا نکند

بگو به حرمت آن روزه ای که نگرفتیم 

نمازهای  قضا را کسی قضا نکند
 

 

علیرضا قزوه

http://ghazveh.blogfa.com/9011.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر قزوه ، سلام دوازده +یک, | بازديد : 209

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 4 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |


 از روز دیگر حسنک   

 

**
  و عاقبت كارِ آدمي مرگ است ،اگر امروز

 اجل رسيده است، كس باز نتواند داشت

 كه بر دار كُشند يا جز دار، كه بزرگتر از

حسينِ علي ني ام. اين خواجه كه مرا

اين مي گويد مرا شعر گفته است.

.(تاریخ یبهقی) 
 

٨

 از روز دیگر حسنک   

**

در کوچه بعد این همه قرن سر می کشد سر حسنک

پیچیده روی دار و درخت نام معطر حسنک


انگار کن حکایت من از یک قلندر دگری ست

شعری نبشته ام همه درد از روز دیگر حسنک


انگار کن زمانه ی بد، بد کرده خوب های مرا

انگار کن که خوف و خطر افتاده از سر حسنک


انگار کن که بالش خز، خوابانده شور و حال ورا

سرد است کوچه ی فقرا، گرم است بستر حسنک


انگار کن در آینه ی این روزهای تلخ ترین

شمشیر می زند حسنک، آن هم برابر حسنک


دیگر زمینی اند و زبون، اوضاع شان ز وصف برون

حتی نمی پرد به هوا، باز و کبوتر حسنک


شاید کسی که گفتم از او من باشم و تو باشی و ما

شاید خود خود حسنک... شاید برادر حسنک...


شاید دگر شده حسنک،  پاسوز زر شده حسنک

بیچاره بیهقی که منم،  بیچاره مادر حسنک...

 

    دی ماه 1390

علیرضا قزوه

http://ghazveh.blogfa.com/9010.aspx
 

برچسب ها : ,

موضوع : شعر قزوه ، سلام دوازده +یک, | بازديد : 227

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 4 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |


 

 فرصت زیارت  
  

 

چشم ما  به در مانده بی خبر، وعده ی اجابت به ما بده

مسند بزرگی از آن تو ، ذرّه ای کرامت به ما بده

عشق اگر ولایت به ما دهد،  پیر ما و سلطان ماست او

خرقه ی خلافت  که داده ای، خرقه ی لیاقت به ما بده

ما کجا و شرح بیان تو، ای خوشا تماشای جان تو

هیبت و کرامت از آن تو ، جلوه ی جلالت به ما بده

صبح و شام مان سر نمی شود، حال و روز دیگر نمی شود

سهمی از عدالت که داده ای ، سهمی از عبادت به ما بده

درد را به ما تحفه داده ای، اشک را به ما هدیه کرده ای

داغ تازه ای داده ای به دل ، درد بی نهایت به ما بده

یارب این دو روز بقا گذشت، فرصت نماز و دعا گذشت

تاب این جهان را نداشتیم، طاقت قیامت به ما بده

بشکن این طلسم شکسته را باز باز کن قفل بسته را

خنده ی جسارت که داده ای، گریه ی ندامت به ما بده

 ما سیاه پوش غم خودیم ، زخم خورده ی مرهم خودیم

در عزای خود گریه می کنیم ، مرده ایم ، طاقت به ما بده

شب رسید و گیسوی درهمت، گم شدیم در کوچه ی غمت ،

کشتگان زلف خم توایم ، رخصت زیارت به ما بده

 

  آذرماه ۱۳۹۰- دهلی نو

 


 علیرضا قزوه

http://ghazveh.blogfa.com/9009.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر قزوه ، سلام دوازدهم, | بازديد : 128

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 4 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |


 اذان به وقت گلوی بریده   

 

**
  
به بام بر شده ام از سپیده ی تو بگویم

اذان به وقت گلوی بریده ی تو بگویم

اذان به وقت گلویی که قطعه قطعه غزل شد

غزل غزل شده ام تا قصیده ی تو بگویم

غزل غزل شده ام ای شهید عشق که چون گل

ز عاشقان گریبان دریده ی تو بگویم

هزار مرتبه آتش شدم نشد که غروبی

زخیمه های به آتش کشیده تو بگویم....

