تبلیغات اینترنتیclose
شعر قزوه ، سلام ششم
پیچک ( علیرضا قزوه )
شعر و ادب پارسی

علیرضا قزوه

        دلم را چون انارى کاش یک شب دانه مى کردم        

                                 به دریا مى زدم در باد و آتش خانه مى کردم

 



نوشته شده در تاريخ شنبه 2 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

الهی عشق ...  

  

چه شب هایی که پرپر شد چه روزانی که شب کردم

نه عبرت را فراخواندم نه غفلت را ادب کردم

برات من  شبی آمد  که در آیینه لرزیدم

شب قدرم همان شب شد که در زلف تو تب کردم

شب تنهایی دل بود، چرخیدم، غزل گفتم

شب افتادن جان بود رقصیدم، طرب کردم

تمام من همین دل بود دل را خون دل دادم

تمام من همین جان بود جان را جان به لب کردم

دعایی بود و تحسینی، درودی  بود و آمینی

اگر دستی بر آوردم، اگر چیزی طلب کردم

تو بودی هر چه اوتادم اگر از پیر دل کندم

تو بودی هر چه اسبابم اگر ترک سبب کردم

نظر برداشتن از خویش بود و خویش او بودن

اگر چیزی به چشم از علم انساب و نسب کردم

الهی عشق در من چلچراغی تازه روشن کن

ببخشا گر خطا رفتم، ببخشا گر غضب کردم

 

 مرداد ماه ۱۳۸۸- دهلی نو
  
 علیرضا قزوه

http://ghazveh.blogfa.com/8805.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر قزوه ، سلام ششم, | بازديد : 121

نوشته شده در تاريخ شنبه 2 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |


 ماه با پای خودش آمد به استقبال ما  

 

**
  

السلام ای ماه پنهان پشت استهلال ما

ما به دنبال تو می گردیم و تو دنبال ما

ماه پیدا ، ماه پنهان ، ماه روشن ، ماه گم

رؤیت این ماه یعنی نامة اعمال ما

خاصه این شبها که ابر و باد و باران با من است

خاصه این شبها که تعریفی ندارد حال ما

کاش در تقدیر ما باشد همه شبهای قدر

کاش حوّل حالنایی تر شود احوال ما

این سحرها در زلال ربنا گم می شویم

این سحرها آسمان گم می شود در بال ما

ما به استقبال ماه از خویش تا بیرون زدیم

ماه با پای خودش آمد به استقبال ما

گوشه چشمی به ما بنمای ای ابروهلال

تا همه خورشید گردد روزی امسال ما

 

مرداد ماه 1388- دهلی نو

 علیرضا قزوه 


 http://ghazveh.blogfa.com/8805.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر قزوه ، سلام ششم, | بازديد : 210

نوشته شده در تاريخ شنبه 2 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |


 خود را چراغان کن  

 **

به بازار رضای او دو  روزی کسب وجدان کن

متاع حسن خود را می فروشی؟ رد احسان کن

حراجی تازه در بازار مهر دوست افتاده ست

اگرچه نرخ لبخند تو ارزان است ارزان کن

به آب دیده ات هر صبح دل را شستشویی ده

دکان دوست  را پاکیزه با جاروب مژگان کن

چراغان جهان غیر از چراغان دل خود نیست

جهانی را چراغان کرده ای خود را چراغان کن

 اگر طوف نگاهش می کنی چشمی ببین خود را

اگر در زلف او پیچیده ای حالی پریشان کن

عمارت ها که کردی قصر شیطان بود بر هم زن

عبادت ها که داری مسجد شرک است ویران کن

چو ابراهیم ادهم در مقام دوست مهمان باش

به زمزم می رسی اما حذر از دلو سلطان کن

شکستی این همه بت را و آخر بت شدی در خود

مسلمان کافرا روزی بت خود را مسلمان کن

 

   خرداد ۱۳۸۸

 


 علیرضا قزوه

http://ghazveh.blogfa.com/8803.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر قزوه ، سلام ششم, | بازديد : 110

نوشته شده در تاريخ شنبه 2 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |


 زخم زبان ها  
  

**

خدایا تلخ می بینم سرانجام جوان ها را

زمانه سرمه می ساید شکست استخوان ها را

چقدر ای روزگاران ، زخم از تیغ خودی خوردن

میان خون و خنجر بازی زخم زبان ها را

خمیر و نانوا دیوانه شد از این همه هیزم

خدایا شور این آتش فروشان سوخت نان ها را

به نام نامی طوفان و دریا بال خواهم زد

کلاغانی که می بندید راه آسمان ها را!

