تبلیغات اینترنتیclose
شعر قزوه ، سلام هشتم
پیچک ( علیرضا قزوه )
شعر و ادب پارسی

علیرضا قزوه

        دلم را چون انارى کاش یک شب دانه مى کردم        

                                 به دریا مى زدم در باد و آتش خانه مى کردم

 



نوشته شده در تاريخ يکشنبه 3 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 حکایت قاضی و خبرنگار  

**
 حدود بیست سال پیش مدرک قضاوت

 گرفتم اما حتی یک روز هم قضاوت نکردم.

 حدود ده سال هم کارم روزنامه نگاری و 

 نوشتن در تحریریه روزنامه ها و مجلات بود.

 این طنز را حدود چند سال قبل گفتم و

به گمانم تا به حال جایی منتشرش نکردم. شما هم بخوانید:

**

حکایت قاضی و خبرنگار  

**

قاضی یی هست شهرة آفاق

کار او روزنامه درمانی ست

خواست روزی خبرنگار شود

دید این کارهای بهتانی ست

سرکتابی گشود و قاضی شد

از قضا سود در مسلمانی ست

از قضا قاضی حکایت ما

صاحب رأی های عرفانی ست

لابلای مجلّه ای شعری

خواند و گفت این چه طرفه دورانی ست

گفت این شعر چند منظوره ست

گفت این شاعر آدمی جانی ست

سردبیر مجلّه هم خود اوست

فکر کرده مجلّه سلمانی ست

صبح باید بیاید او اینجا

دستبندش زنید! زندانی ست!

**

کلّة صبح یک نفر آمد

گفت: این خانة چه ارگانی ست؟

اخم و تَخمش خبر از آن می داد

که هوای مجلّه طوفانی ست

گفت: بیچاره سردبیر شما

دست کم بیست سال زندانی ست

گرچه او می رود به بند، غذاش

آب یخ با کباب سلطانی ست،

گفتمش چیست ماجرا؟ شاید

متّهم از مجلة ما نیست

گفت: حکمش شب گذشته رسید

از قضا محرمانه و آنی ست

حکم را باز کرد و فهمیدم

حکم جلب عبید زاکانی ست!

 

علیرضا قزوه

http://ghazveh.blogfa.com/8810.aspx


 

برچسب ها : ,

موضوع : شعر قزوه ، سلام هشتم, | بازديد : 106

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 3 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |


 طنز استحاله  
  

این شعر هیچ گونه مخاطب خاص و عامی

  ندارد و همین دیشب در عالم مکاشفات در

 معبد دلفی (البته بلانسبت سقراط) به

 اینجانب الهام شد! لازم به تذکّر است که

 الهام به معنی نفی قریحه و نبوغ ذاتی

 جناب ما ( به قول شاه عباس کبیر) نمی باشد!

 ضمنا همین الان کاشف به عمل آمد که

مخاطب اصلی این شعرها هم جز جناب

 ما احدی از جن و انس نمی تواند باشد.

** 

 طنز استحاله   


**  

پرهیز کن ز دانش و فکر قباله باش

بی اجتهاد، صاحب چندین رساله باش

وقتی شتر به وزن نگنجد درون شعر

در فتنه ها چو اُشترکان دو ساله باش

وقتی که اقتصاد خراب است لاجرم

خود را بزن به حیرت و در فکر هاله باش

در چشم خلق، نقد شراب و پیاله کن

در خلوتت مرید و مراد پیاله باش

فحش آنچه هست منتقدان را حواله کن

نقدی اگر نماند به فکر حواله باش

ترمز بریده ، دنده عقب می روی، مرو

رحمی به حال خلق کن و فکر چاله باش

خواهی که چار سال تو بی نقد بگذرد

خود را غریب خلق کن و غرق ناله باش

غرب از زباله برق گرفته ست و گاز و نفت

در فکر اخذ شعر و غزل از زباله باش

لائیک باش و شرقی و مشائی و مدرن

هر صبح و ظهر و شام پی استحاله باش

از شاعری نمی رسی ای دل به هیچ چیز

سبزی فروش گوشۀ میدان ژاله باش

 
 

علیرضا قزوه

http://ghazveh.blogfa.com/8810.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر قزوه ، سلام هشتم, | بازديد : 114

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 3 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

سیاسی کاری  

**
 گل آقای عزیز!

کجایی که ما هر چی می فرماییم می گویند

 سیاسی ست. می خواستم این شعر را

تقدیم شما کنم ترسیدم سیاسی شود.