به بام برشده ام با عقیق، آینه، سبزه

مگر ز دیدن ماه ندیده ی تو بگویم

به بام بر شده ام تشنه ، با صدای بریده

اذان به وقت گلوی بریده ی تو بگویم

 

 علیرضا قزوه

http://ghazveh.blogfa.com/9009.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر قزوه ، سلام دوازدهم, | بازديد : 144

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 4 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |


 در مسجد  

 

 


 به جای زاهدان با جانماز و شانه در مسجد

نشستم با شراب و شاهد  و پیمانه در مسجد

نشستم با همه بدنامی ام نزدیک محرابی

بنا کردم کنار منبری میخانه در مسجد

موذن  گفت حد باید زدن این رند مرتد  را

مکبر  گفت می آید چرا دیوانه در مسجد

دعاخوان گفت کفر است و جزایش نیست کم از قتل

به جای ختم قرآن خواندن افسانه در مسجد

همه در خانه ی تو خانه ی خود را علم کردند

 کمک کن ای خدا من هم بسازم  خانه در مسجد

اگر گندم بکارم نان و حلوا می شود فردا

به وقت اشکباری چون بریزم دانه در مسجد

اگر من آمدم یک شب به این مسجد از آن رو بود

که گفتم راه را گم کرده آن جانانه در مسجد

دلم می خواست می شد دور از این هوها ، هیاهوها

بسازم  زیر بال  یاکریمی  لانه در مسجد

 

 

 آذرماه ۱۳۹۰

علیرضا قزوه

http://ghazveh.blogfa.com/9009.aspx

 
 

برچسب ها : ,

موضوع : شعر قزوه ، سلام دوازدهم, | بازديد : 151

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 4 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |


 کشته ی آن نگاهم در شب عید قربان  

** 

چرخ زدم  چه ناگاه ، نور شدم  چه آسان

روح من از مدینه ست ، خاك  من ازخراسان


کیست برابر من ؟ آن  سوی  مشعر من

کشته ی آن نگاهم در شب عید قربان


سنگ بزن كه در من آينه اي برويد

سنگ بزن كه در من شور گرفته  شيطان


نذر دلم كن امشب  سلسله الذهب را

چيست به غير زنجير سلسله هاي عرفان


دف بزنيد امشب ، با دل من بچرخيد

عقل بگو بچرخد ، عشق بگو بچرخان


اين تب ليله القدر يا تب عيد اضحي ست

اين شب عيد فطر است يا شب عيد قربان ؟
 

 

علیرضا قزوه

http://ghazveh.blogfa.com/9008.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر قزوه ، سلام دوازدهم, | بازديد : 124

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 4 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |


 تو کدامین غزلی عطر کدامین ازلی؟  

**

 
کیست تا کشتی جان را ببرد سوی نجات
دست ما را برساند به دعای عرفات

موسی من تو به دنبال کدامین خضری؟
گوشه ی چشم تو ابری ست پر از آب حیات

خوش به حال شهدایی که نمردند هنوز
که دلی دارند بشکسته تر از پیرهرات

دردشان دردی ست از درد ابوالفضل علی
تشنه لب با تن پر زخم لب شط فرات

نیست جز از جگر خونی شان این همه گل
نیست جز از نفس زخمی شان این برکات

یا حسین ابن علی عشق، دعای عرفه ست
عشق آن عشق که بیرون بردم ازظلمات

پشت بر کعبه نکردی که چنان ابراهیم
به منا با سر رفتی پی رمی جمرات

به منا رفتی و قنداقه ی توحید به دست
تا بری باشی از ملعبه ی لات و منات

تو همه اصل و اصولی تو همه فرع و فروع
تو همه حج و جهادی تو همه صوم وصلات

ظاهر و باطن تو نیست بجز جلوه حق
که هم آیین صفاتی و هم آیینه ی ذات

مرحبا آجرک الله بزرگا مردا
نیست در دست تو جز نسخه ی حاجات و برات

شعر ناقابل من چیست که نذر تو شود
جان ناقابل من چیست که گویم به فدات

تو کدامین غزلی عطر کدامین ازلی؟
از تو گفتن نتوانند چرا این کلمات؟

جبل الرحمه همین جاست همین جا که تویی
پای این سفره که نور است و سلام و صلوات

 

