تبلیغات اینترنتیclose
شعر قزوه ، سلام چهارم
پیچک ( علیرضا قزوه )
شعر و ادب پارسی

علیرضا قزوه

        دلم را چون انارى کاش یک شب دانه مى کردم        

                                 به دریا مى زدم در باد و آتش خانه مى کردم

 



نوشته شده در تاريخ جمعه 1 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |


 ميِ «لبّيك، اللّهم لبّيك»   

**
 

مي‌يي خواهم كه حالم را بداند

برايم تا سحر «حافظ» بخواند
                                  

شفا‌بخشِ دلِ بيمار باشد

«الهي‌نامۀ» عطّار باشد
 

مي‌يي كز هر رگش «الله» جوشد

خط جورش خطايم را بپوشد
 

مي‌يي خواهم كه تا خويشم برد راه

مي‌ لبريز «حمد» و «قل‌هو‌الله»
 

... شب قدر است تا دل پر بگيرد

مي‌يي خواهم كه قرآن سر بگيرد
 

شب قدر است و صبح سرنوشت است

مي‌يي خواهم كه تاكش از بهشت است
 

مي‌يي كه روز و شب در ذكر هوهوست

مي‌يي كه هر سحر «حيّ علي...» گوست
 

شما باران هوهو ديده بوديد؟!

ميِ «حيّ علي... » گو ديده بوديد؟!
 

مي‌يي خواهم مي‌يي از خمّ لبّيك

ميِ «لبّيك، الّلّهم لبّيك»
 

مي‌يي خواهم برقصاند فلك را

مي‌ «يا ليتنا كنّا معك» را
 

مي‌يي خواهم كه "يا مولا" بگويد

حسينم وا، حسينم وا، بگويد
 

جهان مست و زمين مست و زمان مست

بيا ساقي كه ما رفتيم از دست
 

خرابم كن كه آبادم كني باز

فنايم كن كه ايجادم كني باز
 

دخيلي بسته‌ام بر گردن جام

دلم را جامي از مي كن سرانجام ...

 

 

علیرضا قزوه 

 http://ghazveh.blogfa.com/8708.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر قزوه ، سلام چهارم, | بازديد : 82

نوشته شده در تاريخ جمعه 1 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

این غزل به حسین منزوی تقدیم شده است.

**


در اين هزاره ی سوم از اين هزار يکی کم

قطار راه می افتد ، از اين قطار يکی کم

پيمبران همه شاعر ، پيمبران همه عاشق

ز شاعران اولوالعزم روزگار يکی کم

هزار و سيصد و بيست و چهار روز و يکی شب

هزار و سيصد و هشتاد و سه بهار ...يکی کم

تو کم نمی شوی ای کهکشان هر چه ستاره

چگونه کم کنم از نور بي شمار يکی کم

ز جمع اين همه سرمست سربلند ، يکی تو...

ز جمع اين همه منصور سر به دار يکی کم...

 

 

علیرضا قزوه

http://ghazveh.blogfa.com/8707.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر قزوه ، سلام چهارم, | بازديد : 176

نوشته شده در تاريخ جمعه 1 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 


 
شب قدر است لبخندی بزن تا عید فطر من
 
 عیدتان مبارک . غزلی را تقدیم تان می کنم:


دلم تنگ است و دلتنگ اند دلتنگان و دل ریشان

شب قدر است٬  لبخندی بزن ٬ مولای درویشان!


