تبلیغات اینترنتیclose
شعر قزوه ، سلام یازدهم
پیچک ( علیرضا قزوه )
شعر و ادب پارسی

علیرضا قزوه

        دلم را چون انارى کاش یک شب دانه مى کردم        

                                 به دریا مى زدم در باد و آتش خانه مى کردم

 



نوشته شده در تاريخ دوشنبه 4 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |


 ترانه ای برای آیات القرمزی   
  

**

نام تو در باران

نام تو در رنگین کمان هفت رنگ سرخ

نام تو در گلها و گلدان ها

نام تو در مرجان و مروارید دریاهاست

تو دختر آواز جاشوها

نام تو در آیات قرآن ها

این شعر را نذر صدای روشنت کردم

ای دختر بارانی طوفان

فریاد تو پیچیده در رایات

آیات یا آیات یا آیات

 **

  نام تو خونین است مثل شعله ی یاقوت

نام تو نام دیگر زخم است

نام تو نام شمعدانی ها و شب بوهاست

نام تو نام توست

آوازخوان خوش صدای زندگی در کوفه ی اموات

آیات یا آیات

 **

 من نیز گاهی مثل تو آواز می خوانم

من نیز نجوا می کنم شعر تو را با خویش

اما صدای تو صدای کشتگانی بود

که پیش از این آواز می خواندند

که بعد از این فریادشان تا هفت گردون بال می گیرد

در کربلاهایی که در امروز و فردای جهان جاری ست

من هم  هم آواز  تو هستم گاهی از اوقات

آیات یا آیات

 **

کاری کنید ای دست های شعله ور

ای چشم های سرخ

ای کوچه های سر به زیر غرق در فریاد

ای کاخ های هفت رنگ سبز

کاری کنید ای ساربانان شب اعراب

در شط خون تنهاست

این ماهی قرمز که از تنگ سیاهی ها برون افتاد

تنهایی ما را پناهی باش

یا  قاضی الحاجات

تنهایی ما نه،

تنهایی آیات...

  **

یا قاضی الحاجات می بینی؟

این خادمان خانه ات

این بندگان بندی خویش اند

این پای بندان به دنیا

 آل نامردی

این تیغ بندانی که بر ما آب می بندند

گرچه مسلمانند

در کافری از کافران پیش اند

آل خلیفه آه

آل سعود افسوس

آل طمع هیهات

صد مرحبا آیات...

 **

 باران گل باریده در لؤلؤ

باران گل  باریده در لیبی

این مصر طوفانی ست

این گردباد از جانب صنعاست

صبح است در جان جهان

صبح است در بحرین

صبح است در شامات

فردا در این بیداری ناگاه

ارض فلسطین می شود میقات

آیات یا آیات یا آیات!

 

 اردیبهشت ۱۳۹۰- دهلی نو 
 علیرضا قزوه

http://ghazveh.blogfa.com/9002.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر قزوه ، سلام یازدهم, | بازديد : 81

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 4 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |


 این بهار که بیاید...

  
 **

به من نمی چسبد این فروردین

مادربزرگ ها که نباشند

عید مثل یک چای سرد شده است...

 **

 بگذار کسی نداند این دنیا

حکایتش چه بود و

خنده ی ماه

آتش کدام منظومه بود

بگذار

کسی نداند این دریا تمام

اشک گم شدگان بود.

 **

برای جشن تولد گل 

گاهی

گل می خرد بهار

از  گلفروش.

 **

 بهار از کارت تبریک

 بیرون زد و رفت

با ماهی قرمزی که مرده بود

 از بوی رنگ چاپخانه

 **

بهار پشت دری که هیچ وقت باز نمی شد

نوشت:

یا مقلب القلوب...

و غنچه ی در باز شد.

 **

این باران که بیاید

این درخت ها که جوان شوند

این گل ها که به سن حرف زدن برسند

این ستاره ها که داماد شوند و

این ماه که به خانه بخت برود

این چشمه ها که کودک گم شده رود را پیدا کنند

این ابرها که سر بر بالش شان بگذارند و بخوابند

این بهار که بیاید

من گریه ام را در بقچه شعری خواهم بست

و رهسپار خدا خواهم شد

 **

 گنجشک می رود و

مار می رود و

میوه ها می روند

و من نمی فهمم

چرا تمام نمی شود

دعای دست درخت؟

 **

این کوه ها

این ابرها و رودها و دریاها

پایان بهتری از ما دارند

حتی این بادها

شاعرانه تر از ما

رفتار می کنند

و زودتر از ما بخشیده می شوند

و این که رشک می برم

به شاعرانگی باران...