لاجرم این شعر را به عزیز دلم ملّانصرالدین تقدیم می کنم.

**

سیاسی کاری  

**

 

ملا سوار خر شد گفتند این سیاسی ست

بایرامقلی پدر شد گفتند این سیاسی ست

در داستان گلعنبر نُه بار بچّه زایید

نُه تا همه پسر شد گفتند این سیاسی ست

دل می خورند و قلوه خوبان شهر با هم

تا شام ما جگر شد گفتند این سیاسی ست

هنگام آب خوردن دستم به مانعی خورد

لیوان ما دمر شد گفتند این سیاسی ست

یارو قمر قمر گفت گفتند بی خیالش

تا ماه ما قمر شد گفتند این سیاسی ست

دانشجویی ز کرمان از بخت بد هنر خواند

یک روز باهنر شد گفتند این سیاسی ست

یک چشم عمه چپ بود گفتند اجتماعی ست

بابا بزرگ کر شد گفتند این سیاسی ست

اشتر جملچه زایید گفتند این عجیب است

گاو حسن بقر شد گفتند این سیاسی ست

گفتند اعتراضات کار برنج هندی ست

کوبا پر از شکر شد گفتند این سیاسی ست

روزی کنار دریا موجی عظیم آمد

شلوار شیخ  تر شد گفتند این سیاسی ست

در فوتبال روزی دروازه بان زمین خورد

دردش که بیشتر شد گفتند این سیاسی ست

عطّار نسخه ای بست گفتند شبهه ناک است

خیّام کوزه گر شد گفتند این سیاسی ست

شاعر به فکر افتاد مردن چه چیز خوبی ست

آماده سفر شد گفتند این سیاسی ست

 

علیرضا قزوه  

http://ghazveh.blogfa.com/8810.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر قزوه ، سلام هشتم, | بازديد : 111

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 3 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 


 دکتر  
 

**

مشکلم غیرسیاسی ست تو حل کن دکتر

لوزۀ فکر مرا نیز عمل کن دکتر

خون من پر شده از این همه گلبول سفید

فکر معماری یک تاج محل کن دکتر

ضعف دارم، نکند قند به مغزم نرسد

همۀ قند مرا موم  و عسل کن دکتر

فرق من بود چهل سال فقط جانب راست

بعد از این کلۀ ما را تو کچل کن دکتر

خون من پر شده از مثبت و منفی، شاید

مشکل از بطن چپ ماست، عمل کن دکتر

"به عمل کار برآید به سخندانی نیست"

ترک تریاک نشد، ترک جدل کن دکتر

"از ازل تا به ابد کشتۀ ما افتاده ست"

حکم زندان ابد را تو ازل کن دکتر

"ما بدان مقصد عالی نتوانیم رسید"

"حافظ" دل شده را "شیخ اجل" کن دکتر

در مخم هر شب یک عدّه سوار شترند

فکر خاموشی این جنگ جمل کن دکتر

 

   دی ماه 1388
 علیرضا قزوه

http://ghazveh.blogfa.com/8810.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر قزوه ، سلام هشتم, | بازديد : 177

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 3 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 


 این موسم شبانی ست 
**  

عید اضحی مبارک باد. غزلی تقدیم می کنم :

**


تابی به گیسویش داد دیدم که آن جهانی ست

لبخند زد غزل خواند، دانستم آسمانی ست

فرمود هر سحر عشق... گفتم  سلام بر عشق

جز عشق هر چه هیچ است، جز عشق هر چه فانی ست

باید که بی زبان بود، در درد خود نهان بود

تا بود بی نشان بود، این بهترین نشانی ست

ای دل  اگر بهوشی، رخت هوس مپوشی

با عاشقی جوان باش، کاین اول جوانی ست

در عشق زنده باید... ما زندگی نکردیم!