به ملاحان بگو وقت ملاحت نیست این شب ها

بگو طوفان - بگو پایین نیاور بادبان ها را-

دهان موج را باید ببندد  تربت مولا

بگو باید تحمل کرد یک چند این تکان ها را

چرا اهل سیاست  منطق حکمت نمی دانند

خدایا بار دیگر بعثتی بخشا شبان ها را

 

  خرداد ماه ۱۳۸۸- دهلی نو

 


 علیرضا قزوه

http://ghazveh.blogfa.com/8803.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر قزوه ، سلام ششم, | بازديد : 109

نوشته شده در تاريخ شنبه 2 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

چند شعر از قطار اندیمشک... و با یاد روزهای خوب خدا

...

(9)

 

گاهي شده‌ست كه اين شب‌ها

با صداي جشن پتو برمي‌خيزم

سحر،

با صداي خمپاره‌اي

بيدار مي‌شوم

مسواك مي‌زنم،

دهانم پر از تركش

در آينه مي‌نگرم،

قطار انديمشك مي‌‌گذرد

 (12)

 كجاست قطاري

كه شعر مي‌رفت

و قصّه برمي‌گشت؟

حالا كوه،

قصّه‌شان را مي‌گويد با ابر

ابر،

شعرشان را مي‌بارد بر دشت

در خواب خاك

هنوز قطار انديمشك مي‌گذرد!

(16)

       بي‌آن همه سوار،

زخمي و تنها

چگونه برگردد؟

اسلحه را گذاشتند بر شقيقه‌اش

گفتند:

ـ بازگرد!

باز نمي‌گشت،

از يال‌هاي قطار

خون مي‌چكيد

 (17)

 سرباز‌ها!

به سمت جلو...

عقب‌نشيني،

براي اسب‌ها و فيل‌ها و وزيران است

تمام مهر‌ه‌ها به عقب برمي‌‌گردند

تنها، سرباز‌ها...

 

علیرضا قزوه

http://ghazveh.blogfa.com/8802.aspx
 

برچسب ها : ,

موضوع : شعر قزوه ، سلام ششم, | بازديد : 97

نوشته شده در تاريخ شنبه 2 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 سوره انگور

 

**

صبح نماز سحري با دف و تنبور بخوان

ملک حجاز است دلت‌، ني بزن و شور بخوان

 
آتش اگر تيز شود، ناي تو ني ريز شود

ني بزن و نافله در ناف نشابور بخوان
 

پير مرا گفت: چهل سال فقط چلّه نشين

گفت چهل سال فقط سورۀ انگور بخوان
 

نار شدم، نور شدم، سورۀ انگور شدم

گفت هوالعشق بگو، گفت هوالنور بخوان
 

اي که سراپا عدمي، پيش تر از مرگ دمي

يک دو نفس ناله شو و يک دو نفس صور بخوان
 

پاک انالحق شده‌ام، شعلۀ مطلق شده‌ام

با من آتش نفس از قصۀ منصور بخوان

 

    اسفند ماه 1376

 شعری از کتاب سوره انگور

علیرضا قزوه

http://ghazveh.blogfa.com/8802.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر قزوه ، سلام ششم, | بازديد : 138

نوشته شده در تاريخ شنبه 2 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |


 سفرنامۀ انسان   
  

**

به خود برگشته بودم، یک قلم جان بود در دستم

قلم، آری قلم، شمشیر عریان بود در دستم

به هر جا پر زدم باران آیات خدا می ریخت

به هر جا سر کشیدم برگ قرآن بود در دستم

زبان شاپرک را فهم کردم در سکوت گل

مگر انگشتر و مهر سلیمان بود در دستم

به هم می خورد دستان و صدایی بر نمی آمد

چه بازی بود ؟ آیا سرمه پنهان بود در دستم؟

به من چیزی به نام عاشقی آموختند آن شب

کلید خانۀ خورشید تابان بود در دستم

به شهر کودکی برگشتم و شب های شیرینش

سمرقندی شدم، قند فراوان بود در دستم

دلی آیینه وار آورده بودم از سفر با خود

خط پیشانی ام حتی نمایان بود در دستم

کجا گم کرده ام آیینۀ صبح قیامت را

شفاعت نامۀ اعمال انسان بود در دستم

به دنبال خودم می گشتم و چیزی نمی دیدم

چراغ روشن حال پریشان بود در دستم

هوای دیدن یاران همدل آتشم می زد

برات دیدن کوی خراسان بود در دستم

 