اگر همسو نمی گردند با فریادهای تو

نمی گریند دل ریشان ٬ نمی چرخند درویشان

 
هنوز آن سوی دنیا قدر خوبی را نمی فهمند

فراوان اند بدخواهان و بسیارند بدکیشان

 
رها از خود شدم آن قدر این شب ها که پنداری

نه با بیگانگانم نسبتی باشد نه با خویشان
 

به مرگ زندگی!... من مرگ را هم زندگی کردم

جدا از زندگانی کردن این مرگ اندیشان
 

شب قدر است لبخندی بزن تا عید فطر من

تبسم عیدی من باد ٬ بادا عیدی ایشان

 

  مهر ۱۳۸۷

 علیرضا قزوه

http://ghazveh.blogfa.com/8707.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر قزوه ، سلام چهارم, | بازديد : 105

نوشته شده در تاريخ جمعه 1 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |


 بیگانگان با درد و داغ  
  

** 

گاومیشان فرق گاو و خر نمی دانند چیست

غیر خواب و خور ٬  بجز بستر نمی دانند چیست
 

داد از این گاوان که خود را هم ز خاطر برده اند

آه از این خرها که حتی خر نمی دانند چیست

 
نیستند اینان به غیر از لوطی و عنتر ٬ ولی

فرق بین لوطی و عنتر نمی دانند چیست

 
کرم ابریشم ؟ نه ٬ اینها کرم های خاکی اند

آخر این بی دست و پایان پر نمی دانند چیست
 

پوچی محض اند این بیگانگان با درد و داغ

غم نمی فهمند٬ چشم تر نمی دانند چیست

 
روسیاهان هوی٬ در غرب تاریک هوس

عشق را در مشرق خاور نمی دانند چیست

 
آیت خورشید را بگذار هرگز نشنوند

جز نگاه کور و حرف کر نمی دانند چیست
 

می به چشم این جماعت باده انگوری است

معنی عرفانی ساغر نمی دانند چیست

 
خواستم از آتش محشر به جان هاشان زنم

باز دیدم آتش محشر نمی دانند چیست
 

با علی مردان دنیا دم چو مرحب می زنند

شاید اینان ضربت حیدر نمی دانند چیست

 
مهرشان قهر است و آتش٬ دین شان کفر است و کین

فرق ابراهیم با آذر نمی دانند چیست

 
ترسی از روز قیامت نیست در قاموس شان

بی حسابان دغل ٬ دفتر نمی دانند چیست

 
خواستم از مهر مادر نقل قولی آورم

دیدم این بی مادران٬ مادر نمی دانند چیست
 

دور از سرچشمه کوثر ٬ سیاست پیشگان

ابترند و معنی ابتر نمی دانند چیست

 
این طرف شوریدگان محشر زلفش مدام

شعله می نوشند و خاکستر نمی دانند چیست

 
با دل خونین به پابوس نگاهش می روند

کشتگان ابرویش خنجر نمی دانند چیست

 

 

  مهر ماه ۱۳۸۷

علیرضا قزوه

 http://ghazveh.blogfa.com/8707.aspx

 

برچسب ها : ,

موضوع : شعر قزوه ، سلام چهارم, | بازديد : 101

نوشته شده در تاريخ جمعه 1 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 


 قصه یوسف  


  

کهنه صرّافان دنیا از تصرّف می خورند

از عدالت می نویسند٬ از تخلف می خورند

 می نویسم دوستان! معیار خوبی مرده است

دوستان خوب من تنها تأسّف می خورند

 این که طبع شاعران خشکیده باشد عیب کیست؟

ناقدان از سفرۀ چرب تعارف می خورند

 عاشقان هم گاه گاهی ناز عرفان می کشند

عارفان هم  دزدکی نان تصوّف می خورند

 یوسف من! قحطی عشق است، اینان را بهل!

کلفت دین اند و دنیا، از تکلّف می خورند

 آخر این قصّه را من جور دیگر دیده ام

گرگ ها را هم برادرهای یوسف می خورند!

 

 

   مهرماه 1387
 علیرضا قزوه

http://ghazveh.blogfa.com/8707.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر قزوه ، سلام چهارم, | بازديد : 103

نوشته شده در تاريخ جمعه 1 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 
 سلام بر رمضان  

 

 


 به سلام رمضان بر شده ام باز به بامی

ماه نو ! ماه نو! از مات درودی و سلامی

ماه نو! ماه نو! امسال به پیمانه چه داری؟

پیش از این از رمضانم نه می یی مانده نه جامی

ماه نو! ماه نو! امشب چه شب واقعه جوشی ست

چه شب واقعه جوشی! چه شب آینه فامی!