از بدو زندگانی تا مرگ مان  تبانی ست

از دردمان مگویید، از دین مان مپرسید 

تقوای ما به چشم است، ایمان ما زبانی ست

از دست نابرادر یک روز خوش نداریم

در خانة غریبان هر روز روضه خوانی ست

این زخمه های موزون، درد است و آتش و خون

فریاد خسروان است، سربانگ خسروانی ست

این ناله های محزون شرح دعای عهدی ست

 این شکوة حزین است، این نغمة فغانی ست

این حضرت شعیب است بر دامنش بیاویز

 موسای من! کجایی؟ این موسم شبانی ست

 

   روز عرفه 1388 

علیرضا قزوه


http://ghazveh.blogfa.com/8809.aspx 

برچسب ها : ,

موضوع : شعر قزوه ، سلام هشتم, | بازديد : 115

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 3 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |


 مست تر شو تا غدیر از عید قربان بگذرد   

 

**  

کاروان از هفت شهر عشق و عرفان بگذرد

راه بیت الله اگر از هند و ایران بگذرد

مهربانا یک دو جامی بیشتر از خود برآ

مست تر شو تا غدیر از عید قربان بگذرد

"خون نمی خوابد" چنین گفتند رندان پیش از این 

کیست می خواهد که از خون شهیدان بگذرد؟

نغمه اش در عین کثرت، جوش وحدت می زند

هر که از مجموع آن زلف پریشان بگذرد

پردة عشّاق حاشا بی ترنّم  گل کند

شام دلتنگان مبادا  در غم نان بگذرد

وای روز ما که در اندوه و حرمان سر شود

حیف عمر ما که در دعوا و بهتان بگذرد

خون سهراب و سیاوش سنگفرش کوچه هاست

رستمی باید که از این آخرین خوان بگذرد

کاشکی این روزها بر ما نمی آمد فرود

حسرت این روزها بر ما فراوان بگذرد

کافر از کافر گذشت و گبر یار گبر شد

کاش می شد تا مسلمان از مسلمان بگذرد

حال و روز عاشقان امروز بارانی تر است

نازنینا اندکی بنشین که باران بگذرد

از  شراب مشرق توحید خواهد مست شد

گر نسیم هند از خاک خراسان بگذرد

 

 عید قربان 1388 – دهلی نو

علیرضا قزوه

http://ghazveh.blogfa.com/8809.aspx
 

برچسب ها : ,

موضوع : شعر قزوه ، سلام هشتم, | بازديد : 111

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 3 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

تن شستگان زخم! مرهم ها همین جاست

ای بی همان دریای با هم ها  همین جاست

آن جا که می گریند شب بوها دل ما

جایی که دلتنگ اند مریم ها همین جاست

آیینه ها ! در محفل گل ها برقصید

خورشیدیان! معراج شبنم ها همین جاست

دلتنگی یکریز حوّاها غریب است

تنهایی ناگاه آدم ها همین جاست

طوفانی از غم می وزد همپای شادی

باران شادی می چکد غم ها همین جاست

کاری کن ابراهیم ! این مردم غریب اند

لب ترکن اسماعیل!  زمزم ها همین جاست

شعبان به شعبان شادمانی ها گذشتند

داغ محّرم تا محّرم ها همین جاست

 

    شهریور 1386

  علیرضا قزوه

http://ghazveh.blogfa.com/8809.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر قزوه ، سلام هشتم, | بازديد : 108

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 3 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |


 کاری کن ابراهیم ! این مردم غریب اند  
 

**

به روانشاد سید حسن حسینی

 **

هر چه می خندیم برخی چهره درهم می کشند

خنده را هم با مداد دودی غم می کشند

سرخوشان از بیم غم دنبال شادی می دوند

لولیان از فرط شادی نشئه غم می کشند

 تاجران در بیت شان آروغ شرعی می زنند

شاعران در شعرشان آه دمادم می کشند

پشت این بازار ناموزون ترازودارها

عقل را کم می خرند و عشق را کم می کشند

آخرت جویان خدایا بیشتر دنیایی اند

آخر از چاه زنخدان آب زمزم می کشند

نقش اگر باشد عزاگویان حیدر حیدرند

نقشه ای باشد اگر با ابن ملجم می کشند

گول این نقش آفرینان هیاهو را مخور

بیشتر گرسیوزان را شکل رستم می کشند

ای خوشا آنان که نقاّشان درد مردم اند

عید را عید و محّرم را محّرم می کشند

 

