تبلیغات اینترنتیclose
شعر قزوه ، سلام پنجم
پیچک ( علیرضا قزوه )
شعر و ادب پارسی

علیرضا قزوه

        دلم را چون انارى کاش یک شب دانه مى کردم        

                                 به دریا مى زدم در باد و آتش خانه مى کردم

 



نوشته شده در تاريخ شنبه 2 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |


 گریۀ انگورها  

** 

دور شو از خود که بانگ دورها را بشنوی

در نمازت گریۀ انگورها را بشنوی

 
تار شد شب های تنهاییت، چنگی زن به دل

تا صدای هق هق تنبورها را بشنوی
 

رکعتی از رنگ بیرون آی، ای همرنگ نور

نور شو، تا ربٌنای نورها را بشنوی
 

سعی کن آیینه را هر صبح، لب خوانی کنی

سعی کن با یک نظر، منظورها را بشنوی
 

پنبه را از گوش بیرون آر، ای حلاج وهم

تا اناالحق گفتن منصورها را بشنوی
 

بی که موسی باشی از طور تجلی بگذری

بی که اسرافیل باشی صورها را بشنوی
 

تو سلیمان می توانی شد، ولی با چند شرط

شرط اوّل آن که حرف مورها را بشنوی
 

شرط آخر آن که برگردی به ظهر کربلا

محو عاشورا شوی و شورها را بشنوی

 

 

    اسفند ماه ۱۳۸۷- دهلی نو

 


 علیرضا قزوه

http://ghazveh.blogfa.com/8712.aspx

 

برچسب ها : ,

موضوع : شعر قزوه ، سلام پنجم, | بازديد : 125

نوشته شده در تاريخ شنبه 2 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 


 تا شب زاینده رود   

**
 

مثل سلطانی که صبح افتاده است از تخت و تاج

گیج گیجم، گول  گولم، هاج و واجم، هاج و واج

پیش از این در عهد دقیانوس عشقی بود و نیست

عاشقی پول سیاهی بود  کافتاد از رواج

روزگاری عقل و عشق از ما گرفتی خط و ربط

روزگاری هند و چین می داد ایران را خراج

عاشقان پر می کشند  این روزها در قصر وهم

شاعران افتاده اند این روزها از برج عاج

زندگی این روزها این است : تزویج دو ضد

کافر زاهد صفت با شاعر عاشق مزاج

صبح ها  در خانه هامان نیست غیر از داد و قال

شام ها در سفره هامان نیست غیر از احتیاج

عارفان یعنی خریداران درد بی دوا

صوفیان یعنی گرفتاران زخم بی علاج

شیخ یعنی آن که در خلوت نپرسد ازخدا

خواجه یعنی آن که بازی می کند با خشت و خاج

در فتوت نامه تان چیزی نخواندم جز حسد

در سیاست نامه تان حرفی ندیدم غیر باج

بعد از این بر عقل و دینم می کشم طرحی دگر

بعد از این بر شعرهایم می زنم چوب حراج

غیر شاعر کس به شعر شاعران قیمت نداد

کس امیرالحاج را حرمت نکردی غیر حاج

عصر حجیّت گذشت و دور علیّت رسید

حجّت  ما همچنان عشق است  روز احتجاج 

کاش باران می گرفتی در شب ما کاش کاش

کاش نرگس می دمیدی در دل ما کاج کاج

باز دیشب اصفهانی در دلم دم می گرفت

افتخاری قطعه ای می خواند از استاد تاج

از غروب  دهلی نو می روم تا اصفهان

تا شب زاینده رود و سوز آواز سراج

 

  اسفند ماه ۱۳۸۷- دهلی نو

 علیرضا قزوه 
 

http://ghazveh.blogfa.com/8712.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر قزوه ، سلام پنجم, | بازديد : 113

نوشته شده در تاريخ شنبه 2 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 


 ای بهار از کوچة ما بی تبسّم نگذری  

**

 

