تبلیغات اینترنتیclose
شعر قزوه ، سلام نهم
پیچک ( علیرضا قزوه )
شعر و ادب پارسی

علیرضا قزوه

        دلم را چون انارى کاش یک شب دانه مى کردم        

                                 به دریا مى زدم در باد و آتش خانه مى کردم

 



نوشته شده در تاريخ يکشنبه 3 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 


 اینجا که من هستم...  

 


 در خودم می چرخم و راهی به مقصد نیست

با خودم می گویم امّا حال من بد نیست

درد آن دردی که روحم را بسوزد هست

ابر آن  ابری که بر جانم ببارد نیست

زندگی اینجا که من هستم همه درد است

درد حدی دارد... اینجا درد را حد نیست

مرگ در شهری که من هستم نمی میرد

زندگانی  نیز جز مرگ مجدّد نیست

آدمی اینجا که من هستم دلش تنگ است

هیچ جا مانند اینجا غم زبانزد نیست

با وجود این پر از آرامش است انسان

شادمانم من... ولی آرامشم صد نیست

گاه با ایمان خود در شک و تردیدم

گرچه در کفر خود اینجا کس مردّد نیست

مرده سوزان است اینجا آدمی سنگی ست

خاک این خاکسترستان جز زبرجد نیست

آدمی تنهاتر از تنهایی خویش است

آدمی اینجا به جز روحی مجرّد نیست

با وجود این دلم، روحم خراسانی ست

هیچ خاکی پیش من چون خاک مشهد نیست

گرچه نام رام و لچمن نیز نام اوست

در نگاهم هیچ نامی چون محمد(ص) نیست

در دلم تا اشهد ان لا اله اوست

گوش جانم وامدار زنگ معبد نیست

بین هفتاد و دو ملت عقل اگر جنبد

بین شان جز عاشقی در رفت و آمد نیست

بین هفتاد و دو ملت عشق اگر باشد

هیچ انسان کافر و زندیق و مرتد نیست

 

   فروردین 1389- دهلی نو

 علیرضا قزوه 

http://ghazveh.blogfa.com/8901.aspx
 

برچسب ها : ,

موضوع : شعر قزوه ، سلام نهم, | بازديد : 214

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 3 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 


 طوطی قصّه ی مولانا ...  

**
  

سلسله ی ماست همین سلسله ی موها

گوش کن گوش به لب خوانی ابروها

 
هوهو و هی هی و هاها مزن ای عاشق

های و هوی است همه هاها- هوهوها

 
خواب دیدم همه می چرخیم، می چرخند

  کعبه می چرخد و می چرخند گیسوها

 
من دلتنگ، من خسته کجایم باز؟

پشت دانایی گل در شب شب بوها!

 
بال بگشایید با من همه سی مرغان

هدهد این جاست بگو با بط ها ، قوها
 

همه مرغان به سوی کعبه شدند و من

سردر آورده ام از معبد هندوها!

 
طوطی قصّه ی مولانایم شاید

مُردم و زنده شدم، آه پرستوها

 
آخر قصه همین است که می بینید!

هند من گم شده درآن سوی بی سوها

 

     آذرماه 1386
 علیرضا قزوه

http://ghazveh.blogfa.com/8901.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر قزوه ، سلام نهم, | بازديد : 122

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 3 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

 درد ما را تازه کن یا قاضی الحاجات ما!  

**


 وقت آن کس خوش که شوری ریخت در اوقات ما

آتشی زد بر حصیر کهنۀ طاعات ما

عیسی یی از عرش آمد  سمت دلتنگان خاک

موسی یی از طور آمد جانب میقات ما

با دلم از حضرت دهلی به نیشابور شد

با  فریدالدین حکایت کرد از حالات ما

یاد آن صبحی که تیغ مرتضی در رقص بود

نغمۀ توحید برمی خاست از رایات ما

گرچه بودی مهر و علم و حلم، قوت عاشقان

گرچه بودی عشق و درد و سوز، سور و سات ما،

فصل هی هی ها و هاهاها و هوهوها رسید

فصل غفلت ها و هی ها گفتن و هیهات ما

"شکر نعمت های تو چندان که نعمت های تو

عذر تقصیرات ما چندان که تقصیرات ما"

شطحی از عشق الیقین در قالب جانم بریز

نیست نوری از یقین در صورت آیات ما

عطر حوّل حالنایی نو به دل هامان ببار!

درد  ما را تازه کن یا قاضی الحاجات ما!