 

 علیرضا قزوه

http://ghazveh.blogfa.com/9001.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر قزوه ، سلام یازدهم, | بازديد : 120

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 4 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

دو کوچه بالاتر از تماشا بهار شد بال و پر تکاندم

نماند از این خانه جز غباری و خانه را آن قدر تکاندم

و چشم ها را دوباره شستم و مثل ماهی از آب رستم

و سقف دل را سپید کردم و فرش جان را سحر تکاندم

نفس تکانی نکرده بودم چه بی هیاهو نفس کشیدم

جگر تکانی شنیده بودی؟ صدف شکستم جگر تکاندم

پر از شکوفه ست شانه هایم میان توفان و باد و باران

به دامنم ریخت یک جهان جان چو شانه را بیشتر تکاندم

لباس چرک نگاه خود را ز مردم دیده دور کردم

چه سخت بود این نظرتکانی به چوب مژگان نظر تکاندم

پرم شکستند پر کشیدم دلم شکستند دل سپردم

سرم بریدند خنده کردم سرم بریدند سر تکاندم

نه چپ نوشتم نه راست خواندم نه شرق گفتم نه غرب رفتم

تهی ست از هرچه جز بهاران دلی که از خشک و تر تکاندم

 

    ۲۷ اسفند ماه ۱۳۸۹- دهلی نو

  علیرضا قزوه

http://ghazveh.blogfa.com/8912.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر قزوه ، سلام یازدهم, | بازديد : 129

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 4 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 


 عرض حال 
 

شب و روزم گذشت به هزار آرزو

نه رسیدم به خویش ، نه رسیدم به او

نه سلامم سلام ، نه قیامم قیام

نه نمازم نماز، نه وضویم وضو

دل اگر نشکند به چه ارزد نماز

نه بریز اشک چشم، نه ببر آبرو

نه به جانم شرر، نه به حالم نظر

نه یکی حسب حال، نه یکی گفتگو

نه به خود آمدم، نه ز خود می روم

نه شدم سربلند ، نه شدم سرفرو

همه جا زمزمه ست، همه جا همهمه ست

همه جا "لاشریک..."،  همه جا " وحده..."

نبرد غیر اشک ، دل ما را به راه

نکند غیر آه، دل ما را رفو

نشوی تا حزین هله با می نشین

هله سر کن غزل، هله تر کن گلو

به سر آمد اجل، نسرودم غزل

همه اش هوی و های همه اش های و هو

هله امشب ببر به حبیبم خبر

که غمش مال من ، که دلم  مال او

هله از جان جان چه نوشتی؟ بخوان !

هله گوش گران! چه شنیدی؟ بگو !

ببریدم به دوش، به کوی می  فروش

که شرابم شراب، که سبویم سبو

 

  اول دی ماه 1389- حیدرآباد هند 
 

علیرضا قزوه

http://ghazveh.blogfa.com/8910.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر قزوه ، سلام یازدهم, | بازديد : 148

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 4 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |


 مست‌تر شو تا غدير از عيد قربان بگذرد  

**

 
 كاروان از هفت شهر عشق و عرفان بگذرد
راه بيت‌الله اگر از هند و ايران بگذرد

مهربانا يك دو جامي بيشتر از خود برآ
مست‌تر شو تا غدير از عيد قربان بگذرد

«خون نمي‌خوابد» چنين گفتند رندان پيش از اين
كيست مي‌خواهد كه از خون شهيدان بگذرد؟

نغمه‌اش در عين كثرت، جوش وحدت مي‌زند
هر كه از مجموع آن زلف پريشان بگذرد

پردة عشّاق حاشا بي‌ترنّم گل كند
شام دلتنگان مبادا در غم نان بگذرد

واي روز ما كه در اندوه و حرمان سر شود
حيف عمر ما كه در دعوا و بهتان بگذرد

خون سهراب و سياوش سنگفرش كوچه‌هاست
رستمي بايد كه از اين آخرين خوان بگذرد

كاشكي اين روزها بر ما نمي‌آمد فرود
حسرت اين روزها بر ما فراوان بگذرد

كافر از كافر گذشت و گبر يار گبر شد
كاش مي‌شد تا مسلمان از مسلمان بگذرد

حال و روز عاشقان امروز باراني‌تر است
نازنينا اندكي بنشين كه باران بگذرد

از شراب مشرق توحيد خواهد مست شد
گر نسيم هند از خاك خراسان بگذرد 
 

 