  اردیبهشت ماه 1388- دهلی نو

 


 علیرضا قزوه

http://ghazveh.blogfa.com/8802.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر قزوه ، سلام ششم, | بازديد : 104

نوشته شده در تاريخ شنبه 2 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 


 ای چراغ مطمئن، در ما طلوعی تازه باش  

**
 

 چشم هوشی باز شد آیینۀ حیران شدیم

یک سحر آیینه گم کردیم ، سرگردان شدیم

اشک در چشمان ما پُر شد پری ها پر زدند

شیشه از دست پری افتاد ، ما انسان شدیم

دل ز دنیا کندن آسان بود چون دل بستنش

بسته شد تا چشم دنیا، محو در مژگان شدیم

غیرت ما این نبود و قیمت ما این نبود

هر چه دنیا قدر پیدا کرد ما ارزان شدیم

شطح و طاماتی سر هم  شد به سودای غزل

با خیال خویش وهم آلودۀ عرفان شدیم

غیرتی آموختیم و طاعتی اندوختیم

جرأتی گل کرد، در باغ ملک پرّان شدیم

هوهویی از هر که بشنیدیم، یاهویی زدیم

خانقاهی هر کجا دیدیم دست افشان شدیم

ای چراغ مطمئن، در ما طلوعی تازه باش

ما که عمری در شب زلف تو سرگردان شدیم

 

 اردیبهشت ۱۳۸۸- دهلی نو

 علیرضا قزوه

http://ghazveh.blogfa.com/8802.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر قزوه ، سلام ششم, | بازديد : 85

نوشته شده در تاريخ شنبه 2 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 جمعۀ ناگاه  

 

 


 یعقوب منا یوسفت افتاده در این چاه

دیری ست که خون می چکد از پیرهن ماه

 
بر مانع خورشیدی، آن خون ستاره ست

یا مانده بر آن تکّه ای از پیرهن ماه
 

امروز بیا سبز بروییم که فردا

کاری نکند حسرت و کاری نکند آه
 

"یا ایّتها النفس..." بخوانیم و بکوچیم

وز مرگ نترسیم، توکّلت علی الله
 

این شنبه و آدینه به تکرار، مرا کشت

تا چند صبوری کنم ای جمعۀ ناگاه

 

 مهرماه 1375

علیرضا قزوه


http://ghazveh.blogfa.com/8801.aspx 

برچسب ها : ,

موضوع : شعر قزوه ، سلام ششم, | بازديد : 182

نوشته شده در تاريخ شنبه 2 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 


 شبانی  


 

دلم را چون اناری کاش یک شب دانه می کردم

به دریا می زدم در باد و آتش خانه  می کردم
 

چه می شد آه ای موسای من، من هم شبان بودم

تمام روز و شب زلف خدا را شانه می کردم
 

نه از ترس خدا، از ترس این مردم به محرابم

اگر می شد همه محراب را میخانه می کردم
 

اگر می شد به افسانه شبی رنگ حقیقت زد

حقیقت را اگر می شد شبی افسانه می کردم

 
چه مستی ها که هر شب در سر شوریده می افتاد

چه بازی ها که هر شب با دل دیوانه می کردم
 

یقین دارم سرانجام من از این خوبتر می شد

اگر از مرگ هم چون زندگی پروا نمی کردم
 

سرم را مثل سیبی سرخ صبحی چیده بودم کاش

دلم را چون اناری کاش یک شب دانه می کردم

                  

 فروردین 1388

 علیرضا قزوه 

http://ghazveh.blogfa.com/8801.aspx
 

دلم را چون انارى کاش یک شب دانه مى کردم

برچسب ها : ,


نوشته شده در تاريخ شنبه 2 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |


 پرده خوانی  
 

**

بهاران بود و مجنون مُرد از بی همزبانی ها

به قدر عمر پیران کم شد از عمر جوانی ها
 

دریغا پهلوانان و دریغا پهلوی خوانان

دریغاتر فتوٍِت نامۀ بی پهلوانی ها
 

شغاد قصّه بازی می کند در نقش رستم هم

چه زخمی می خورد سهراب در این پرده خوانی ها
 

نمی دانی ندانستن چه طرفه صرفه ای دارد

که شور هیچ دانان است و دور هیچ دانی ها
 

عزا این نیست غم این نیست داغ کربلا این نیست

به خندیدن شباهت می برد این نوحه خوانی ها
 

دلم می خواست در عهد عتیق عاشقی باشم

چرا منسوخ شد موسای من عهد شبانی ها؟

 