   روز عرفه سال 1390

علیرضا قزوه 
 

http://ghazveh.blogfa.com/9008.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر قزوه ، سلام دوازدهم, | بازديد : 160

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 4 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |


 بانگ نقاره پیچیده در جانم  

 

 


 ای نسیم پر از عطر هندوها، هیچ از روح معبد خبر داری؟

هیچ از آغاز و مبدأ نمی‌پرسی، هیچ از انجام و مقصد خبر داری؟

هیچ می‌پرسی آن سوی دریاها، مردمانی غریب‌اند، تنهایند

از غم بی‌شماران نمی‌پرسی؟ هیچ از درد بی‌حد خبر داری؟

ای نسیمی که در کوچه‌های هند، شاهد رام رامی و آرامی

از مدینه که می‌آمدی این سو از مقام محمّد خبر داری؟

بوی ذی‌القعده پیچیده بود آنجا اول ماه ذی قعده قم بودی

زائران حرم از چه می‌گفتند؟ لابد از دور مرقد خبر داری!

لابد از آسمان دیده‌ای آنجا نورباران فوج کبوترهاست

هیچ پرسیدی آنجا چه جایی بود؟ هیچ از آن رفت‌و‌آمد خبر داری؟

ای نسیمی که در کوچه دهلی بوی عود و حنا می‌دهد جانت

از نشابور آیا گذر کردی؟ از سناباد و مشهد خبر داری؟

شوق پابوس صحن تو را دارم، بانگ نقاره پیچیده در جانم

پشت سر آن همه غم نمی‌دانم، پیش رو این همه سد خبر داری؟

طوطی هند بودن نمی‌خواهم من کبوتر… نه، آهوی دلتنگم

تو دلت سوز دارد خبر دارم، من دلم درد دارد خبر داری!
 
  
 

علیرضا قزوه

http://ghazveh.blogfa.com/9007.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر قزوه ، سلام دوازدهم, | بازديد : 292

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 4 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 


 در وداع رمضان  


 آمدیم از سفر دور و دراز رمضان
پی نبردیم به زیبایی راز رمضان
 
هر چه جان بود سپردیم به آواز خدا
هر چه دل بود شكستیم به ساز رمضان

سر به آیینه «الغوث» زدم در شب قدر
آب شد زمزمه راز و نیاز رمضان

دیدم این «قدر» همان آینه «خلّصنا»ست
دیدم آیینه‌ام از سوز و گداز رمضان

بیش از این ناز نخواهیم كشید از دنیا
بعد از این دست من و دامن ناز رمضان

نكند چشم ببندم به سحرهای سلوك
نكند بسته شود دیده باز رمضان
 
صبح با باده شوال و رجب آمده بود
آن كه دیروز مرا داد جواز رمضان
 
شام آخر شد و با گریه نشستم به وداع
خواب دیدم نرسیدم به نماز رمضان
  
 

علیرضا قزوه

http://ghazveh.blogfa.com/9006.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر قزوه ، سلام دوازدهم, | بازديد : 199

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 4 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |


 يك چند بگريانم بگذار قلم را   

 

**


 دل خون شد و خنديد، ببينيد كَرَم را

ما گريه نكرديم مگر غربت هم را


دنيا همه آيينۀ شرمندگي ماست

در حشر نبينيم مگر صورت هم را


خون شد دلم از غصّۀ مرگِ حسنك‌ها

يك چند بگريانم بگذار قلم را


اي عشق، همه كشتۀ شمشير تو هستيم

حكم تو قصاص است ولي صاحب دَم را


در حلقۀ چشمت به خدا خطّ طوافي ست

كم مانده كه زلفت شكند حدّ حرم را


مانند حبيب عجمي دل عربي كن

در عشق نپرسند عرب را و عجم را


عمري كه دويديم هوس بود و عبث بود

با پاي توكّل برويم اين دو قدم را

 

 

اردیبهشت ماه 1375


 علیرضا قزوه

http://ghazveh.blogfa.com/9006.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر قزوه ، سلام دوازدهم, | بازديد : 78

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 4 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

شعرهایی از دفتر پیچ امین الدوله و باران در اینترنت  
  

**

۱

برفی که این زمستان ببارد شاعرتر است

زمستان امسال عاشق تر

من بارانی تر

چرا که یکی از ما

دیگر برف را نمی بیند

 

۲

چقدر استخوان شکسته ی باد ریخته

 در منجیل

چقدر گریه ی زیتون

رفته با سپیدرود...