علیرضا قزوه

http://ghazveh.blogfa.com/8909.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر قزوه ، سلام یازدهم, | بازديد : 115

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 3 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 


 اوّل آ  

 


 حکایت مهر تمام شدنی نیست، مهدیه و

مائده رفتند کلاس اوّل دبیرستان، و من

برای چهلمین بار برگشتم به همان کلاس " اوّل آ "

 و دلتنگ پدر شدم و دلتنگ بچه های جنگ...

 

 اوّل آ  

**

اوّل مهر رسید و من در همان " اوّل آ " بودم

مثل گنجشک دلم می زد، مثل گنجشک رها بودم

پای یک پنجره میزی بود، چه تقلّای عزیزی بود

پنجره راه گریزی بود، خیره در پنجره ها بودم

پشت هر پنجره دنیایی ست ، چشم وا کردم و بستم ، آه

من کجایم؟ تو کجا؟ با خویش در همین چون و چرا بودم

گفت : بابا دو هجا دارد... نام من چار هجایی بود

نان یکی... آب یکی ... باران... مثل باران دو هجا بودم

گفت: هر حرف صدا دارد... در سکون حرف زدم با خود

هم صدا بودم و هم ساکت ، نه سکوت و نه صدا بودم

گفت: دلتنگ که ای؟ خندید... گریه کردم که پدر... خم شد

آه بابا، بابا، بابا، سخت دلتنگ شما بودم

جنگ شد، پنجره ها افتاد ، بچّه ها تشنه سفر کردند

هشت نهر آینه جاری شد، تشنه در کرببلا بودم

گفت: هی هی! تو کجایی؟ تو ... راست می گفت، کجایم من؟

تو نبودی... تو چهل سال است... من... اجازه؟... همه را بودم

تو چهل سال همه غایب... تو چهل سال همه در خویش...

من چهل سال، خدای من! من چهل سال کجا بودم؟

 

 

 اوّل مهر 1389 - دهلی نو

 


  علیرضا قزوه 
 

http://ghazveh.blogfa.com/8907.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر قزوه ، سلام یازدهم, | بازديد : 93

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 3 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 


 حکایت  

 

 


 هله یاران دلم شکسته ست چه کنم با شکسته بالی؟

شجر دولتم نهالی ست، قمر قدرتم هلالی
 

هله یاران قدم خمیده ست، چه کنم با قد خمیده؟

چه کنم با دو پای خسته؟ چه کنم با نگاه خالی؟
 

هله یاران – نعوذ بالله – نکند گم شده ست دینم

نکند باغ سینه ی من نشکوفد ز خشکسالی
 

نه اسیر یکی جمالم، نه به بند یکی جلالت

نه جلالی شدم دریغا، نه فسوسا شدم جمالی
 

اگرم در جهان مرادی ست نه کسی جز علی اعلی ست

نه مطیع ابوالعلایم نه مرید ابوالمعالی
 

به دلم آتشی نیفروخت کلمات قصار پیران

نه ابوالقاسم قُشیری، نه ابوحامد غزالی
 

هله زین روزهای بی روح به چه حیلت برون توان شد؟

که من و ما نه ماکیانیم، نه کلاغان بی خیالی

 

 هله یاران به پرسش من چه کسی سینه می گشاید؟

 که هزار پرسش شگفتم ، که هزار جمله ی سؤالی    

 

 

علیرضا قزوه

http://ghazveh.blogfa.com/8907.aspx

                                         

برچسب ها : ,

موضوع : شعر قزوه ، سلام یازدهم, | بازديد : 207

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 3 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |


 دور غریب  

 

 


 ترک دنیا کن و بگریز از این کلّاشان

تا که شعرت نشود شمع شب عیّاشان

درد ما را چه به این شعبده ی بی دردان

شعر ما را چه به آیینه ی این نقّاشان؟

عشق را در قدم هرزه دران ریخته اند

کیست تعلیم هوس داده به این اوباشان؟

نیست جز سبزک اوهام تغزّل هاشان

خوش خوشان است ببین حال همه حشّاشان

رهنمایان شمایند چرا شب کوران؟

شبچراغ شب مایند چرا خفّاشان؟

خنده دار است و غم انگیز در این دور غریب

خلعت خواجه به تن کردن این فرّاشان

گیرم از مرگ گذشتیم، خدایا چه کنیم؟

مُردگانیم گرفتار شب نبّاشان!