 

 

   فروردین ماه 1389

علیرضا قزوه

http://ghazveh.blogfa.com/8901.aspx

 

برچسب ها : ,

موضوع : شعر قزوه ، سلام نهم, | بازديد : 119

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 3 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 


 این روزها 
 
                      

مرگ در جانم تلاطم می کند این روزها
زندگی دارد مرا گم می کند این روزها

عشق می آید خبر می گیرد از اندوه من
درد می آید تبسّم می کند این روزها

گاه تنهایی می آید می نشیند پای حوض
سنگ هم با من تکلّم می کند این روزها

مرگ از جسمم نمی پرسد که حتّی کیستی
مرگ بر روحم ترحّم می کند این روزها

روح بازیگوش، می خندد به جسم خسته ام
جسم، روحم را تجسّم می کند این روزها

دختران کوزه بر سر می رسند از راه دور
کوزه گر خاک مرا خُم می کند این روزها ...  

 

 


   مرداد 1387

 علیرضا قزوه

http://ghazveh.blogfa.com/8812.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر قزوه ، سلام نهم, | بازديد : 109

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 3 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |


 خبر از دین مداحان ندارم  

**
  

پریشانان  پری را می پرستند

گدایان گوهری را می پرستند

بت بوداییان از جنس رقص است

اگر نیلوفری را می پرستند

دل ساقی هزاران دور خون شد

که مستان ساغری را می پرستند

اگر جمع پرستوها گسسته ست

بهار پرپری را می پرستند

قیامت را نمی بینند آنان

که صور محشری را می پرستند

خبر از دین مداحان ندارم

خطیبان منبری را می پرستند

سواران پرچمی را می ستایند

دلیران سنگری را می پرستند

چه می دانند اینان از شهیدان

که خون و خنجری را می پرستند

خدا را عالمان و مفتیان هم

کتاب و دفتری را می پرستند

به بیت الله رفتم دیدم این قوم

به جای او دری را می پرستند

گناه از چشم و گوش بسته ماست

که این کوران کری را می پرستند

صدای اعتراضی نیست اینجا

ابوذرها زری را می پرستند

خوشا آنان که دور از این جماعت

خدای دیگری را می پرستند

 

   اسفند ۱۳۸۸


علیرضا قزوه 

 http://ghazveh.blogfa.com/8812.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر قزوه ، سلام نهم, | بازديد : 200

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 3 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |


 جستجو  

 

 


 در همان صبحی که انسان ها به دنیا آمدند

شانه ای لرزید، باران ها به دنیا آمدند

توی گلدان زمین انسان گلی دلتنگ بود

گل تبسم کرد ، گلدان ها به دنیا آمدند

گیسویی آشفت، اندوه غریبان تازه شد

شانه ای خم شد، پریشان ها به دنیا آمدند

بعد باران آمد و دنبال زلف ما دوید

بال وا کردیم،  توفان ها به دنیا آمدند

حسرتی خشکید، باغ فطرتی بیدار شد

حیرتی گل کرد، عرفان ها به دنیا آمدند

دیده وا کردیم دیدیم آسمان در چشم ماست

چشم را بستیم مژگان ها به دنیا آمدند

پیش تر از ما و من اویی به نام عشق بود

این و آن مردند تا " آن" ها به دنیا آمدند

کفر و عصیان بر مدار خشم و شهوت می تنید

با دعای عشق،  ایمان ها به دنیا آمدند

آدمی در غار تنهایی به دوری فکر کرد

 دور دوری  بود  دوران ها به دنیا آمدند

خانه ها دلتنگی حواست، پشت کوچه ها

آدمی گم شد، خیابان ها به دنیا آمدند

من به دنبال کسی می گردم از روز نخست

از همان صبحی که  انسان ها به دنیا آمدند

 

   اسفند ۱۳۸۸

 علیرضا قزوه

http://ghazveh.blogfa.com/8812.aspx
 

برچسب ها : ,

موضوع : شعر قزوه ، سلام نهم, | بازديد : 82

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 3 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |


 از خاطرات   


  