 

 فروردین ماه ۱۳۸۸ - دهلی نو

 علیرضا قزوه

http://ghazveh.blogfa.com/8801.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر قزوه ، سلام ششم, | بازديد : 119

نوشته شده در تاريخ شنبه 2 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |


 
 عاشقا سلام   

**  

عاشقا سلام ، عاشقا درود
عاشقا درود ، عاشقا سلام


آدما آسمونو می خوان چی کار
کاش می شد سهم پرنده ها باشه

کاش می شد تو هیچ دلی غم نباشه
دل مردم خونه ی خدا باشه


خونه ی خدا همین جاس  تو دلا
اگه با همدیگه مهربون باشیم

کاش می شد پرنده شد پر زد و رفت
کاشکی ما از خاک آسمون باشیم


این شبا بارون تنهایی می آد
شادیا به دیدن غم نمیرن

چرا مثل اون قدیما آدما
به زیارت دل هم نمیرن


منم عاشقم ، منم از عاشقام
خاطر عاشقا رو خیلی می خوام

عاشقا سلام ، عاشقا درود
عاشقا درود ، عاشقا سلام

 

علیرضا قزوه

http://ghazveh.blogfa.com/8801.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر قزوه ، سلام ششم, | بازديد : 107

نوشته شده در تاريخ شنبه 2 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 


 مردم کوچه آیینه  
  

** 

 

عاشقان از گوٍَن دشت عطش تاق ترند

ماهیانی که اصیل اند در اعماق ترند

دوره آینگی سر شده یا آینه نیست؟

مردم کوچه آیینه بداخلاق ترند

واعظا موعظه بگذار که وعّاظ عزیز

به تقلاّی گناه از همه مشتاق ترند

راستی را اگر از نان و خورش نیست خبر

این گدایان ز چه از پادشهان چاق ترند؟

پسران و پدران بی خبر از حال هم اند

روز محشر پدران از پسران عاق ترند

بعد از این نام من و گوشه گمنامی ها

که غریبان جهان شهره آفاق ترند

 

   اسفند ماه ۱۳۸۷

علیرضا قزوه 

 http://ghazveh.blogfa.com/8712.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر قزوه ، سلام ششم, | بازديد : 95

نوشته شده در تاريخ شنبه 2 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |


 قایم باشک بازی 
 

**

 چیزی عوض نشده ست

کوچک که بودیم

تو چشم می گرفتی

من قایم می شدم

حالا باد چشم می گیرد

درخت قایم می شود

ماه و زمین جایشان را عوض می کنند

دریا می سوزد

موج ها جر می زنند

توفان لی لی می کند

چیزی عوض نشده ست

دنیا چشم گرفته ست و

قیامت قایم شده ست.

 

 علیرضا قزوه

http://ghazveh.blogfa.com/8712.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر قزوه ، سلام ششم, | بازديد : 100

نوشته شده در تاريخ شنبه 2 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 


 انتظار  


 
دلا تا باغ سنگي، در تو فروردين نخواهد شد
به روز مرگ، شعرت، سورة ياسين نخواهد شد

فريبت مي‌دهند اين فصل‌ها، تقويم‌ها گل‌ها
از اسفند شما پيداست، فروردين نخواهد شد!

مگر در جستجوي ربّناي تازه‌اي باشيم
وگرنه صد دعا زين دست، يك نفرين نخواهد شد

مترسانيدمان از مرگ، ما پيغمبر مرگيم
خدا با ما كه دلتنگيم، سرسنگين نخواهد شد

به مشتاقان آن شمشير سرخ شعله‌ور در باد،
بگو تا انتظار اين است، اسبي زين نخواهد شد!


 

 علیرضا قزوه

http://ghazveh.blogfa.com/8712.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر قزوه ، سلام ششم, | بازديد : 95

صفحه قبل 1 صفحه بعد