تقی از تیغ نترسید و من از شحنه و شاه

تیغ ها خونی و ما کشته ی فین کاشان!

 

   مهرماه ۱۳۸۹
 علیرضا قزوه

http://ghazveh.blogfa.com/8907.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر قزوه ، سلام یازدهم, | بازديد : 218

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 3 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

نصیحت  

 

 


 امروز نصیحت نتوان کرد دو کس را

پیران هوی را و جوانان هوس را

گاوان شکم سیر به دنبال چرایند

از  سفره شان کم نکنی سیر و عدس را

از گاو بجز رایحه ی یونجه مپرسید

از خار مخواهید بجز جذبه ی خس را

دم می زند از علم و عمل لیک نداند

استاد شما فرق همین حرص و هرَس را

علامه ی دین ، مفتی دهر است ولی حیف

فرقی نشناسد لغت فُرس و فرَس را

خواب است و خیال است و دروغ است و شلو غ است

زنگوله ی تابوت هوس کرده جرس را

این وزوزشان از سر آن است که روزی

در خانه ی سیمرغ نشانند مگس را

پیرند ولی چشم به دنیا نگشودند

چون پسته لب  بسته مکیدند نفس را

 

  مهرماه ۱۳۸۹
 علیرضا قزوه

http://ghazveh.blogfa.com/8907.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر قزوه ، سلام یازدهم, | بازديد : 127

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 3 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

عاشقا سلام

 

آدما آسمونو می خوان چه کار

کاش می شد سهم پرنده ها باشه

کاش می شد تو هیچ دلی غم نباشه

دل مردم خونه ی خدا باشه

 ***

خونه ی خدا همینجاس تو دلا

اگه با همدیگه مهربون باشیم

کاش می شد پرنده شد پر زد و رفت

کاشکی ما از خاک آسمون باشیم

 ***

این شبا بارون تنهایی می آد

شادیا به دیدن غم نمی رن

چرا مثل اون قدیما آدما

به زیارت دل هم نمی رن

 ***

منم عاشقم منم از عاشقام

خاطر عاشقارو خیلی می خوام

عاشقا سلام ، عاشقا درود

عاشقا درود، عاشقا سلام

 

علیرضا قزوه

http://ghazveh.blogfa.com/8907.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر قزوه ، سلام یازدهم, | بازديد : 114

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 3 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

تلقین

 

دنیا حکایت تلخی ست از درد و غصّه و ماتم

دنیا حکایت تلخی است افهم علی رضا افهم!

این مرگ نیست ، این هستی ست، افهم که وصله ی کفشی

دل بسته ای به این دنیا؟  دل داده ای به این عالم؟

تلقین مکن به خویش این را  کاین شکّر است و شیرینی ست

این شوکران شکر دارد امّا لبالب است از سم

دنیا به این نمی ارزد تا دشمن کسی باشیم

هم شکوه می کنیم از خویش، هم شکوه می کنیم از هم

از مکر نابرادرها هر سو که می روی چاه است

تنهاتریم از یوسف، تنهاتریم از رستم

مردی رهاتر از حلاج، مردی رهاتر از شبلی

آمد به خواب من امشب با ابر گیسویش درهم

فرمود لاابالی شو، آیینه شو، جلالی شو

فرمود از چه می ترسی؟ گفتم ز مرگ می ترسم

افهم که زنده باید شد، در عاشقی  و رسوایی

عاشق تریم از حوّا، رسواتریم از آدم

 

مهرماه 1389  

علیرضا قزوه

http://ghazveh.blogfa.com/8907.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر قزوه ، سلام یازدهم, | بازديد : 128

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 3 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

ساعت اشک

 