چقدر خنده ی ما

 شنیده می شود این شبانگاهان

از شانه های همین شیطان کوه.

 

۳

ما همه

سرانجام خم می شویم

بر درگاه امامزاده ای

و می شکنیم

کنار سنگ مزاری

و عکس یادگار می گیریم با کسی

به نام کوچک مرگ.

۴

 

ایمیل ها را باز نمی کنم

ای کاش باز

پاکت هایی

 با دستخط آرش باران پور می رسید

که تمبر آن باران بود

و کاغذش از پاکت سیگار رهگذران

 

۵

 

تو فرشته ی سرگردانی

 در سایت های مجازی

تو

بارانی حقیقی

که سر در آورده ای از اینترنت

اگر برق نرود

این خانه را سیل خواهد برد...

 

۶

 

ما همه غافلگیر شدیم

صبحی زلزله آمد در آسمان

و بعد همه

پرتاب شدیم به گوشه ای

و از یک جا سردر آوردیم

یکی مثل تو از چت روم

یکی مثل من از همین سایت.

 

۷

زمین در مداری خاص می چرخد

و بادها در مداری خاص

انسان روزگار من   نمی چرخد

ایستاده

در بی مداری خیابان ها

و دست تکان می دهد

 برای فاضلاب ها...

 

۸

در روزگار مریضی های سختیم

وقتی درخت دیسک گردن دارد و

رود دیسک کمر

حتی نسیم که می گذرد

فشارخونش افتاده است

و توفان

فشارش مدام بالا می رود

و آسمان

آسم گرفته و سرسام

از دست موج ها...

.....................

۹

او ابتدا اجزای کلام را در هم ریخت

بعد سطرها را حذف کرد

و بعد شعرها را

او حالا سبک تازه ای آورده است

او قادر است با پاک کن بنویسد

 و با مداد پاک کند 

 

۱۰

او اقتدار عجیبی دارد

در جذب واژه ها

و واژه ها همه از او فرمان می برند

به مرگ می گوید گورت را گم کن

به زندگی می گوید بمیر

و هر وقت از تمرد واژه ای عصبانی باشد

زنگ می زند به پلیس صد و ده

 

۱۱

شاعر یک صندلی خواست

یک صفحه سپید کاغذ

بر کاغذ نوشت صندلی

و بر صندلی نوشت کاغذ

و اتفاق تازه ی خود را جشن گرفت.

او امروز می خواهد برعکس

بر صندلی وارونه بنشیند

و عکس بیندازد

بی دوربین...

 

۱۲

امروز شاعر ما اتوبوس را

 در کیف جیبی اش پنهان کرد

 جاده را ایمیل کرد برای دوستش

راننده ی تاکسی

دوباره می گوید :

رسیدیم

پیاده شو پسرم...

خدا به جوانی همه شان رحم کند

انگار شاعرند...
 

 

علیرضا قزوه

http://ghazveh.blogfa.com/9004.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر قزوه ، سلام دوازدهم, | بازديد : 121

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 4 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

در خود شکست آن شب، از خود برید عباس

اوج ولایت است این، خود را ندید عباس

آن عاشقان یکدست، هفتاد تن نبودند...

یک تن شدند، یک تن، اول مرید عباس

با یاد کشتگانش، آیینه خانه ای ساخت

آیینه دار او بود ، آیینه چید عباس

از نسل پختگان بود، خامی نکرد، باری

چون سیب سرخ افتاد، از بس رسید عباس

کی او بهانه جو بود، چشمش به چشم او بود

دستی به دست او داد، غیرت خرید عباس

از قهر، او به دور است ، بی ناز و بی غرور است

اول شهیدِ او شد تا شد شهید عباس

" سید حسن"۱ چه زیبا راز تو را علم کرد

"راز رشید" بودی ، راز رشید... عباس

 

    ۱۶ تیرماه ۱۳۹۰

علیرضا قزوه

 

۱- روانشاد سید حسن حسینی شاعر بزرگ

 انقلاب در شعری سپید می گوید:

تو آن راز رشیدی / که روزی فرات بر لبت آورد...

http://ghazveh.blogfa.com/9004.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر قزوه ، سلام دوازدهم, | بازديد : 88