ماه نو! ماه نو! امسال مرا نور بیاموز

تو که در مهر امامی - تو که در سوز تمامی

ماه نو! در پی تفسیر نویی از رمضانم

روزه آن نیست که صبحی برسانیم به شامی

رمضان آمد و در سفره افطار و سحر نیست

نه تو را نان حلالی - نه مرا آب حرامی

در سلام رمضان کاش یکی آینه باشیم

آه - آیینه در آیینه - عجب حسن ختامی!

 

 شهریور ۱۳۸۷
 

علیرضا قزوه

http://ghazveh.blogfa.com/8706.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر قزوه ، سلام چهارم, | بازديد : 99

نوشته شده در تاريخ جمعه 1 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |


 فرشته گفت ...

 

 
 یکی ز خیل شهیدان گوشۀ چمنش

سلام ما برساند به صبح پیرهنش

 
کسی که بوی هوالعشق می دهد نفسش

کسی که عطر هوالله می دهد دهنش
 

کسی که بین من و عشق هیچ حایل نیست

کسی که نسبت خونی ست بین عشق  و منش

 
به غیر زخم کسی در رکاب او ندوید

و گریه های خدا مانده بود و عطر تنش

 
تمام دشت پر از زخم های عطشان بود

فرات پیرهنش بود و آسمان کفنش
 

فرشته گفت ببینید این چه آینه ای ست

چه قدر بوی هوالله می دهد سخنش

 
فرشته گفت ببینید ! عرشیان دیدند

سری جدا شده لبخند می زند بدنش

 
به زیر تیغ تنش تکه تکه قرآن شد

مدینه مولد او بود و کربلا وطنش


 یکی ز گوشه نشینان زخم روشن او

سلام ما برساند به شام پیرهنش...

 

    مرداد ماه ۱۳۸۷

 علیرضا قزوه

http://ghazveh.blogfa.com/8705.aspx

 

برچسب ها : ,

موضوع : شعر قزوه ، سلام چهارم, | بازديد : 100

نوشته شده در تاريخ جمعه 1 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 


 قرص ماه  

 

 


 کمی تب داشتم رفتی و قرص ماه آوردی

برایم شیشه ای از عطر بسم الله آوردی

من از صد بار اسماعیل و هاجر تشنه تر بودم

تو این زمزم ترین را از کدامین راه آوردی

 من از بی قبلگانم کافری از من نمی پرسد

مسلمان کافرا! کی  رو بدین درگاه آوردی

عزیز مصر بود این دل که بخشیدم به تو روزی

امان از گرگ یوسف خورده ای کز چاه آوردی

دوباره شنبه ام تعطیل شد یکشنبه ام تعطیل

دوباره یادم از آن جمعه ناگاه آوردی

 

  آذرماه ۱۳۷۵

 علیرضا قزوه

http://ghazveh.blogfa.com/8705.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر قزوه ، سلام چهارم, | بازديد : 70

نوشته شده در تاريخ جمعه 1 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

این که تو می گویی عشق نیست

 **

1

همیشه می خواهم که پیرهن دریا را 

روی طنابی خشک کنم

همیشه می خواهم که ساعت زمان را بدزدم

و عقربه هایش را بردارم

همان طور که گاه به شیطنت

کلاه  از سر بادها برمی دارم

همیشه خواسته ام که  شعرهای

 نانوشته فرشته ها را بسرایم

اما همیشه یکی

بالاتر از من و دریا

بالاتر از من و زمان

حتّی بالاتر از فرشته های خدا

با شعرهای تازه تری

از راه می رسد

 و به ما می خندد...