ترس دارم به زیادت بکشد کم شدن من

بار حسرت بدهد خوشه ی آدم شدن من

سر به معراج زدی پیش تو پیشانی عجزم

رکعتی بوی خدا داشت اگر خم شدن من

جسم من روح شد و کاش به هنگام جدایی

گم کند جسم مرا روح مجسّم شدن من

من و او من شده و او شده و ما شده باشیم

هم اگر او بشود بی هم و با هم شدن من

همره سست عناصر نتواند که ببیند

قصّه ی شیر خدا بودن و رستم شدن من

کثرت درد مرا برده  سوی چشمه ی کوثر

بی شک از زلف تو راهی ست به زمزم شدن من

باز ذی القعده و ذی الحجّه و احرام شهادت

ساعت اشک شد و ظهرمحرّم شدن من

 

   مهرماه 1389

علیرضا قزوه

http://ghazveh.blogfa.com/8907.aspx

 

برچسب ها : ,

موضوع : شعر قزوه ، سلام یازدهم, | بازديد : 210

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 3 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 


 زیارت  

 

 


 ای نسیم پر از عطر هندوها، هیچ از روح معبد خبر داری؟

هیچ از آغاز و مبدأ نمی پرسی، هیچ از انجام و مقصد خبر داری؟

هیچ می پرسی آن سوی دریاها، مردمانی غریب اند، تنهایند

از غم بی شماران نمی پرسی؟ هیچ از درد بی حد خبر داری؟

ای نسیمی که در کوچه های هند، شاهد رام رامی و آرامی

از مدینه که می آمدی این سو از مقام محمّد خبر داری؟

بوی ذی القعده پیچیده بود آنجا اول ماه ذی قعده قم بودی

زائران حرم از چه می گفتند؟ لابد از دور مرقد خبر داری!

لابد از آسمان دیده ای آنجا نورباران فوج کبوترهاست

هیچ پرسیدی آنجا چه جایی بود؟ هیچ از آن رفت و آمد خبر داری؟

ای نسیمی که در کوچه ی دهلی بوی عود و حنا می دهد جانت

از نشابور آیا گذر کردی؟ از سناباد و مشهد خبر داری؟

شوق پابوس صحن تو را دارم،  بانگ نقاره پیچیده در جانم

پشت سر آن همه غم نمی دانم، پیش رو  این همه سد خبر داری؟

طوطی هند بودن نمی خواهم من کبوتر… نه، آهوی دلتنگم

تو دلت سوز دارد خبر دارم، من دلم درد دارد خبر داری!

 

 

   مهرماه 1389- دهلی نو
 

علیرضا قزوه

http://ghazveh.blogfa.com/8907.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر قزوه ، سلام یازدهم, | بازديد : 106

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 3 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |


 شب قدر است٬ لبخندی بزن ٬ مولای درویشان! 

**


 دلم تنگ است و دلتنگ اند دلتنگان و دل ریشان
شب قدر است  لبخندی بزن ٬ مولای درویشان!

اگر همسو نمی گردند با فریادهای تو
نمی گریند دل ریشان٬ نمی چرخند درویشان

هنوز آن سوی دنیا قدر خوبی را نمی فهمند
فراوانند بدخواهان و بسیارند بدکیشان

رها از خود شدم آن قدر این شب ها که پنداری
نه با بیگانگانم نسبتی باشد نه با خویشان

به مرگ زندگی!...  من مرگ را هم زندگی کردم
جدا از زندگانی کردن این مرگ اندیشان

شب قدر است لبخندی بزن تا عید فطر من
تبسم عیدی من باد ٬ بادا عیدی ایشان
 

 

 علیرضا قزوه

http://ghazveh.blogfa.com/8906.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر قزوه ، سلام یازدهم, | بازديد : 102

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 3 شهريور 1392 توسط سید مجتبی محمدی |


 این شب ها  

 ز فرط گريه باران مي چکد از دستم اين شب ها
يکي دستم بگيرد ، مست مست مستم اين شب ها

غزل مي خوانم و سجاده ام پر مي کشد با من
نمي خوابند يک شب عرشيان از دستم اين شب ها

خدا را شکر سوزي هست ، آهي هست ، اشکي هست
همين که قطره اشکي هست يعني هستم اين شب ها

به جاي خون به رگ هايم کبوتر مي پرد تا صبح
تشهد نامه مي بندد به بال دستم اين شب ها

دلي برداشتم با تکه ابري از نگاه خود
به پابوس قيامت بار خود را بستم اين شب ها
  
 

 

علیرضا قزوه

http://ghazveh.blogfa.com/8906.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر قزوه ، سلام یازدهم, | بازديد : 109

صفحه قبل 1 صفحه بعد