عشق یعنی این که از اندوه مردم نگذری

زندگی یعنی که از شور و ترنّم نگذری

باز ای داوود خوشخوان! لب فروبستی چرا؟

از کنار دردهامان بی تکلّم نگذری

باده پیش آرید، فروردین هشیاران رسید

حبّ مولا داشتن یعنی که از خم نگذری

یک سر سوزن به فکر زیردستان نیز باش

ای مسیح فرودین از چرخ چارم نگذری

خانة دل خانة شور است و شیدایی و شعر

بوی دف می آید این جا، با تألم نگذری

ای نسیم از خانة ما بی سلامی رد مشو

ای بهار از کوچة ما بی تبسّم نگذری

زندگی دریاست ، یک دریای پنهان در صدف

از دل دریای هستی بی تلاطم نگذری

 

  اسفند ماه ۱۳۸۷- دهلی نو
 

علیرضا قزوه

http://ghazveh.blogfa.com/8712.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر قزوه ، سلام پنجم, | بازديد : 86

نوشته شده در تاريخ شنبه 2 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 


 اسلام شما بازی حَجّاج و حُجج بود   

 

**


 دنیا چو زنِ ناشزه با ما سر لج بود

هر چوب حراجی که به ما خورد حَرَج بود

جایی که دویدیم پی  سعی، صفاشهر

آن کعبه که ما تلبیه گفتیم کرج بود

چشمم به غزالان حریم حرم افتاد 

رفتم که کمانی بکشم موسم حج بود

اسلام نه این است و نه آن، حجّ حسینی ست

اسلام شما بازی حَجّاج و حُجج بود

بیدارم و خوابیده دو پای دلم امروز

دست دلم افسوس همین دست فلج بود

تکبیره الاحرام که گفتم نظرم سوخت

هر گوشۀ محراب پر از قبله کج بود

"عجل لولیک فرجا" لقلقه ای بود

یک عمر دعایی که نخواندیم فرج بود

 


  بهمن 1387- دهلی نو

 علیرضا قزوه

http://ghazveh.blogfa.com/8711.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر قزوه ، سلام پنجم, | بازديد : 136

نوشته شده در تاريخ شنبه 2 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |


 بازی  


 

جهان میدان بازی هاست... اما تا کجا بازی؟

بگیر این گوی و این میدان... شما بازی و ما بازی

بزن ... فریاد کن ... اما حقیقی نیست بازی ها

بزن ... فریاد کن ... حالی ندارد بی صدا بازی

بگیر از مار و پله بازی این کودکان عبرت

مکن با پله بالا رفتنت چون مارها بازی

شما بازیگر نقش که اید؟ ای نقش تان بر آب

الا ای تلخکان و دلقکان تا کی ادا بازی؟

سوی محراب هم بردیم دل ها را و بازی بود!

خدا را! توبه کردن های ما هم شد دعا بازی!

شبیه بچه ها سرگرم بازی هاست دنیامان

نمی پرسی چرا دنیا...؟ نمی پرسی چرا بازی....؟

نقاب از چهره ات بردار  دیگر پرده افتاده ست

جهان میدان بازی هاست اما تا کجا بازی؟

 

 

  بهمن ۱۳۸۷- دهلی نو
علیرضا قزوه  

http://ghazveh.blogfa.com/8711.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر قزوه ، سلام پنجم, | بازديد : 108

نوشته شده در تاريخ شنبه 2 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |


 ما آهوان کشتۀ دیروز و امروز   

**  

گفتی خراسان از خراسانش مپرسید

در کف چراغی ماند از انسانش مپرسید

 
درویشی درویش از حال پریشان

پیداست از موی پریشانش مپرسید

 
سقف  بهار ناگزیرش را که دیدید

از هیزم خیس زمستانش مپرسید

 
این روزها در حال گردونش بگردید

این روزها از حال گردانش مپرسید

 
ما آهوان  کشتۀ دیروز و امروز

از کشتگان عید قربانش مپرسید

 
هر کس که آمد زخم پیدایش ببینید

هر کس که آمد درد پنهانش مپرسید

 
این خانه کم از خانقاه بوالحسن نیست

نانش دهید امّا از ایمانش مپرسید

 

 