 2

 این باران که بیاید

این درخت ها که جوان شوند

این گل ها که به سن حرف زدن برسند

این ستاره ها که داماد شوند و

این ماه که به خانه بخت برود

این چشمه ها که کودک گم شده رود را پیدا کنند

این ابرها که سر بر بالش شان بگذارند و بخوابند

این بهار که بیاید

من گریه ام را در شعری خواهم بست

و رهسپار خدا خواهم شد

 3

از پلکان این همه باران

بالا خواهم رفت

از پلکان آن همه روزهای آمده و نیامده

از پلکان آن همه آنات

از پلکان این همه تردید

از پلکان این همه تنهایی

تا خورشید

4

هنوز هم مبهوت آن نصایحم

که مادر بزرگ ساده من می گفت

وقتی که اولین شعرم را

برایش می خواندم

  زیاد هم که شاعر شوی پسرم!

  خیابان را در جیبت می ریزی

 و مثل تخمه می شکنی!

  صبح ها دنبال لنگه جورابت در ماه می گردی

   ابرها را می آوری می نشانی روی صندلی اتاقت

  و چای می ریزی برای باران ها

  اما همه چیز که شعر نیست پسرم!

کمی هم به فکر خودت باش!

 5

 خونم فریاد احسنت احسنت است

نگاهم نقدی نو

دست هایم سبکی نوین

با پاهایم می نویسم

در استخوانم باران ها رنگین کمان می شوند و

در مغزم دیوان ها خلاصه می شوند در بیتی

قلبم هنوز شعر می خواند

در پشت تریبون سینه ام

و خواب هایم همه شعر است و

بیداری ام همه شعر

 6

 نماز واجب من شعر است

و قصه هزار و یک شب من شعر

برای سلطانی

به نام مرگ

و این که گریه کنم روزی سه بار

بر کشته خودم...

 7

 شبها آتش روشن کردیم و

با خاطرات هم گرم شدیم

گاهی نقل مجلس ما شعری بود

که راهزنی کردیم

از خودمان

کمی گناه و کمی لبخند

 کمی دروغ و

کمی ریا و کمی شعر

و راستی

شعر بی ریاترین از این می خواهید؟

 8

 گنجشک می رود و

مار می رود و

میوه ها می روند

و من نمی فهمم

چرا تمام نمی شود

دعای دست درخت؟

 9

 نه ، این که تو می گویی عشق نیست

عشقی که آمد و

عشقی که رفت عشق نیست

که عشق اگر بیاید

تنها تو می روی...

10

 پژواک این نگاه

پژواک این سکوت حتی

باید جایی

شاید

در سیاره ای به نام خود ما

طنین بیندازد

پژواک این صدا که جای خود دارد...

 11

 این چترها

برای هق هق باران ها

شانه نمی شوند

به خاک که می رسند

انگار بر جنازه مادر می گریند

این قطره

قطره

 قطره های عزادار...

 12

 تنها شاعرانند

که از واژه

باران می سازند

از واژه چتر

از واژه گریه می سازند و

از واژه دستمال

گاهی هم

بر واژه تکیه می کنند و بلند می شوند

و واژه واژه خدا را

تسبیح می کنند

تنها شاعرانند

که شیطان را

در واژه خود شیطان

به بند می کشند و

گاهی

به جای خود شیطان

به واژه ها می خندند...

 

علیرضا قزوه

http://ghazveh.blogfa.com/8704.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر قزوه ، سلام چهارم, | بازديد : 98

نوشته شده در تاريخ جمعه 1 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

بهشت گم شده

 

شهید شادمانی ها مشو، غم را  مواظب باش

اگر بر عمر حسرت می بری، دم را مواظب باش
 

جهان را از محرّم تا محرّم اشک می بینم

رجب را شاد زی، امّا محرّم را مواظب باش

 
پری وار منا! پر، وا مکن هر جا که پروانه ست

فرشته آدما، معراج آدم را مواظب باش
 

پدرها و پسرها  را تب تقدیر خواهد کشت

دم جان کندن سهراب، رستم را مواظب باش
 

نمازی آتشی خواندی، بهشتی دوزخی دیدی

بهشت نقد گم کردی،  جهنّم را مواظب باش
 

کلامی تازه پیدا کن، بهشت گم شده این است

سحر را تازه کن، باران نم نم  را مواظب باش
 

اگر باران شدی لب های عطشان را رعایت کن

اگر توفان شدی گل های مریم را مواظب باش

 