بعد رفتم به سراغ چمدان های قدیمی

عکس های من و دلتنگی  یاران صمیمی

روزهایی همه محبوس در انباری خانه

خاطراتی همه زندانی در دفتر سیمی

رفته بودم به چهل سالگی غربت بابا

با همان سوز که می گفت: خدایا تو کریمی

مشهد و عکس پدر، ضامن آهو و دل من

گریه هم پاک نکرد از دل من  گرد یتیمی

تازه همسایۀ  باران و خیابان شده بودیم

کاشی چاردهم روبروی کوی نسیمی

عشق را تجربه می کردم در ساعت انشا

شعر را تجزیه می کردم در دفتر شیمی

نام هایی که نه در خاطره ماندند و نه در دل

ساعت جبر شد و غرغر استاد عظیمی

اردوی رامسر و گم شدنم در شب مجنون

رقص موسای عرب،  خندۀ مسعود کریمی

این یکی هست ولی از همۀ  شهر بریده

آن یکی را سرطان کشت،  سلامی ... نه،   سلیمی

این یکی عشق هدایت داشت با عشق فرانسه

آن یکی  قصه نویسی شد در حدّ حکیمی

آن یکی پنجره ای وا کرد از غربت فکّه

این یکی ماند گرفتندش در خانۀ تیمی

این یکی باز منم شاعر دلتنگی یاران

این یکی باز منم در چمدان های قدیمی...

 

    اسفند 1388

 علیرضا قزوه

 http://ghazveh.blogfa.com/8812.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر قزوه ، سلام نهم, | بازديد : 181

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 3 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

میر نوروزی ما دعوی سلطانی کرد

 

**

پیر این سلسله او بود که دل فانی کرد

شهر را غرق گل و شور و فراوانی کرد

مهر  چون نقل و نباتی به سر ما می ریخت

این همه معجزت آن آینه پیشانی کرد

ساحران شعبده و حیلت و جادو کردند

پیر علامۀ ما معجز  پنهانی کرد

بعد انگشتر فیروزه خود را بخشید

با دعایی که به آن پیر خراسانی کرد

بعد یک صبح به آسایش دریاها ریخت

سینۀ خلق خدا را همه بارانی کرد

عشق را باید در پای شهیدان تو ریخت

نفس را باید در راه  تو قربانی کرد

پیر ما پنجره را رو به خیابان وا کرد

پیر ما آینه را غرق غزلخوانی کرد

این همه نور که در جان جهان ریخت که ریخت؟

کارهایی ست که آن یوسف کنعانی کرد

حسد و آز به پیراهن گرگان افتاد

روح این فتنه گران را همه عصیانی کرد

میر نوروزی ما شعبده شد، جادو شد

میر نوروزی ما دعوی سلطانی کرد

 

  اسفند ماه ۱۳۸۸

علیرضا قزوه

http://ghazveh.blogfa.com/8812.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر قزوه ، سلام نهم, | بازديد : 131

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 3 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 


 سرتا پا غلط  
  

 

ما کتاب کهنه ای هستیم سرتا پا غلط

خواندنی ها را سراسر خوانده ایم  امّا غلط
 

سال ها تدریس  می کردم  خطا را با خطا

سال ها تصحیح می کردم غلط را با غلط
 

بی خبر بودم دریغا از اصول الدین عشق

خط غلط، انشا غلط،  دانش غلط،  تقوی غلط
 

دین اگر این است بی دینان ز ما  مؤمن ترند

این مسلمانی ست آخر؟ لا غلط، الّا غلط ؟
 

روز اوّل درس مان دادند: یک دنیا فریب

روز آخر مشق ما این بود: یک عقبی غلط

 
گفتنی ها را یکایک هر چه باد و هر چه بود

شیخنا فرمود، امّا یا خطا شد یا غلط
 

گفتم از فرط غلط ها دفتر دل شد سیاه

گفت می دانم، غلط داریم آخر تا غلط
 

روی هر سطری که خواندیم از کتاب سرنوشت

دیدۀ من یک غلط می دید و او صدها غلط
 

یا رب از تو مغفرت زیباست از ما اعتراف

یا رب از تو مرحمت می زیبد و از ما غلط

 

 

 علیرضا قزوه

http://ghazveh.blogfa.com/8811.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر قزوه ، سلام نهم, | بازديد : 208

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 3 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 فرات پیرهنش بود و آسمان کفنش 

 

**
 
یکی ز خیل شهیدان گوشۀ چمنش

سلام ما برساند به صبح پیرهنش


کسی که بوی هوالعشق می دهد نفسش

کسی که عطر هوالله می دهد دهنش


کسی که بین من و عشق هیچ حایل نیست

کسی که نسبت خونی ست بین عشق و منش


به غیر زخم کسی در رکاب او ندوید

و گریه های خدا مانده بود و عطر تنش


تمام دشت پر از زخم های عطشان بود

فرات پیرهنش بود و آسمان کفنش


فرشته گفت ببینید این چه آینه ای ست

چه قدر بوی هوالنور می دهد سخنش


فرشته گفت ببینید ! عرشیان دیدند

سری جدا شده لبخند می زند بدنش


به زیر تیغ تنش تکه تکه قرآن شد

مدینه مولد او بود و کربلا وطنش


یکی ز گوشه نشینان زخم روشن او

سلام ما برساند به شام پیرهنش...