 بهمن ماه ۱۳۸۷- دهلی نو

علیرضا قزوه 

http://ghazveh.blogfa.com/8711.aspx 
 

برچسب ها : ,

موضوع : شعر قزوه ، سلام پنجم, | بازديد : 94

نوشته شده در تاريخ شنبه 2 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 


 وقت گیسوها به خیر  
 

** 

یاد چرخش ها  و حق حق ها و هوهو ها به خیر

صبح ابروها مبارک شام گیسوها به خیر

زادروز صحبت پیغمبران راستین

 در سماع قدسی بال پرستوها به خیر

گود گلریزان و چرخاچرخ مردان غیور

ضرب مرشد پای زنگی  زور بازوها به خیر

 در قدمگاه ولایت راه مشتاقان سپید

در غروب بی پناهی آه آهوها به خیر

شور شبگیر نشابور از همیشه شسته تر

بانگ قوالان مرکب ، حال هندوها به خیر


روز زنبور عسل سرشار از باران وحی

بخت گل ها آفتابی  وقت کندوها به خیر

در طلوع صادق چشمان دختر بچه ها

ذوق معصومانه ی برق النگوها به خیر

خنده رنگین کمان در آسمان چشم ها

گریه پنهانی مهتاب در جوها به خیر

در شبستان تغزل روی ایوان بهار

گریه خند شمعدانی ها و شب بوها به خیر

لنج ها ی روشنایی  غرق شور و شروه اند

در خلیج پارسایان عصر جاشوها به خیر

دست افشاندم از این مرداب لبریز از حباب

نو شدن در شام مرگ اندیشی قوها به خیر

 

  مرداد ماه 1386
  علیرضا قزوه

http://ghazveh.blogfa.com/8711.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر قزوه ، سلام پنجم, | بازديد : 119

نوشته شده در تاريخ شنبه 2 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |


 
 تشنگان فرات  

 

 


 ز کشته ات چو بپرسد یقول انّک آتی
هزار دجله به قربان تشنگان فراتی

هزار مثل من و ما شهید خندۀ آن لب
که مثل خاک، اصیل است و مثل آب، حیاتی

هل و گلاب و شکر را بخند تا که بسازم
ز زعفران نگاه تو شربت صلواتی

الا که بام سپیدی، الا که شام سیاهم
الا که جان تو نور است و جان من ظلماتی

هبا نمی شود الّا به یک اشارت ابروت
نماز شیخ خجندی ، دعای پیر هراتی

دوباره زلف بیفشان بخوان که عاشق و عطشان
دود به سوی حسینیّه هندوی گجراتی*

 

**

* هندوهای گجرات از متعصب ترین هندوها هستند

  اربعین سال ۱۳۸۷- دهلی نو

علیرضا قزوه

http://ghazveh.blogfa.com/8711.aspx

* هندوهای گجرات از متعصب ترین هندوها هستند.
 

برچسب ها : ,

موضوع : شعر قزوه ، سلام پنجم, | بازديد : 90

نوشته شده در تاريخ جمعه 1 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |


 
 به خاطر عندلیب 
  

**

از قطعنامه ها دو سال بزرگ تر بود


از غزه

دو روز کوچک تر

تازه به حر ف آمده بود

اما هنوز نام خود را نمی گفت

با آن که بابا را می گفت

شمع را می گفت

و غزه را ...

دیشب شب تولد او بود

که برق نبود

پدر به آسمان اشاره کرد و گفت:

الان شمع ها روشن می شوند...

و شد!

در خانه شمع نبود

اگرچه کیک خنده مادر بود

پدر گفت:

به خاطر تو می زنند عندلیب!

و خندید...

مغازه های غزه بادکنک نداشتند

مغازه های غزه

بی شمع می سوختند

- بابا ! ماه ...

- ماه را کلاه سرت خواهم کرد دخترکم!

- بابا ! ستاره...

- دارند به جشن تولد تو می آیند ...

ببین چه گونه راه می روند!

دوباره فشفشه ای روشن شد

با فسفر سفید

پدر فریاد زد : به خاطر خدا نزنید...


مادر می خواست فوت کند

که کیک خنده اش خونین شد!

تنها در چشم های دخترک

دو شمع کوچک می سوخت...
 