 

     شهریور 1386

 علیرضا قزوه

http://ghazveh.blogfa.com/8809.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر قزوه ، سلام هشتم, | بازديد : 188

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 3 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |


 خون خدا  

 

 


 نمی‌دانم تو را در ابر دیدم یا كجا دیدم

به هر جایی كه رو كردم فقط روی تو را دیدم

تو را در مثنوی، در نی، تو را در‌ های و هو، در هی

تو را در بند بند ناله‌های بی صدا دیدم

تو مانند ترنم، مثل گل، عین غزل بودی

تو را شكل توسل، مثل ندبه، چون دعا دیدم

دوباره لیلة القدر آمد و شوریدگی‌هایم

تب شعر و غزل گل كرد و شور نینوا دیدم

شب موییدن شب آمد و موییدن شاعر

شكستم در خودم از بس كه باران بلا دیدم

صدایت كردم و آیینه‌ها تابید در چشمم

نگاهم را به دالان بهشتی تازه وا دیدم

نگاهم كردی و باران یك ریز غزل آمد

نگاهت كردم و رنگین كمانی از خدا دیدم

تو را در شمع‌ها، قندیل‌ها، در عود، در اسپند

دلم را پَرزنان در حلقه پروانه‌ها دیدم

تو را پیچیده در خون، در حریر ظهر عاشورا

تو را در واژه‌های سبز رنگ ربنا دیدم

تو را در آبشار وحی جبرائیل و میكائیل

تو را یك ظهر زخمی در زمین كربلا دیدم

تو را دیدم كه می‌چرخید گردت خانه كعبه

خدا را در حرم گم كرده بودم، در شما دیدم

شبیه سایه تو كعبه دنبالت به راه افتاد

تو حج بودی، تو را هم مروه دیدم، هم صفا دیدم

شب تنهای عاشورا و اشباحی كه گم گشتند

تو را در آن شب تاریك، «مصباح الهدی» دیدم

در اوج كبر و در اوج ریای شام ـ ‌ای كعبه ـ

تو را هم شانه و هم شان كوی كبریا دیدم

دمی كه اسب‌ها بر پیكر تو تاخت آوردند

تو را‌ ای بی‌كفن، در كسوت آل عبا دیدم

دلیل مرتضی! شبه پیمبر! گریه زهرا(س)

تو را محكمترین تفسیر راز «انّما» دیدم

هجوم نیزه‌ها بود و قنوت مهربان تو

تو را در موج موج ربنا در «آتنا» دیدم

تو را دیدم كه داری دست در دستان ابراهیم

تو را با داغ حیدر، كوچه كوچه، پا به پا دیدم

تو را هر روز با ‌اندوه ابراهیم، همسایه

تو را با حلق اسماعیل، هر شب همصدا دیدم

همان شب كه سرت بر نیزه‌ها قرآن تلاوت كرد

تو را در دامن زهرا(س) و دوش مصطفی(ص) دیدم

تنور خولی و تنهایی خورشید در غربت

تو را در چاه حیدر همنوای مرتضی دیدم

سرت بر نیزه قرآن خواند و جبرائیل حیران ماند

و من از كربلا تا شام را غار حرا دیدم

به یحیی و سیاوش جلوه می‌بخشد گل خونت

تو را ‌ای صبح صادق با امام مجتبی(ع) دیدم

تو را دلتنگ در دلتنگی شامی غریبانه

تو را بی‌تاب در بی‌تابی طشت طلا دیدم

شكستم در قصیده، در غزل، ‌ای جان شور و شعر                         

تو را وقتی كه در فریاد «ادرك یا اخا» دیدم

تمام راه را بر نیزه‌ها با پای سر رفتی

به غیرت پا به پای زینب كبری(س) تو را دیدم

دل و دست از پلیدی‌های این دنیا شبی شستم

كه خونت را حنای دست مشتی بی حیا دیدم

چنان فواره زد خون تو تا منظومه‎ی شمسی

كه از خورشید هم خون رشیدت را فرا دیدم

مصیبت ماند و حیرت ماند و غربت ماند و عشق تو

ولا را در بلا جستم، بلا را در ولا دیدم

تصور از تفكر ماند و خون تو تداوم یافت

تو را خون خدا، خون خدا، خون خدا دیدم

 