    تیرماه ۱۳۸۷

علیرضا قزوه

http://ghazveh.blogfa.com/8704.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر قزوه ، سلام چهارم, | بازديد : 108

نوشته شده در تاريخ جمعه 1 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

شعرهایی بر پرده سینما

**

1

برای چه این همه مردم

در سینما جمع اند؟

این پرده های عمودی

با پرده های خیابان ها چه فرق می کند آیا؟

فقط این پرده را بیشتر شسته اند

 و این صندلی ها را

منظم تر چیده اند

و به این آدم ها گفته اند

کات!

فقط همین!

وگرنه این آدم ها که همان آدم هایند!

 

2

میان این همه جادو

میان این همه جانور عجیب و غریب

که تیر می خورند و نمی میرند

میان این همه انفجارهای عجیب تر

میان این همه آدم فضایی مشکوک

میان این همه سیاه بازی

هنوز

کلاه و عصای سیا سفید تو

مدرن تراست و 

 قشنگ تر

چارلی جان!

 

3

 

باران می بارد و من

دنبال سقف دریاها می گردم

دنبال کودکی فصل ها

اسبی می دود با یال مه گرفته  و من

دنبال شعرهای بی واژگان می گردم

دنبال دفترچه ای با حروف باد

- آقا شما هم

بر پرده

ریل می بینی؟

با یک قطار که ایستگاه ها را با خود می برد؟

- خانم شما!

بر پرده بارانی می بینی که واژه ها را با خود ببرد؟

پس من چرا

همیشه فکر می کنم که جهان

دارد تعطیل می شود

و این سئانس آخر دنیاست!

 

 

علیرضا قزوه

http://ghazveh.blogfa.com/8704.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر قزوه ، سلام چهارم, | بازديد : 100

نوشته شده در تاريخ جمعه 1 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

این رجب ها در من آغاز طلوعی تازه ا ست

 **

 

باده بالایی ست امشب  باده از بالا بریز

آتش تبریز را در جان مولانا بریز
 

ای ضیاء الحق،  شبم از نور  شمس الدین تهی ست

این دو روز مانده را دردی به جان ما بریز!
 

 لای لای مادران جز "لا اله" درد نیست

شیر "لا" نوشیده ام من، شربت "الّا" بریز
 

گرچه لبریزیم از زخم کهن، امّا بزن

گرچه تلخ است این شراب خانگی، امّا بریز
 

ما همه خاکستر توفان و خورشیدیم و موج

مشتی از خاکستر ما بر سر دریا بریز
 

زیر دلق خود چه داری، زاهد دنیاپرست!

از می فردا چه می گویی؟ همین حالا بریز
 

این رجب ها در من آغاز طلوعی تازه ا ست

شور شعبان است در من، شور عاشورا بریز
 

ای گل مولا نفس فرسود دنیایم مخواه

بر سر قبرم چو می آیی گل مولا بریز

 

   تیرماه 1387

 علیرضا قزوه

http://ghazveh.blogfa.com/8704.aspx

           

برچسب ها : ,

موضوع : شعر قزوه ، سلام چهارم, | بازديد : 100

نوشته شده در تاريخ جمعه 1 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

این روزها

 

چند شب پیش با قیصر بودم و در کنارش برای

 مرگش گریه می کردم . می گفت که از

زمان مردن تا به حال 60 تا 80 غزل نوشته

و حرف هایی دیگر و همراهش شهیدی

بود که نامش را به انگلیسی برایم نوشت

: دیوید و صبح را با این غزل آغاز کردم.