 

علیرضا قزوه

http://ghazveh.blogfa.com/8710.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر قزوه ، سلام پنجم, | بازديد : 111

نوشته شده در تاريخ جمعه 1 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

درخت سیب را می آورند

با دستبند

به جرم این که چرا

سیب هایش را چون سنگ، پرتاب کرده است!

درخت پرتقال را می آورند

به جرم این که چرا

میوه های امسالش خونین است

در خت زیتون را می آورند

به جرم این که چرا

یک در میان گلوله به دنیا آورده است!

دادگاه، رسمی ست 

متّهم موجی ست که به او ایست دادند

                            و نایستاد

متّهم کبوتری ست

که از قبة الصخره نرفت

متّهم، گنجشکی ست

که زبان عبری نمی داند!

دادگاه، رسمی ست

متّهم، درخت "سدرة المنتها" ست!

و جاده ای که به معراج می رود

متّهم، تمام سنگ قبرهایند

که "بسم الله" دارند

و تمام مادران

که در شکم هاشان،

   فرزندانی دارند

  سنگ در مشت!

 

 

علیرضا قزوه

http://ghazveh.blogfa.com/8709.aspx

 

برچسب ها : ,

موضوع : شعر قزوه ، سلام پنجم, | بازديد : 118

نوشته شده در تاريخ جمعه 1 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 


 بهار در آسانسور 
 

 **

برق رفته بود و
بهار گير کرده بود و

باران مي باريد در آسانسور!
خب وقتي که برق نباشد

ماه مي چسبد به سقف آسمان
نصف النهارها و مدارها مي چسبند به سقف زمين!

اين به سقف زمين و آسمان چسبيدن را جدي نگير
اما اين برق ها و باران ها جدي ست!
و اين که گاه بهار هم گير مي کند در آسانسور!

 

علیرضا قزوه

http://ghazveh.blogfa.com/8709.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر قزوه ، سلام پنجم, | بازديد : 91

نوشته شده در تاريخ جمعه 1 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 


 دنیا حساب دارد 

 


 ليلي گذشت و مجنون حالي خراب دارد

گفتم نگريم امّا ديدم ثواب دارد

 
مجنون منم كه ماندم، اين خاك،‌ خاك ليلي‌ست

اي كاروان بياييد، اين چاه، آب دارد
 

چرخي زنيم در خود، بي خود ز خود،  بچرخيم

دنيا پر است از چرخ، دنيا شتاب دارد
 

سر مي گذارم امشب بر بالش قيامت

مژگان سر به زیرم، عمري‌ست خواب دارد
 

از وحشت قيامت، زاهد مرا مترسان

ترس از قيامتم نيست، دنيا حساب دارد

 

     شهریور ماه 1384

 علیرضا قزوه 
 

http://ghazveh.blogfa.com/8708.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر قزوه ، سلام پنجم, | بازديد : 116

نوشته شده در تاريخ جمعه 1 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 


 زلف تو 
 

لبريز كرده آينه را آه زلف تو

حيف است در محاق شود ماه زلف تو
 

شب با هلال ماه صفر هم‎سفر شدم

با زائران كعبه به همراه زلف تو
 

هر ره كه مي‎رويم طواف تو مي‌كنيم

در امتداد سير الي الله زلف تو
 

اي زلف تو مقرّب درگاه ذوالجلال

كي مي‎شوم مقرّب درگاه زلف تو؟
 

از مسجدالحرام به بتخانه مي‎روم

در حلقۀ جماعت گمراه زلف تو

 

  خرداد ماه 1383

 علیرضا قزوه 

http://ghazveh.blogfa.com/8708.aspx
 

برچسب ها : ,

موضوع : شعر قزوه ، سلام پنجم, | بازديد : 99

نوشته شده در تاريخ جمعه 1 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |


 بخوان امسال ما را هم به بيت الله گيسويت  

 