 

    ۱۳۸۷

 علیرضا قزوه 


http://ghazveh.blogfa.com/8811.aspx 

برچسب ها : ,

موضوع : شعر قزوه ، سلام نهم, | بازديد : 126

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 3 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 


 در غوغای من ربک  

 

 


 رسیدم تا اجل، امّا رسیدن شد فراموشم

دمیدم در نی  دنیا، دمیدن شد فراموشم
 

سرم با خندۀ گل گرم شد در فصل گلچینی

دلم چون سیب سرخ افتاد، چیدن شد فراموشم
 

ندای ارجعی گل کرد، برگشتم دمی تا خود

همین که پر در آوردم پریدن شد فراموشم
 

مرید غیرتم، از خود گذشتن رفت از یادم

شهید حیرتم در خون تپیدن شد فراموشم
 

صدای سرمۀ چشمت گلوی دیده ام را سوخت

که  از شرم تماشایت شنیدن شد فراموشم

 
چنان از آخرت گفتم که دنیا گشت عقبایم

چنان گرم تماشایم که  دیدن شد فراموشم
 

به تعقیب نمازی بی اذان درخود فرو رفتم

رکوعم، سجده ام  کج شد، خمیدن شد فراموشم

 
شب جان کندن آمد باز دل بستم به دل دادن

تب دل بردن آمد، دل بریدن شد فراموشم

 
دگر زیر سر من بالشی از گریه بگذارید

چهل سال است راحت آرمیدن شد فراموشم

 
اگر گفتند نامت چیست در غوغای من ربک

بگو من هم ملک بودم،  پریدن شد فراموشم

 

 

  18 بهمن 1388- دهلی نو

علیرضا قزوه

http://ghazveh.blogfa.com/8811.aspx

 

برچسب ها : ,

موضوع : شعر قزوه ، سلام نهم, | بازديد : 214

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 3 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 


 بث الشکوی  

 

 


 رفيق جان منا دوره ي رفاقت نيست
سر گلايه ندارم که جاي صحبت نيست

يکي به مفتي شهر از زبان ما گويد
اطاعتي که تو را مي کنند طاعت نيست

چگونه نقشه ي آسايش جهان بکشيم
به خانه اي که در آن جاي استراحت نيست

همه به سايه ي هم تير مي زنند اينجا
ميان سايه و ديوار هيچ الفت نيست

چقدر بي تو در اين شام ها دلم خون شد
چقدر بي تو در اين روزها صداقت نيست

مجو عدالت از اين تاجران بازاري
که در ترازويشان نيم جو مروّت نيست

حراميان همه دولت شدند و دولتمند
گناه دولتيان و گناه دولت نيست

دل شهيد به ابريشم هوس داديد
به چشم مخمل تان هيچ خواب راحت نيست

به دام زلزله افتاده ايد در شب مرگ
نماز خواندن تان جز نماز وحشت نيست

ميان اين همه  شب تاب واين همه بي تاب
يکي ز جمع کريمان با کرامت نيست

 به جز سکوت و تبسم چه مي توانم گفت
به واعظي  که گمان مي کند قيامت نيست

هواي کعبه به سر دارد و دلش گرم است
که در طريق هوي سختي و جراحت نيست

"کجا روم چه کنم چاره از کجا يابم"
هزار سينه سخن مانده است و رخصت نيست

طريقت تو همين شاعري ست شعر بگو
که شرع بي غزل و شعر بي شريعت نيست

به قدر خنده و اشکي غزل بخوان با من
به قدر خواندن شعري هميشه فرصت نيست

 

 
 علیرضا قزوه

http://ghazveh.blogfa.com/8811.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر قزوه ، سلام نهم, | بازديد : 153

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 3 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 


 یک قیامت گریه در راه است می دانی چرا؟ 

**

 