 

این روزها

**

مرگ در جانم تلاطم می کند این روزها

زندگی دارد مرا گم می کند این روزها
 

عشق می آید خبر می گیرد از اندوه من

درد می آید تبسّم می کند این روزها
 

گاه تنهایی می آید می نشیند پای حوض

سنگ هم با من تکلّم می کند این روزها
 

مرگ از جسمم نمی پرسد که حتّی کیستی

مرگ بر روحم ترحّم می کند این روزها
 

روح بازیگوش، می خندد به جسم خسته ام

جسم، روحم را تجسّم می کند این روزها
 

دختران کوزه بر سر می رسند از راه دور

کوزه گر خاک مرا خُم می کند این روزها ...

 

    18 تیرماه 1387

 علیرضا قزوه

 http://ghazveh.blogfa.com/8704.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر قزوه ، سلام چهارم, | بازديد : 92

نوشته شده در تاريخ جمعه 1 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

فصلی تازه با مرگ مهربان و یاد حضرت قیصر

  در هستی و عدم نتوان جز نماز کرد(بیدل)

**

1

وقتی که مرده ای نمرده ای

همین که مرده ای نمرده ای

که مرگ اگر حق است

پس زندگی ست

و زندگانی مرگ هم

مانند مرگ زندگی، حق است

نه حرص می خورم از دست مرگ و

نه غمگینم از مرگ تو

از مرگ من

 از مرگ های پس از من

یا از من های پس از مرگ

شادا به مرگ

هورا مرگ

و زنده باد زندگی و مرگ....

2

به دیوار مرگ خیره شدم

تا روزنی پیدا کنم

 گریزگاهی

گاهی گریزگاه همان دیوار است

و آن سوی دیوار دیوارهای قطورتری صف کشیده اند

 به دیوار مرگ خیره شدم

 

و مرگ

تصویر زندگانی من بود

در آینه

 

3

به مرگ خیره شدم

تا چشمانم عادت کرد به خاک

به خاک خیره شدم تا چشمانم عادت کرد به نور

به نور خیره شدم

تا چشمانم عادت کند به زندگانی با مرگ

 

4

 اگر الهه مرگ را می دیدی

نمی هراسیدی

کسی که مادر و کودک با هم

در دامنش قرار بگیرند

مرگ است

اگر الهه مرگ را می دیدی...

 

5

سلطان مرگ

برای این ستایش من از او

مرا چنان صلتی خواهد بخشید

که زندگانی دنیا را

با آن عوض نمی کنم

سلطان مرگ

چشم مرا خواهد گشود

و زندگانی من

از مرگ

آغاز می شود

 

6

که بود گفت برای مردن وقت نداریم

درست گفت 

که مرگ لحظه تر از برقی 

یا آنی

تمام می شود

و هر چه پس از مرگ است

دیگر مرگ نیست

 

7

کافی ست این سه واژه مرگ را

تلفظ کنی

که "مرگ" و "موت" و "دیث"

شبیه هم اتفاق می افتد

فقط به قدر سه حرف

سه حرف سخت

که آسان بود

و عشق بود

ولی افتاد مشکل ها...

 

علیرضا قزوه

http://ghazveh.blogfa.com/8703.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر قزوه ، سلام چهارم, | بازديد : 60

نوشته شده در تاريخ جمعه 1 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

ليلي گذشت و مجنون حالي خراب دارد

گفتم نگريم امّا ديدم ثواب دارد

مجنون منم كه ماندم، اين خاك،‌ خاك ليلي‌ست

اي كاروان بياييد، اين چاه، آب دارد

چرخي زنيم در خود، بي خود ز خود،  بچرخيم

دنيا پر است از چرخ، دنيا شتاب دارد

سر مي گذارم امشب بر بالش قيامت

مژگان سر به زیرم، عمري‌ست خواب دارد

از وحشت قيامت، زاهد مرا مترسان

ترس از قيامتم نيست، دنيا حساب دارد

 

  شهریور ماه 1384

 علیرضا قزوه 
 

http://ghazveh.blogfa.com/8702.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر قزوه ، سلام چهارم, | بازديد : 99

صفحه قبل 1 صفحه بعد