**


 خدا را حلقۀ کعبه‌ست اين يا حلقۀ مويت

چه دور افتاده‌ام از حجراسماعيل پهــلويت
 

تمام عاشقان بر گرد گيسوي تو مي‌چرخند

بخوان امسال ما را هم به بيت الله گيسويت
 

شبي از خطّ نسخ روي ماهت پرده را بردار

شکسته قلب‌ها را خطّ نستعليق ابرويت
 

نه تنها چشم هايت سورة الشّمس مي خوانند

به الميزان قسم، تفسير يوسف مي‌کند رويت
 

تعالي الله خود لبّيک اللّهم لبّيکي

چه لبّيکي که در هفت آسمان پيچيده هوهويت

 

       اسفند ماه 1377
 علیرضا قزوه

http://ghazveh.blogfa.com/8708.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر قزوه ، سلام پنجم, | بازديد : 131

نوشته شده در تاريخ جمعه 1 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |


 قصيدۀ هواي كعبه   
 

**

 زين روزگار، خون جگرم، سخت خون جگر

من شِكوه دارم از همه، وز خويش، بيشتر
     

اي دل، شفيعِ آخرتِ مايي، الغياث

دنيا كرشمه‌هاي زليخاست، الحذر!
 

پيراهني ز گريه به تن كن، دلِ عزيز!

هم بويي از مشاهده سوي پدر، ببَر
 

كي مي‌شود كه ديدۀ يعقوب واشود؟

كي مي‌رسد كه يوسفِ دل، آيد از سفر؟
 

آه و دريغ و درد كه دنياي كوچكم

تكرارِ دردِ دل شد و تكرارِ دردِسر
 

با خستگي، هزار شبِ خسته‌ام گذشت

وايِ من از هزار شبِ خستۀ دگر
 

آخر كجاي اين شبِ محتوم، زندگي‌ست؟

هر روزمان هَبا شد و هر شام مان هدر
 

در دل، مرا چقدر نماز است بي‌حضور

در كف، مرا چقدر قنوت است بي‌اثر
 

اي دل، چقدر دور شدي، دور از خودت

تو بي‌خبر ز مرگي و مرگ از تو بي‌خبر
 

يك شب درآ به خانه‌ام اي مرگِ مهربان

يك شب مرا به خلوتِ جادويي‌ات بِبَر
 

بايد قضا كُنم همۀ عمرِ خويش را

من از قضا هنوز گرفتارم آن قَدَر،
 

كز هيچ كس اميدِ رهايي ز كار نيست

جز مالكِ قضا و به جز صاحبِ قَدَر
 

سنگي به سنگ خورد و سراپا شراره شد

دل، شعله‌ور نگشت ز بوسيدنِ «حَجَر»
 

سي شب به گردِ «حِجر» نشستم به التماس

سي شب تمام، ديدة دل، باز تا سحر
 

امّا دريغ از آن كه بلورين شود دلم

سنگين‌تر از هميشه، دلِ گنگ و كور و كر
 

پاي برهنه، باز، دل از دست مي‌‌دهم

وقتي هواي كعبه مرا اوفتد به سر
 

شايد هنوز نيمه دلي دارم از جنون

شايد هنوز نيمه غمي دارم از پدر
 

آه اي ستاره‌اي كه نمي‌ماني از درخش

آه اي پرنده‌اي كه نمي‌ماني از سفر
 

زان پيشتر كه قافلۀ حاجيان رسند

يك شب مرا به خلوتِ «اُمّ‌القري» ببر
 

هر كس بر آن سر است كه سوغاتي آورد

سوغات، سوي كعبه كسي مي‌برد مگر؟
 

آري، به كعبه بايد سوغاتي‌يي برم

دل مي‌برم به كعبه و در دست او تبر
 

بايد تهمتنانه گذشت از هزارخوان

هر خوانش، اژدهاي سياهِ هزارسر
 

يا رب به حقّ سيّد و سالارِ انبياء

يا رب به حقّ هر چه نبي تا ابو‌البشر

 
يا رب به حقّ آية «والشّمس و الضُّحي»

يا رب به حقّ سورۀ «النجم» و «القمر»«

 
دل، سدّ راهِ من شده، من، سدّ راهِ دل

من را دگر، دگر كن و دل را دگر، دگر!


 

علیرضا قزوه

http://ghazveh.blogfa.com/8708.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر قزوه ، سلام پنجم, | بازديد : 96

صفحه قبل 1 صفحه بعد