  شب عاشورای سال٨ 138
 

علیرضا قزوه

http://ghazveh.blogfa.com/8809.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر قزوه ، سلام هشتم, | بازديد : 97

نوشته شده در تاريخ شنبه 2 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |


 دنيا همه آيينۀ شرمندگي ماست  
 

**

دل خون شد و خنديد، ببينيد كَرَم را

ما گريه نكرديم مگر غربت هم را
 

دنيا همه آيينۀ  شرمندگي ماست

در حشر نبينيم مگر صورت هم را
 

خون شد دلم از غصّۀ مرگِ حسنك‌ها

يك چند بگريانم بگذار قلم را
 

اي عشق، همه كشتۀ شمشير تو هستيم

حكم تو قصاص است ولي صاحب دَم را
 

در حلقۀ چشمت به خدا خطّ طوافي ست

كم مانده كه زلفت شكند حدّ حرم را
 

مانند حبيب عجمي دل عربي كن

در عشق نپرسند عرب را و عجم را
 

عمري كه دويديم هوس بود و عبث بود

با پاي توكّل برويم اين دو قدم را

 

    اردیبهشت ماه 1375

علیرضا قزوه 
 

http://ghazveh.blogfa.com/8808.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر قزوه ، سلام هشتم, | بازديد : 103

نوشته شده در تاريخ شنبه 2 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 


 روحم به چشم آمد و جانم به لب رسید  
  

**

جوحی به حج واجب ماه رجب رسید

همراه شیخنا که به درک رطب رسید

می خواست تا شراب طهوری دهد به ما

جوشید آنقدر که به آب عنب رسید

صبحی به منبر آمد و فرمود باک نیست

گر واجبات رفت به ما مستحب رسید

از نو صلا زدند که ما را وجب کنند

از رای ها به شیخ همان یک وجب رسید

مشت و وجب برای همین آفریده شد

بی آنکه انتخاب شود منتخب رسید!

جمعی وضو نکرده دویدند در صفوف

آخر نماز جمعه نخواندند و شب رسید

صفین و نهروان و جمل نوش جانشان

این کوفیان که مِهر علی شان به سب رسید

هر کس که دم زد از ادب مرد حرف بود

هر کس که فحش داد به فیض ادب رسید

بعد از سه ماه شعبده رنگ و ننگ و زنگ

آیینه شکسته شان از حلب رسید

شکر خدا که عابد و زاهد به هم شدند

این از جلو در آمد و آن از عقب رسید

دنبال کرسی اند بر این سنگ آسیا

دندان کرم خورده شان تا عصب رسید

با غرب و شرق مسخره بازان یکی شدند

نوبت به ریشخند سران عرب رسید

گوساله های سامری از طور آمدند

با سبز اشتری که بر آن بولهب رسید

چیزی نبود حاصل شان  از هجوم وهم

جز مشت ریسمان که به کام حطب رسید

خاموشی ام مبین که در این آتش نفاق

روحم به چشم آمد و جانم به لب رسید

 

 

    آبان ماه ۱۳۸۸

علیرضا قزوه 

 http://ghazveh.blogfa.com/8808.aspx

 

برچسب ها : ,

موضوع : شعر قزوه ، سلام هشتم, | بازديد : 132

نوشته شده در تاريخ شنبه 2 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

برگشته‌ام امشب به خود از راه نشابور

شيرين دلکم يک دو دهن شوربخوان، شور

اي سورۀ اعراف من، اي قبلۀ هشـتم

در ظلمت من پنجـره‌اي بـاز کن از نـور

اي طوس تو ميقات همه چلّه نشينان

آبي تري از نور، درخشان تري از طور

از شهر سنـابـاد برايــم کفن آريــد

امّيد که با نام تو سر بر کنم از گور

در حادثه موساي به هوش آمده ماييم

سبحانک يا نورتر از نورتر از نور!