 از زمین تا آسمان آه است می دانی چرا؟

یک قیامت گریه در راه است می دانی چرا؟

بر سر هر نیزه خورشیدی ست یک ماه تمام

بر سر هر نیزه یک ماه است می دانی چرا؟

اشهد ان لا...شهادت اشهد ان لا ...شهید

محشر الله الله است می دانی چرا؟

یک بغل باران الله الصمد آورده ام

نوبهار قل هوالله است می دانی چرا؟

راه عقل از آن طرف راه جنون از این طرف

راه اگر راه است این راه است می دانی چرا؟

از رگ گردن بیا بگذر که او نزدیک توست

فرصت دیدار کوتاه است می دانی چرا؟

از کجا معلوم شاید ناگهانت برگزید

انتخاب عشق ناگاه است می دانی چرا؟

از محرم دم به دم هر چند ماتم می چکد

باز اما بهترین ماه است می دانی چرا

 

  سال ۱۳۸۶

  علیرضا قزوه 

http://ghazveh.blogfa.com/8810.aspx
 

برچسب ها : ,

موضوع : شعر قزوه ، سلام نهم, | بازديد : 125

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 3 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |


 ساحل آرامش  

 

 


 دیر آمدی به خویش که دریا ز سر گذشت

محکوم سرنوشتی و تسلیم سرگذشت

سهراب را ندیدی و خنجر زدی به خویش

این بار نیز رستم من از پسر گذشت

رحمت بر آن پدر که به داد پسر رسید

نفرین بر آن پسر که ز عهد پدر گذشت

تیری زدم به چشم تو و کارگر نشد

زخمی زدی به جان من و از جگر گذشت

امروز نی سواری تو در گذار کیست؟

دیروز تکسوار من از این گذر گذشت

رقصی مکن که شعبدة این و آن شوی

دل برهوی مبند که از ما دگر گذشت

گفتم مگر به علم و ادب مایه ور شوم

عهد ادب به سر شد و دور هنر گذشت

فردایش از ترانه و باران لبالب است

از باد صبح هر که سبکبارتر گذشت

یارب مقیم ساحل آرامش توام

آن تاب و تب سر آمد و آن شور و شر گذشت

 

 یازدهم دی ماه 1388

علیرضا قزوه

http://ghazveh.blogfa.com/8810.aspx
 

برچسب ها : ,

موضوع : شعر قزوه ، سلام نهم, | بازديد : 122

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 3 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |


 گیر سه پیچ به آنکه به همه گیر می داد  

**
 
این شعر ربطی به جریانات اخیر ندارد.

یک شعر طنز است تقدیم به کسی که

به همه - خودی و غیرخودی - بی خودی گیر

 می دهد.  توضیحات بیشتر را در شعر بخوانید:

**

 گیر سه پیچ به آنکه به همه گیر می داد  

**

 تویی استاد سرخواری، تویی استاد سرپیچی۱

تو ختم فتنه ای بهتر که هم بر فتنه گر پیچی

نوشتی نقد و آن را نسیه دادی هیچ یادت هست؟

قضای حاجتی کردی، مبادا بر قدر پیچی

سر ما را که بردی آمدی تا سر بُری از ما

دل ما را که خوردی آمدی تا بر جگر پیچی

اگر من لب فرو بندم تو بر من عیب می گیری

وگر من بیشتر گویم تو بر من بیشتر پیچی

سیاست کرده ای آیا که هر دم بر ادب خندی؟

سیاست خوانده ای آیا که دایم بر هنر پیچی؟

در این بازار پر زرق و زر از  بوذر چه می گویی

همان بهتر که در بازار زر بر سیم و زر پیچی

اگر یک شام مولانا شوی عیب از خدا گیری

وگر یک روز شمس الحق شوی دور قمر پیچی

تو در پیچاندن گاوان تبحر بیشتر داری

اگر گاوی نیابی اشتری را بر بقر پیچی

اگر عیبی نبینی لاجرم عیبی ز خر گیری

اگر چیزی نباشد لاجرم بر ذکر خر پیچی

خدا خیرت دهد بار دگر مشهور کن ما را

جزاک الله خیرا نسخة ما را اگر پیچی

 

   دی ماه 1388

علیرضا قزوه

۱- به ‌پايت سر نهم چون زلف خود تا چند سرپيچي

(عاقل خان رازی شاعر قرن دوازدهم)
 

http://ghazveh.blogfa.com/8810.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر قزوه ، سلام نهم, | بازديد : 113

صفحه قبل 1 صفحه بعد