 

    تیرماه 1378

 علیرضا قزوه

 http://ghazveh.blogfa.com/8808.aspx

 

برچسب ها : ,

موضوع : شعر قزوه ، سلام هشتم, | بازديد : 150

نوشته شده در تاريخ شنبه 2 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 


 چقدر آهوي زخمي در شبستان تو مي‌چرخد   

 

**

 

خراسان در خراسان  نور در جان تو مي‌چرخد

مگر خورشيد در چاك گريبان تو مي‌چرخد؟

خراسان مُهر دريا مي‌شود با گام‌هاي تو

به دست ابرها تسبيح باران تو مي‌چرخد

اگر شوق وصالت نيست در آيينه‌ها، درها

چرا آيينه در آيينه، ايوان تو مي‌چرخد

طواف عاشقان هم بر مدار چشم‌هاي توست

سماع صوفيان هم گرد عرفان تو مي‌چرخد

به سقّاخانه ات زيباست رقص كاسه‌هاي نور

در اين پيمانه، آن پيمانه، پيمان تو مي‌چرخد

بيابان در بيابان گرگ شد، هر كوه، صيّادي 

چقدر آهوي زخمي در شبستان تو مي‌چرخد

در اين آدينه لبريز از آغاز گل، شاعر!

شروع تازه‌اي در بيت پايان تو مي‌چرخد

 

   شب میلاد امام رضا (ع) 1384

 علیرضا قزوه

http://ghazveh.blogfa.com/8808.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر قزوه ، سلام هشتم, | بازديد : 77

نوشته شده در تاريخ شنبه 2 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |


 داغ ، داغ است ولي داغ برادر... قيصر!  
 

 

**

گرچه من می شکنم در خود يكسر، قیصر!

مرگ حق است، تبسّم کن و بگذر، قیصر!

مرگ، پايان كبوتر نيست، وقتي بي بال

تا خدا پل زده اي مثل كبوتر، قيصر!

نام تو شهره تر از قاف شده ست اي سيمرغ

باز هم پر بگشا در خود بي پر، قيصر!

مرگ مرگ است ولي مرگ تو مرگي دگر است

داغ ، داغ است ولي داغ برادر... قيصر!

راستي مرگ چه جوري ست؟ مرا مي بيني؟

 چه خبرداري از عالم ديگر، قيصر!؟

نقدهايت همه غوغا بود غوغا، "سيد"!

شعرهايت همه محشر بود ، محشر، قيصر!

جامة خاك به تن كردي و يادم آمد

از شب خون، شب آتش، شب سنگر، قيصر!

شعرهاي تو همه معني قرآن بودند

"آيه" اي داري چون سورة كوثر، قيصر!

تيغ مي چرخد و من سينه زنان مي گريم

در دلم هلهلة حيدر حيدر، ‌قيصر!

پيش تر از من دلتنگ گذشتي ، بگذر

ما همه مي گذريم آخر از اين در، قيصر!

 

 

علیرضا قزوه

       این غزل همزمان با مراسم دفن قیصر در گتوند

و با یادش در دهلی نو سروده شد.
 

http://ghazveh.blogfa.com/8808.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر قزوه ، سلام هشتم, | بازديد : 138

نوشته شده در تاريخ شنبه 2 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |


 اندکی گر مثنوی تأخیر شد ما را ببخش   
  

**

بعد تو چندین قیامت دیر شد، ما را ببخش

مِهر مُرد و ماه  در زنجیر شد، ما را ببخش

 
راوی این قصّه از یعقوب یادی هم نکرد

یوسف این قصّه دیگر پیر شد ما را ببخش
 

نازنینا عدل ما را کشت، تو دیگر مکش 

 مهربانا ظلم عالمگیر شد، ما را ببخش

 
از حدیث قدسی چشمت کسی شرحی نخواند

مصحف زلف تو بد تفسیر شد، ما را ببخش
 

ما ندانستیم رازعقل و سرّعشق چیست

عقل مُرد و عاشقی تحقیر شد، ما را ببخش

 
تیرمان بر سنگ خورد و خون مان بر خاک ریخت

سهم مان دنیای پر نخجیر شد، ما را ببخش

 
مدّتی گر عاشقی از یاد رفت از ما مرنج

اندکی گر مثنوی تأخیر شد ما را ببخش

 

    ۱۴ آبان ماه ۱۳۸۸
  علیرضا قزوه

http://ghazveh.blogfa.com/8808.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر قزوه ، سلام هشتم, | بازديد : 186

صفحه قبل 1 صفحه بعد